{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

P

P12
اتاق بهم ریخته بود.
روی صورتش رد خون افتاده بود.
کف دستش با شیشه بریده بود.
نفس عمیقی کشید.
در اتاق باز شد هیونجین سریع بغلش کرد.
دستاشو دو طرف صورت دخترک گذاشت و بهش خیره شده بود.
هیونجین:خوبی؟
همون یک کلمه کافی بود.
دختر گریه میکرد.
هیونجین:درد داری؟میخوای بریم بیمارستان
چیزی نمیگفت فقط در آغوش او گریه میکرد.
هیونجین دخترک را به بیمارستان برد.
دستش را باند پیچی کردن.
سرم تقویتی هم بهش زده بودن.
چشماشو بسته بود.
پرستار تعظیم کرد.
~ببخشید میشه یه لحظه تشریف بیارید
هیونجین بلند شد و نگاهی گذرا به جیزل کرد.
هیونجین:چیزی شده
~همسرتون غذا نمیخوره درسته؟باید حتما مراقبش باشید ممکنه وقتایی که غذا نمیخوره از حال بره و بعدا مشکلی پیش بیاد
هیونجین سرشو تکون داد پرستار رفت.
به چهره خواب دختر نگاه میکرد.
هیونجین:داری با خودت چیکار میکنی
بعد از این که سرم تموم شد دست جیزل رو گرفته بود به سمت ماشین رفتن.
هیچ صحبتی داخل ماشین نشد.
فقط سکوت.
گهگاهی هیونجین به جیزل نگاه میکرد.
سر دختر تیر می کشه.
انگار همه چی دور سرش میچرخه.
برای یه ثانیه واقعا حس خفگی میکرد.
همون کبود هوا،همون سرگیجه.
انگار سیم دور گردن خودش پیچیده.
نفس های کوتاه.
هیونجین ماشین رو بغل متوقف میکنه.
از ماشین پیاده میشه در جیزل باز میکنه.
دختر در بغلش یک نفس عمیقی کشید.‌
هیچکس نمی تونست با چشم غیر مسلح ببینه که تعادل بعضی زندگی ها داره میلی متری به سمت سقوط میره.
نه صدایی بود ، نه هشداری.
دیدگاه ها (۱)

P13با چشمایی پوچ به گوشه نگاه میکرد.هیونجین با دستاش چانه او...

یک ماه گذشت.ساعت ۲:۰۳ بامداده.کلاب نفس میکشه.بیس آهنگ مثل ضر...

P11هردو خیلی مست بودن.میخندیدن.برای اینکه جیزل زمین نخوره هی...

P10سئول مثل همیشه نورانی بود.هیونجین روی صندلی نشسته بود.داش...

P6از بیمارستان مرخص شد.دستمون به هم قفل شده بود.به سمت ماشین...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط