#تاج_و_طوفان
#تاج_و_طوفان
پارت ۷۲: برادر زن محترم
هوسوک هنوز دست به سینه وسط اتاق ایستاده بود.
سوآ روی تخت نشسته بود و سعی میکرد خودش را آرام نشان دهد.
و جونگکوک…
کنار پنجره ایستاده بود.
چند ثانیه سکوت گذشت.
بعد هوسوک خیلی مشکوک گفت:
— «یه سؤال دارم.»
جونگکوک فوراً اخم کرد.
غریزهاش میگفت این سؤال خطرناک است.
— «چی؟»
هوسوک آرام نزدیکتر شد.
— «دیشب توی تماس… یه کلمه گفتی.»
سوآ گیج نگاه کرد.
— «چه کلمهای؟»
هوسوک نگاهش را از جونگکوک برنداشت.
سوآ کنجکاوتر شد.
— «چی گفت مگه؟ نکنه.....»
هوسوک خیلی آرام و کشدار گفت:
— «برادر زن.»
سه ثانیه سکوت*
— «چیییییییییی؟!»
صورت سوآ درجا قرمز شد.
جونگکوک همزمان زیر لب گفت:
— «لعنتی…»
هوسوک با لبخند پیروزمندانهای دست به سینه زد.
— «آهاااااا. پس درست شنیدم.»
سوآ بالش را برداشت و مستقیم کوبید سمت جونگکوک.
— «تو دیوونهایییییی؟!»
جونگکوک بالش را گرفت.
کاملاً خونسرد.
— «خب چی صدات کنم؟ آقای هوسوک؟»
— «هیچی نگو!»
هوسوک از خنده سرش را پایین انداخت.
— «وای خدا… شاهزاده واقعاً رفته تو فاز دامادی.»
جونگکوک فوری گفت:
— «من نگفتم داماد.»
هوسوک:
— «ولی برادر زن گفتی.»
— «تقریباً همونه.»
سوآ:
— «جونگکووووک!»
جونگکوک بالاخره خندید.
آن مدل خندهای که عمداً حرص آدم را درمیآورد.
هوسوک با قیافهای نمایشی به سوآ اشاره کرد.
— «سوآ من نگرانتم.»
سوآ با خجالت صورتش را با بالش پوشاند.
— «خواهش میکنم یکی منو بکشه.»
جونگکوک فوراً گفت:
— «نه، تو رو نه. شاید منو.»
هوسوک چشمباریک کرد.
— «اون گزینه هنوز روی میزه.»
سوآ دوباره ترکید از خنده.
بعد هوسوک آرام به جونگکوک نزدیک شد.
آنقدر که جونگکوک ناخودآگاه صاف ایستاد.
هوسوک با لبخند خطرناکی گفت:
— «پس… برادر زن؟»
جونگکوک سعی کرد قیافهاش را حفظ کند.
— «یه اشتباه لفظی بود.»
— «عجیبه. خیلی با اعتمادبهنفس گفتیش.»
— «خوابآلود بودم.»
— «ساعت هفت عصر؟»
— «…روز سختی بود.»
سوآ از خنده نفس کم آورد.
هوسوک ناگهان دستش را روی شانه جونگکوک گذاشت.
جونگکوک فوراً مشکوک شد.
— «چرا مهربون شدی؟»
هوسوک خیلی...
[ادامه دارد...]
***
شرایط پارت بعد:
40 لایک
22 بازنشر
***
پیج دومم رو فالو کنید از بی تی اس و کیدراما فعالیت میکنم:
https://wisgoon.com/asma_love_korea
پارت ۷۲: برادر زن محترم
هوسوک هنوز دست به سینه وسط اتاق ایستاده بود.
سوآ روی تخت نشسته بود و سعی میکرد خودش را آرام نشان دهد.
و جونگکوک…
کنار پنجره ایستاده بود.
چند ثانیه سکوت گذشت.
بعد هوسوک خیلی مشکوک گفت:
— «یه سؤال دارم.»
جونگکوک فوراً اخم کرد.
غریزهاش میگفت این سؤال خطرناک است.
— «چی؟»
هوسوک آرام نزدیکتر شد.
— «دیشب توی تماس… یه کلمه گفتی.»
سوآ گیج نگاه کرد.
— «چه کلمهای؟»
هوسوک نگاهش را از جونگکوک برنداشت.
سوآ کنجکاوتر شد.
— «چی گفت مگه؟ نکنه.....»
هوسوک خیلی آرام و کشدار گفت:
— «برادر زن.»
سه ثانیه سکوت*
— «چیییییییییی؟!»
صورت سوآ درجا قرمز شد.
جونگکوک همزمان زیر لب گفت:
— «لعنتی…»
هوسوک با لبخند پیروزمندانهای دست به سینه زد.
— «آهاااااا. پس درست شنیدم.»
سوآ بالش را برداشت و مستقیم کوبید سمت جونگکوک.
— «تو دیوونهایییییی؟!»
جونگکوک بالش را گرفت.
کاملاً خونسرد.
— «خب چی صدات کنم؟ آقای هوسوک؟»
— «هیچی نگو!»
هوسوک از خنده سرش را پایین انداخت.
— «وای خدا… شاهزاده واقعاً رفته تو فاز دامادی.»
جونگکوک فوری گفت:
— «من نگفتم داماد.»
هوسوک:
— «ولی برادر زن گفتی.»
— «تقریباً همونه.»
سوآ:
— «جونگکووووک!»
جونگکوک بالاخره خندید.
آن مدل خندهای که عمداً حرص آدم را درمیآورد.
هوسوک با قیافهای نمایشی به سوآ اشاره کرد.
— «سوآ من نگرانتم.»
سوآ با خجالت صورتش را با بالش پوشاند.
— «خواهش میکنم یکی منو بکشه.»
جونگکوک فوراً گفت:
— «نه، تو رو نه. شاید منو.»
هوسوک چشمباریک کرد.
— «اون گزینه هنوز روی میزه.»
سوآ دوباره ترکید از خنده.
بعد هوسوک آرام به جونگکوک نزدیک شد.
آنقدر که جونگکوک ناخودآگاه صاف ایستاد.
هوسوک با لبخند خطرناکی گفت:
— «پس… برادر زن؟»
جونگکوک سعی کرد قیافهاش را حفظ کند.
— «یه اشتباه لفظی بود.»
— «عجیبه. خیلی با اعتمادبهنفس گفتیش.»
— «خوابآلود بودم.»
— «ساعت هفت عصر؟»
— «…روز سختی بود.»
سوآ از خنده نفس کم آورد.
هوسوک ناگهان دستش را روی شانه جونگکوک گذاشت.
جونگکوک فوراً مشکوک شد.
— «چرا مهربون شدی؟»
هوسوک خیلی...
[ادامه دارد...]
***
شرایط پارت بعد:
40 لایک
22 بازنشر
***
پیج دومم رو فالو کنید از بی تی اس و کیدراما فعالیت میکنم:
https://wisgoon.com/asma_love_korea
- ۳۴۲
- ۲۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط