{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#تاج_و_طوفان

#تاج_و_طوفان
پارت ۷۳: برادر زن و فاز دامادی
هوسوک خیلی آرام گفت:
— «فکر کردم تو فقط اونجایی که سوآ رو می‌بوسی، دلت می‌خواد خانواده‌اش رو هم قبول کنی.»
سوآ از زیر بالش فوری گفت:
— «جونگ‌کوک نه!»
جونگ‌کوک فوری اعتراف کرد:
— «من نگفتم قبول کنم! فقط گفتم برادر زن!»
هوسوک با لبخند خنده‌دار:
— «چه فرقی داره؟»
— «فرق زیادی داره!»
هوسوک با چشم‌های باریک:
— «تو واقعاً روانی‌ای.»
جونگ‌کوک خیلی جدی گفت:
— «من فقط یه استراتژی دارم.»
— «چه استراتژی؟»
— «اول برادر زن، بعد خودت، بعد خانواده، بعد…»
هوسوک فوری قطعش کرد:
— «بیخیال، دیوونه‌ای.»
جونگ‌کوک خندید.
اما این بار خیلی بامزه‌تر.
— «من نگفتم دیوونه نیستم. فقط گفتم استراتژی دارم.»
هوسوک ناگهان دست به سینه ایستاد.
— «سوآ، من الان می‌فهمم چرا با اینکه تو هنوزم ناراحتی، داشتی می‌خندیدی.»
— «چرا؟»
— «چون این آدم واقعاً نمی‌دونه چه خبره.»
جونگ‌کوک:
— «خب چه خبره؟»
هوسوک با طعنه گفت:
— «تو الان به عنوان یه شاهزاده، داری فاز دامادی رو می‌زنی… و فکر می‌کنی من نمی‌فهمم.»
سوآ دوباره زد زیر خنده.
جونگ‌کوک خیلی جدی گفت:
— «من نگفتم داماد.»
— «گفتی برادر زن.»
— «تقریباً همونه!»
— «پس چرا نگفتی داماد؟»
سکوت*
سوآ خیلی زیر لب گفت:
— «جونگ‌کوک…»
جونگ‌کوک فوری ادامه داد:
— «من فقط می‌دونم اگه بخوام سوآ رو نگه دارم، باید اول تو و بعد پدر و مادرش رو هم فریب بدم.»
هوسوک:
— «تو واقعاً نمی‌ترسی؟»
جونگ‌کوک خیلی آروم گفت:
— «ترسیدن یادم رفته.»
و این جمله دقیقاً باعث شد سوآ خنده‌اش دوباره شروع بشه.
هوسوک با دیدن واکنش سوآ، دست به سینه گفت:
— «سوآ، من نمی‌فهمم… چرا هنوزم ناراحتی؟»
جونگ‌کوک فوری گفت:
— «چون من هنوزم احمقش کردم.»
— «خب یه کاری بکن که دیگه نکنی.»
— «چی کار؟»
— «مثلاً دیگه توی تلفن نگو برادر زن.»
هوسوک با دیدن خنده سوآ، دست روی چانه‌اش گذاشت و گفت:
— «من الان قبول می‌کنم… این آدم واقعاً ویروس خنده رو به ما منتقل کرده.»
جونگ‌کوک با لبخند کجی گفت:
— «ویروس خوبه.»
— «چرا؟»
— «چون الان سوآ داره می‌خنده.»
هوسوک خیلی آرام گفت:
— «اگه باز هم سوآ رو ناراحت کنی، ویروساتو با قیچی می‌برم.»
— «…این یه تهدید بود؟»
هوسوک با لبخند:
— «یه هشدار.»
و این بار سوآ فوری گفت:
— «جونگ‌کوک، خیلی خنده دار نشو.»
جونگ‌کوک خیلی آروم گفت:
— «چرا؟»
— «چون الان خیلی خطرناک شدی.»
جونگ‌کوک لبخند کجش را گسترش داد.
— «من همیشه خطرناک بودم. فقط الان خنده‌دارم.»
و این جمله دقیقاً باعث شد هوسوک با دیدن قیافه‌اش، دست به سر خودش بزنه.
— «خدا، این دیوونه واقعاً می‌خواد منو هم دیوونه کنه.»
سوآ با خنده گفت:
— «هوسوک، حالا دیگه دیره.»
جونگ‌کوک فوری اضافه کرد:
— «آره، من الان دیگه فقط خنده‌دارم نه خطرناک.»
— «تو واقعاً می‌تونی یه جمله بگی که هم بخندم، هم ترسیده باشم؟»
جونگ‌کوک با لبخند:
— «آره.»
و این بار سوآ فوری گفت:
— «جونگ‌کوک، خیلی بامزه نشو.»
جونگ‌کوک خیلی آروم گفت:
— «چرا؟»
— «چون الان داری از دست منم فراری می‌گیری.»
جونگ‌کوک چند ثانیه نگاهش کرد.
بعد خیلی جدی گفت:
— «من از تو نمی‌ترسم. فقط از خنده‌ات می‌ترسم.»
هوسوک با خنده گفت:
— «این آدم واقعاً تو بازی فاز دامادی کار بلد داره.»
جونگ‌کوک با لبخند:
— «چون من فقط یه چیز بلدم.»
— «چی؟»
— «خنده تو رو بشناسم.»
و این بار سوآ دیگر نتوانست خودش را نگه دارد.
خندید.
و هوسوک هم با دیدن واکنشش، فهمید…
این دو تا دیوانه واقعاً همدیگر را فهمیدن.
[ادامه دارد...]
***
«ببخشید اگه دیر شد کار داشتم یادم رفت ویسگون رو چک کنم»
***
شرایط پارت بعد:
40 لایک
22 بازنشر
***
پیج دومم رو فالو کنید از بی تی اس و کیدراما فعالیت میکنم:
https://wisgoon.com/asma_love_korea
دیدگاه ها (۱۴)

White Lotus | Part 34چند ساعت بعد...مراسم تمام شده بود.بیشتر...

my neighbour childhood friend:part9:ویو یونگی:یهو مامان جونگ...

«فقط پیش تو »صدای چرخیدن کلید داخل قفل، سکوت خونه رو شکست.ا....

چند پارتی جونگ کوک (درخواستی)

تک پارتی✨هر چند دقیقه یک‌ بار خودش رو توی آینه ماشین نگاه می...

LESSON

بعد از چند دقیقه، جونگ‌کوک متوجه شد ات هنوز هر بار که صدای ر...

معاملهp24جونگ‌کوک چند لحظه ساکت ماند. هنوز بی‌جان روی دست‌ها...

*🗣️: جونگ‌کوک، تو بدون توقف کار می‌کنی!جونگ‌کوک: آره، واقعاً...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟒صدای جونگ‌کوک از پشت سرشون بو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط