#سه_و_سه_دقیقه
#سه_و_سه_دقیقه
𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹
𝑷𝒂𝒓𝒕 : ¹⁰
ویو لیلی ___
چشامو با سختی باز کردم.
پلک زدن هم برام سخت شده بود.
نگاهمو چرخوندم دور و برمو دیدم—
ماشین خودم.
چند ثانیه طول کشید…
تا همه چیز…
با شدت برگشت تو ذهنم.
بیمارستان متروکه…
جنازهها…
اون اتاق قرمز…
عکسها…
چهره خودم…
و—
اون.
J.
دستم ناخودآگاه رفت سمت گردنم.
همونجایی که سوزن زده بود.
اخم کردم.
لیلی: یعنی… وقتی بیهوشم کرد… منو آورد گذاشت تو ماشینم…؟
چشمهام باریک شد.
لیلی: چرا…؟
یه لحظه نگاهم افتاد به جنگل روبهرو.
میتونستم برگردم.
دوباره برم داخل اون خرابشده…
ولی—
یه حس بد…
خیلی بد…
تو وجودم پیچید.
نفس عمیق کشیدم.
J…
یه جوری بهم فهمونده بود—
که این…
رحم بود.
و دفعه بعدی…
دیگه چیزی به اسم رحم وجود نداره.
دستم رو فرمون گذاشتم.
پر از سوال بیجواب.
ماشینو روشن کردم.
به سمت خونه…؟
نه.
به سمت اداره.
چند دقیقه بعد—
رسیدم.
پیاده شدم.
سرمو بالا گرفتم.
آسمون…
کمکم داشت روشن میشد.
نگاهم افتاد به ساعت.
۵ صبح.
نفس کلافهای کشیدم.
رفتم داخل.
مستقیم رفتم سمت آشپزخونه.
قهوه برداشتم.
چند دقیقه بعد—
یه لیوان قهوه داغ تو دستم بود.
رفتم نشستم پشت میزم.
باید…
همه چیزو ثبت میکردم.
پرونده ۰۳:۰۳
لپتاپو روشن کردم.
و شروع کردم.
از اول شب…
تا آخر.
همه چیز.
حتی حرفهایی که J زده بود.
هر جزئیات کوچیک…
انگشتهام روی کیبورد بیوقفه حرکت میکرد.
یک ساعت بعد—
تموم شد.
نفس عمیقی کشیدم.
پرینت گرفتم.
یه دور خوندمش.
بینقص بود.
بعد—
چند تا پرینت دیگه گرفتم.
عکسها.
اون ۳۰ تا جنازه…
دیوار…
و—
عکسهای خودم.
همه رو با منگنه وصل کردم به گزارش.
گذاشتمش داخل پرونده مخصوص.
۰۳:۰۳
لیلی: اینم از این…
با صدایی از جا پریدم.
برگشتم.
کای.
موهاش بهم ریخته…
چشماش نیمهباز…
انگار با زور بیدار شده بود.
کای: سلام لیلی…
خمیازه کشید.
خندم گرفت.
لیلی: سلام خوابالو
نگاهش افتاد به پرونده.
و همون لحظه—
خواب از سرش پرید.
کای: لیلی دیشب چی شد؟ کجا رفتی؟ چه اتفاقی افتاد؟
لیلی: خب آروممممم… نفس بگیر پسر…
دستم رو پیشونیم کشیدم.
لیلی: دیشب… J رو دیدم
کای: چیییییییییی؟!
لیلی: چته حیوننن… آره دیدمش
لیلی: یه کم بحث کردیم… بعدش منو بیهوش کرد…
کای: وایسا ببینم چی کارت کرد؟ بیهوشت کرد لیلی؟
لیلی: مرتیکه بذار حرفمو بزنم!
چشمامو بستم لحظهای.
لیلی: بعد بیدار شدم… تو ماشین خودم بودم
کای: خب!؟
لیلی: یادته دیشب یه مرد اومد گفت J هست؟
کای: آره
لیلی: اونم اونجا بود
مکث کردم.
لیلی: و J کشتش…
کای: …
لیلی: بخاطر من
کای: بخاطر تو؟ چرا تو؟
لیلی: اون مرد… داشت میگفت اون دختره عوضی منو انداخت بیرون
نگاهم افتاد به کای.
لیلی: منظورش من بودم
چند ثانیه سکوت.
کای: وای… صبر کن…
دستشو برد پشت سرش.
کای: یعنی اون دختر تو بودی… بهت گفت عوضی…
کای: و J بخاطر همین… کشتش…
نگاه عجیبی بهم کرد.
کای: یعنی… J تو رو میشناسه…
مکث کرد.
کای: و… دوستت داره…
چشمامو بستم.
لیلی: آره… متاسفانه
کای: وای پرام…
پوزخند زدم.
لیلی: والا پرای منم ریخته
کای خندید.
رفت سمت میزش.
منم نشستم سر جام.
نگاهم افتاد به مانیتور.
پرونده ۰۳:۰۳
دوباره شروع کردم به تحقیق.
سرم…
به شدت درد میکرد.
چشمام سنگین شده بودن.
چیزی نخورده بودم.
فقط…
قهوه پشت قهوه.
و یه قاتل…
که خیلی بیشتر از چیزی که باید—
به من نزدیک بود.
ادامه دارد.....
اسلاید دوم رو نگاه کنید و اون عکس همون مدل پرونده ای که لیلی دربارش،درست کرده بود
بَه بَه سلام ملکومممممم به بانو های خودم امشب...عا...امروز...امشب....اصلا چمیدنم ساعت ۴ صبح شب یا صبح😂👈👉
بگزریم براتون پارت جدید گذاشتم پس لطفا حمایت کنید
و بهم خبر بدین که شرطا رسیده چون من یادم میره و امروز شرطا رسید ولی من نفهمیدم پس بهم بگین
شرط :
لایک : ۲۷ تا
نظر : ۱۱ تا
بازنشر : ۱۰ تا
دوستون دارم یه دنیا بایییبی 💋
𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹
𝑷𝒂𝒓𝒕 : ¹⁰
ویو لیلی ___
چشامو با سختی باز کردم.
پلک زدن هم برام سخت شده بود.
نگاهمو چرخوندم دور و برمو دیدم—
ماشین خودم.
چند ثانیه طول کشید…
تا همه چیز…
با شدت برگشت تو ذهنم.
بیمارستان متروکه…
جنازهها…
اون اتاق قرمز…
عکسها…
چهره خودم…
و—
اون.
J.
دستم ناخودآگاه رفت سمت گردنم.
همونجایی که سوزن زده بود.
اخم کردم.
لیلی: یعنی… وقتی بیهوشم کرد… منو آورد گذاشت تو ماشینم…؟
چشمهام باریک شد.
لیلی: چرا…؟
یه لحظه نگاهم افتاد به جنگل روبهرو.
میتونستم برگردم.
دوباره برم داخل اون خرابشده…
ولی—
یه حس بد…
خیلی بد…
تو وجودم پیچید.
نفس عمیق کشیدم.
J…
یه جوری بهم فهمونده بود—
که این…
رحم بود.
و دفعه بعدی…
دیگه چیزی به اسم رحم وجود نداره.
دستم رو فرمون گذاشتم.
پر از سوال بیجواب.
ماشینو روشن کردم.
به سمت خونه…؟
نه.
به سمت اداره.
چند دقیقه بعد—
رسیدم.
پیاده شدم.
سرمو بالا گرفتم.
آسمون…
کمکم داشت روشن میشد.
نگاهم افتاد به ساعت.
۵ صبح.
نفس کلافهای کشیدم.
رفتم داخل.
مستقیم رفتم سمت آشپزخونه.
قهوه برداشتم.
چند دقیقه بعد—
یه لیوان قهوه داغ تو دستم بود.
رفتم نشستم پشت میزم.
باید…
همه چیزو ثبت میکردم.
پرونده ۰۳:۰۳
لپتاپو روشن کردم.
و شروع کردم.
از اول شب…
تا آخر.
همه چیز.
حتی حرفهایی که J زده بود.
هر جزئیات کوچیک…
انگشتهام روی کیبورد بیوقفه حرکت میکرد.
یک ساعت بعد—
تموم شد.
نفس عمیقی کشیدم.
پرینت گرفتم.
یه دور خوندمش.
بینقص بود.
بعد—
چند تا پرینت دیگه گرفتم.
عکسها.
اون ۳۰ تا جنازه…
دیوار…
و—
عکسهای خودم.
همه رو با منگنه وصل کردم به گزارش.
گذاشتمش داخل پرونده مخصوص.
۰۳:۰۳
لیلی: اینم از این…
با صدایی از جا پریدم.
برگشتم.
کای.
موهاش بهم ریخته…
چشماش نیمهباز…
انگار با زور بیدار شده بود.
کای: سلام لیلی…
خمیازه کشید.
خندم گرفت.
لیلی: سلام خوابالو
نگاهش افتاد به پرونده.
و همون لحظه—
خواب از سرش پرید.
کای: لیلی دیشب چی شد؟ کجا رفتی؟ چه اتفاقی افتاد؟
لیلی: خب آروممممم… نفس بگیر پسر…
دستم رو پیشونیم کشیدم.
لیلی: دیشب… J رو دیدم
کای: چیییییییییی؟!
لیلی: چته حیوننن… آره دیدمش
لیلی: یه کم بحث کردیم… بعدش منو بیهوش کرد…
کای: وایسا ببینم چی کارت کرد؟ بیهوشت کرد لیلی؟
لیلی: مرتیکه بذار حرفمو بزنم!
چشمامو بستم لحظهای.
لیلی: بعد بیدار شدم… تو ماشین خودم بودم
کای: خب!؟
لیلی: یادته دیشب یه مرد اومد گفت J هست؟
کای: آره
لیلی: اونم اونجا بود
مکث کردم.
لیلی: و J کشتش…
کای: …
لیلی: بخاطر من
کای: بخاطر تو؟ چرا تو؟
لیلی: اون مرد… داشت میگفت اون دختره عوضی منو انداخت بیرون
نگاهم افتاد به کای.
لیلی: منظورش من بودم
چند ثانیه سکوت.
کای: وای… صبر کن…
دستشو برد پشت سرش.
کای: یعنی اون دختر تو بودی… بهت گفت عوضی…
کای: و J بخاطر همین… کشتش…
نگاه عجیبی بهم کرد.
کای: یعنی… J تو رو میشناسه…
مکث کرد.
کای: و… دوستت داره…
چشمامو بستم.
لیلی: آره… متاسفانه
کای: وای پرام…
پوزخند زدم.
لیلی: والا پرای منم ریخته
کای خندید.
رفت سمت میزش.
منم نشستم سر جام.
نگاهم افتاد به مانیتور.
پرونده ۰۳:۰۳
دوباره شروع کردم به تحقیق.
سرم…
به شدت درد میکرد.
چشمام سنگین شده بودن.
چیزی نخورده بودم.
فقط…
قهوه پشت قهوه.
و یه قاتل…
که خیلی بیشتر از چیزی که باید—
به من نزدیک بود.
ادامه دارد.....
اسلاید دوم رو نگاه کنید و اون عکس همون مدل پرونده ای که لیلی دربارش،درست کرده بود
بَه بَه سلام ملکومممممم به بانو های خودم امشب...عا...امروز...امشب....اصلا چمیدنم ساعت ۴ صبح شب یا صبح😂👈👉
بگزریم براتون پارت جدید گذاشتم پس لطفا حمایت کنید
و بهم خبر بدین که شرطا رسیده چون من یادم میره و امروز شرطا رسید ولی من نفهمیدم پس بهم بگین
شرط :
لایک : ۲۷ تا
نظر : ۱۱ تا
بازنشر : ۱۰ تا
دوستون دارم یه دنیا بایییبی 💋
- ۵۹۳
- ۰۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط