P
P6
از بیمارستان مرخص شد.
دستمون به هم قفل شده بود.
به سمت ماشین رفتن.
هیونجین در ماشینو برای جیزل باز کرد.
جیزل نشست توی ماشین.
در بسته شد.
همین کافی بود.
تا همه چیزو فراموش کنه.
نفس عمیقی کشید.
انگار بار سنگینی از دوش او برداشته شده بود.
حالا نفس هایش شمرده شده بود.
صدای موسیقی ملایم بود.
هیونجین:دوست داری کجا بریم
یکم فکر میکند.
لبخند میزند.
جیزل:هر جایی که تو باشی
هیونجین دست دختر رو میبوسد.
جیزل:عاشقم شدی
همون نگاه کافی بود.
هیونجین:شاید
هردو باهم خندیدند.
جیزل:فقط شاید
بیشتر بهش نگاه کرد.
هیونجین حرفی نزد.
جیزل ریز خندید.
واقعا وقتی میخندید خوشگل تر میشد.
جیزل:هیونجین
بهش نگاه میکنه.
هیونجین:بله عزیزم
نفس عمیقی کشید.
جیزل:میشه بریم دریا
هیونجین سرشو تکون داد.
به راه ادامه دادن و تا اون موقع جیزل خوابید.
وقتی رسیدند.
دست جیزلو گرفته بود.
دلش نمیومد بیدارش کنه.
موهاشو نوازش میکرد.
جیزل لبخند زد.
آروم زیر لب.
جیزل:رسیدیم
هیونجین:اره قشنگم
هیونجین پیاده شد.
درو برای جیزل باز کرد.
دستای هم رو گرفتن.
و باهم راه رفتند.
نزدیک ساحل شدن.
از پشت دخترک رو بغل کرده بود.
و به غروب تماشا میکردند.
جیزل:قشنگه مگه نه؟
برگشت و به هیونجین نگاه کرد.
گوشه لب دختر را بوسید.
در گوش دختر لب میزند.
هیونجین:تو قشنگ تری
اون دختر دنبال عشق بود.
عشقی که پدرش به او نداده بود.
از بیمارستان مرخص شد.
دستمون به هم قفل شده بود.
به سمت ماشین رفتن.
هیونجین در ماشینو برای جیزل باز کرد.
جیزل نشست توی ماشین.
در بسته شد.
همین کافی بود.
تا همه چیزو فراموش کنه.
نفس عمیقی کشید.
انگار بار سنگینی از دوش او برداشته شده بود.
حالا نفس هایش شمرده شده بود.
صدای موسیقی ملایم بود.
هیونجین:دوست داری کجا بریم
یکم فکر میکند.
لبخند میزند.
جیزل:هر جایی که تو باشی
هیونجین دست دختر رو میبوسد.
جیزل:عاشقم شدی
همون نگاه کافی بود.
هیونجین:شاید
هردو باهم خندیدند.
جیزل:فقط شاید
بیشتر بهش نگاه کرد.
هیونجین حرفی نزد.
جیزل ریز خندید.
واقعا وقتی میخندید خوشگل تر میشد.
جیزل:هیونجین
بهش نگاه میکنه.
هیونجین:بله عزیزم
نفس عمیقی کشید.
جیزل:میشه بریم دریا
هیونجین سرشو تکون داد.
به راه ادامه دادن و تا اون موقع جیزل خوابید.
وقتی رسیدند.
دست جیزلو گرفته بود.
دلش نمیومد بیدارش کنه.
موهاشو نوازش میکرد.
جیزل لبخند زد.
آروم زیر لب.
جیزل:رسیدیم
هیونجین:اره قشنگم
هیونجین پیاده شد.
درو برای جیزل باز کرد.
دستای هم رو گرفتن.
و باهم راه رفتند.
نزدیک ساحل شدن.
از پشت دخترک رو بغل کرده بود.
و به غروب تماشا میکردند.
جیزل:قشنگه مگه نه؟
برگشت و به هیونجین نگاه کرد.
گوشه لب دختر را بوسید.
در گوش دختر لب میزند.
هیونجین:تو قشنگ تری
اون دختر دنبال عشق بود.
عشقی که پدرش به او نداده بود.
- ۴.۴k
- ۰۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط