{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان جیمین

سرمو بالا آوردم .... چشمم تا بهش افتاد قلبم شروع کرد زدن جوری قلبم می‌زد که گفتم قلبم از سینم میزنه بیرون ... سرمو پایین انداختم و بدون هیچ ریکشنی به زمین چشم دوختم ...
_ ات چرا نگام نمیکنی هوم...

× اون داشت چی میگفت کسی که باعث افسرده شدن من شده بود داشت میگفت نگاش کنم چه آدم سنگ دلی میتونه باشه......

_ ات میخوام صورتتو ببینم سرتو بیار بالا ...
× لونا مامانم زنگ زد باید برم

× با تمام سرعتم از جام بلند شدم... زنگ زدن مامانمو بهانه کردم و از بار کوفتی زدم ... از اولم نباید پامو اینجا میزاشتم ‌....
در حال دور شدن از بار بودم که داد کسی بلند شد ... سرمو برگردوندم که با جیمین ک مواجه شدم با سرعت خودشو بهم رسوندد
قدم هامو به سمت عقب برمی‌داشتم و اون بهم نزدیک تر میشد تا جایی که به دیوار برخورد کردم جیمین یک قدم باهام فاصله داشت نگاهی به صورتش نمیکردم ... همین که خواستم در برم ... مچ دستمو گرفت و به دیوارم کوبید چونمو گرفت و سرمو آورد بالا حالا رسماً چشم تو چشم هم بودیم ...

× برو عقب
_ نرم چی
× میفهمی داری چی میگی
_ نه ات نمی‌فهمم بعد از ازدست دادن تو هیچی دیگه نمیفهمم....
× فکر کنم زیاد مشروب خوردی حالت خوب نیست
_ اتفاقا نخوردم که بتونم با تو حرف بزنم ...
× اقای پارک جیمین از جون من چی میخوای ...

_ از کی تا به حال شدم آقای پارک جیمین...( داد)
× از وقتی که نابودم کردی با خیانتت با دورغات ... با حرفات ... غرور دختر بودنم رو نابود کردی ... شدم یک آدم سرد و بی روح... آروزی عاشق شدن رو برام گذاشتی.... جیمین .... دیگه .... ازت .... خوشم نمیاد ( تکه تکه میگه و با داد )
_ باشه من یک آدم بدرد نخور ولی بخاطر تو جلوی همه وایستادم ... برو اگه زندگیت بدون من بهتره ....ولی یادت باشه برای چند وقت تنهات میزارم تو... برای ... منییی ( داد)

× از زیر دستش رد شدم و شروع کردم به دویدن ... با تمام توانم میدویدم... به خونه رسیده بودم... اشکام که صورتمو خیس کرده بودن رو پاک کردم و آروم کلید رو وارد در کردم و با کمی زور بهش در باز شد وارده خونه شدم.... به طبقه بالا ... اتاقم رفتم نمیخواستم ... مامانم متوجه حال بدم بشه لباسمو عوض کردم و روی تخت نشستم و به خاطرات منو جیمین فکر میکردم.... اشکام مثل بارونی تند می‌ریخت
× خدایا این زندگی منه ایا .... واقعا بدبختیم تا کی ادمه داره...

ویو ۲ ماه بعد :
× دانشگاه ها بعد از ۲ ماه باز شده بود .... لباسمو با فرم دانشگاه عوض کردم و اریشی سبک کردم و موهامو گوجه ای بستم از خونه زدم بیرون و بدون فکر کردن به سال گذشته راهمو به سمت دانشگاه گرفتم.... توی این دو ماه متوجه شده بودم که هم دانشگاهیم هستش تهیون ... خیلی خوشحال بودم البته لونا ... و لنا هم بودند ولی از شانش گند من داخل کلاس بقلی افتادند.... وارد دانشگاه شدم بعد از پیدا کردن کلاس جدیدم وارد کلاس شدم .... اکثر بچه ها رو می‌شناختم ولی بیشترشونم نه ...چشم به دنبال تهیون می‌گشت که متوجه پسرایی شد‌م اون تهیون بود سریع رفتم سمتش و پریدم بغلش..
٪ او سلام ات
× سلام تهیون
٪ دلم برات تنگ شده بود
× تو که منو دیروز دیدی
٪ نمک نریز دیگه ....

ویو بعد از تموم شدن دانشگاه:
× دانشگاه بلخره تموم شد راه خونه من و تهیون یکی بود اون ماشین نیاورده بود پس بهتر بود پیاده بریم تهیون خانواده پولداری داره و خودشم پولداره کارخونه جدا گونه برای خودش داره

.....

× خوب تهیون این خونه ماست بیا بریم داخل
٪ نه ات ....
× خواهش میکنم میخوام با مامانم اشنات کنم....
٪ آخه ...
× لوس نباش دیگه بیا...
٪ این دفعه بخاطر تو فقدر
× مرسی...
× تهیون باهام وارد خونه شد تهیون رو به مامانم معرفی کردم .. مامانم و تهیون خیلی گرم گرفته بودن... که مامانم وست حرفش ساکت شد و نگاهی بهم انداخت ...
÷ ات امروز قراره یکی بیاد برای اجاره خونه ....
× مامان ما تازه این خونه رو خریدیم
÷ اون فقدر میخواد بیاد طبقه بالا ...پس خواهش وسایلت رو جمع کنی ...
× نهههه..
÷ ات لج بازی نکن سریع باشه
× باش .‌‌... می‌بینی تهیون باید از اتاق عزیزم دل بکنم ....
٪ ( خنده ) خوب من باید برم خدانگهدار
÷ پیشمون باش پسرم...
٪ ممنون مادر جان خدانگهدار .... خدانگهدار ات
× خدانگهدار .....
× بعد از رفتن تهیون به طبقه بالا رفتم و تمام وسایلم رو جمع کردم ای گندش بزنه هرکی که قراره بیاد..... از اتاق رفتم‌ بیرون ولی با چیزی که دیدم خشکم زد
...

ادامه‌ دارد....💗


حمایت یادتون نره تنکیو بای بای
دیدگاه ها (۸)

رمان جیمین

رمان جیمین

رمان جیمین 🍁shadow of love:{ part 9}🧸×به خونه رسیدم کلیدو از...

نام فیک:عشق مخفیPart: 23ویو ات*توی فکر بودم اصلا نمیفهمیدم ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط