{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#تاج_و_طوفان

#تاج_و_طوفان
پارت ۷۴: سوآی من
سوآ هنوز از خنده نفس‌نفس می‌زد.
هوسوک هم بالاخره کمی آرام‌تر شده بود، هنوز هر چند ثانیه یک‌بار با نگاهش جونگ‌کوک را تهدید می‌کرد.
و جونگ‌کوک؟
کاملاً ریلکس کنار تخت ایستاده بود.
انگار نه انگار چند دقیقه پیش نزدیک بود از پنجره خودکشی سلطنتی کند.
بعد ناگهان به ساعت دیواری نگاه کرد.
اخمش رفت تو هم.
— «سوآ باید استراحت کنه.»
سوآ پلک زد.
هوسوک هم مشکوک نگاهش کرد.
جونگ‌کوک خیلی طبیعی ادامه داد:
— «هیچی نخورده، گریه کرده، استرس کشیده… الان باید بخوابه.»
سوآ آروم گفت:
— «راست میگه یه کم خسته‌ام.»
هوسوک فوری برگشت سمتش.
— «پس من می‌مونم پیشت.»
جونگ‌کوک:
— «نه.»
هوسوک:
— «نه یعنی چی؟»
جونگ‌کوک خیلی خونسرد گفت:
— «یعنی وقتی تو اینجایی، هر پنج ثانیه دعوا میشه. سوآ نیاز به آرامش داره.»
سوآ همان لحظه بالش را روی صورتش گذاشت که نخندد.
هوسوک با حرص گفت:
— «تو واقعاً اعصاب خوردکنی.»
جونگ‌کوک خیلی آرام سر تکان داد.
— «می‌دونم.»
بعد ناگهان دستش را گرفت پشت کمر هوسوک.
هوسوک شوکه شد.
— «داری چیکار می‌کنی؟!»
جونگ‌کوک کاملاً جدی شروع کرد هل دادنش سمت در.
— «خارج شو لطفاً.»
— «هی! دستتو بردار!»
— «بیمار نیاز به سکوت داره.»
— «به خواهر من نگو بیمار!»
— «پس بگم سوآی من نیاز به استراحت دارد.»
سکوت.
مرگبار.
جونگ‌کوک هم تازه فهمید چه گفته.
اما دیگر دیر شده بود.
هوسوک خیلی آرام تکرار کرد:
— «…سوآی من؟»
جونگ‌کوک فوراً سرفه کرد.
— «منظورم این بود… سوآ… که… مال… یعنی…»
سوآ از شدت خجالت کوسن را کوبید توی صورتش.
— «خفه شووووووو!»
هوسوک ناگهان منفجر شد.
— «مال تو؟! مال توووو؟!»
جونگ‌کوک عقب رفت.
— «من بد گفتم!»
— «تو زنده از این اتاق نمیری بیرون!»
جونگ‌کوک سریع پشت تخت پناه گرفت.
سوآ الان رسماً داشت گریه‌خنده می‌کرد.
هوسوک دور تخت راه افتاد که جونگ‌کوک را بگیرد.
جونگ‌کوک هم همزمان سمت مخالف حرکت می‌کرد.
— «بیا بیرون!»
— «آدم متمدن حرف می‌زنه، حمله نمی‌کنه!»
— «تو به خواهر من گفتی مال من!»
— «خب چون هست—»
سکوت*
هوسوک با صدای آروم و خطرناک گفت:
— «چی گفتی؟»
جونگ‌کوک آرام آرام عقب رفت.
— «من امشب واقعاً زیاد حرف زدم.»
هوسوک حمله کرد.
جونگ‌کوک جیغ نزد…
ولی خیلی نزدیک بود بزند.
و دقیقاً همان لحظه سوآ از شدت خنده خم شد روی تخت.
— «بس کنیننننن! دارم میمیرم!»
هر دو مرد فوری ایستادند.
جونگ‌کوک سریع رفت سمت سوآ.
— «هی، آروم… آروم بخند.»
هوسوک هم فوری نگران شد.
— «سوآ خوبی؟»
سوآ بین خنده‌هاش گفت:
— «شما دوتا… احمقین…»
جونگ‌کوک با افتخار گفت:
— «ولی خندوندیمت.»
هوسوک با حرص:
— «من اصلاً نمی‌خواستم خنده‌دار باشم.»
جونگ‌کوک فوری:
— «ولی بودی.»
— «جونگ‌کوک.»
— «برادر زن.»
— «من می‌کشمت.»
جونگ‌کوک خندید.
و برای اولین بار آن شب…
صدای خنده سه‌تایی‌شان اتاق را پر کرد.
[ادامه دارد...]
***
شرایط پارت بعد:
40 لایک
22 بازنشر
***
پیج دومم رو فالو کنید از بی تی اس و کیدراما فعالیت میکنم:
https://wisgoon.com/asma_love_korea
دیدگاه ها (۱۵)

#تاج_و_طوفانپارت ۷۳: برادر زن و فاز دامادیهوسوک خیلی آرام گف...

#تاج_و_طوفانپارت ۷۲: برادر زن محترمهوسوک هنوز دست به سینه وس...

Help me

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط