{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت

گلوله به همراه عشق
پارت دوم
لیها=) مگه دست خودم نیست.
کوکنزدیک لیها اومد و دورش چرخید. بتد دهنشو سمت گوش لیها اورد و گفت.......
کوک=) نه از الان به بعد دست منه.
کوک کنار لیها خوابید(بغلش نکرد)
لیها=) چقدر زود صمیمی میشی.
کوک=) نگرانی، من با هر کسی که دوسش دارم زود صمیمی می شن.
لیها=).......
صبح شد
لیها زود تر بلند شد و صبحانه را اماده کرد، کوک بلند شد و دید لیها نیست. همه جارا گشت تا دید تو اشپز خونس.
کوک=) تو اینجا چیکار می کنی.
لیها داشت سوپ درست میکرد و باید هویج می برید. لیها به قورت کوک نگاه کرد و گفت.....
لیها=) دارم سوپ درست..... اخ.... دستم.
کوک=) چیشد؟
لیها=) ای دستم.... دستمو بریدم.
کوک=) حواست کجاست.
کوک اومد و دست لیها رو کرد تو دهنش و خونش رو مکید.
لیها
وقتی دستمو کرد تو دهنش، انگارتوکیدراما داشتم بازی می کردم. یهو دختره دستشو میبره و پسره میکنه تو دهنش.
تو همین فکربود که یهو کوک دستشو گاز میگیره. لیها دستشودر اورد و....
لیها=) ای(کش دار) دستم.
کوک=) اینو گاز گرفتم برای اینکه ادم باشی.
لیها =) بیشور(اروم)
کوک=) چی....
لیها=) هیچی.
مراسم شروع شد لیها یک لباس تنگ پوشیید ولی تو مراسم نرفت.
کوک=) چرا نمیای تو مراسم.
لیها=) نمیام.
کوک=) پس برای چی لباسو پوشیدی.
لیها=) اممم. چیزه.....
کوک لیها رو بغل کرد و زوری برد تو مراسم. ایها هی به سینه هاش می زد و می گفت....
لیها=) ولم کن ولم کن.
کوک=) دیگه دیره، رسیدیم.
لیها=) چی....
لیها تا سرشو برگردوند، به عالمه مافیا با همسرشد دید.
لیها=) خوب الان من چیکار کنم.
کوک=) رفتار کن که عاشق منی منم رفتار می کنم عاشقتم.
لیها=) برای چی انجام بدم. نمیخوام.
کوک صورتشو نزدیک صورت لیها کرد وگفت.....
کوک=) اگه نکنی میمیری، امید وارم مراقب جونت باشی، دکترکوچولو.
لیها که ترسیده بود دست کوکو گرفت و باهاش رفت تو جمع.
لیها
وقتی رفتیم تو جمع خیلی ترسیدم، همه مافیا ها به من نگاه می کردن.
کوک =) چرا ترسیدی.
لیها=) مافیا هارو دیدم ترسیدم.
کوک=) نترس با تو کاری ندارن.
یکی از دوستای کوک اومد پیشش و شروع کرد به صحبت.
دوست کوک=) سلام خوبی.
کوک =) سلام.
دوست کوک به لیها نگاه کرد و یکم خودشو خم کرد تا به لیها برسه و گفت.....
دوست کوک =) سلام خانم کوچولو.
لیها=) س.... س... سلام.
دوست کوک خندید و گرم صحبت با کوک شد، همینجوری حرف زدن و یکی از بچه ها کوک و لیها رو دعوت کرد به شهر بازی. کوکم قبول کرد. وقتی مراسم تموم شد کوک لیهارو سوار موتور کرد و رفتن به شهر بازی.
لیها بازی ای کرد که زمینش لیزه و نباید لیز بخوره.
لیها داشت بازی می کرد و کم مونده بود لیز بخوره ولی کوک سریع عکس العمل نشون داد و لیها رو گرفت...
لیها=) ممنون.
کوک=) برو جلو و ببر من حواسم هست.
لیها=) باشه.
شهر بازی تموم شد لیها و کوک از سمت پارک به خانه داشتن می رفتن.
لیها=) از چی من خوشت میاد.
کوک=) امممم.. از کیوتیت.
لیها=) پس یعنی خوشگل نیستم.
کوک=) نه... من اینو نگفتم.
لیها=) اره جون عمت.
لیها رو پاهای خودش نشست و قهر کرد.
کوک=) حالا بلند شو، آبرومو نبر.
لیها=) من قهرم.
کوک همینجوری لیها رو بلند کرد و پرت کرد به اسمون. لیها یک جیغ بنفش کشید و رفت تو بغل کوک.
کوک=)(خنده) حالا دوستی.
لیها=) خیلی بدی.
کوک همینحوری لیها رو به خونه برد.
لیها=) حداقل درست بگیر خسته شدم.
کوک لیها رودرست بغل(دراز کشید رودستای کوک)(معذرت اسمشو بلد نیستم😐😂) کرد و برد خونه. لیها هی کوک رو اذیت می کرد و هی موهاشو خراب می کرد.
کوک=) نکن.
لیها=) چرا.
کوک=) می خوام بخوابم.
لیها داشت از تخت لیز می خورد که کوک گرفت و نزدیک خودش کرد. لیها و کوک همین جوری همدیگرو نگاه می کردند، لیها لپاش قرمز شده بود و رفت زیر پتو. کوکم رفت زیر پتو و بغلش کرد و خوابید.
لیها
وقتی بغلم کرد و خوابید، قرمز شدم تاحالا باهاش نخوابیده بودم. چه حس خوبی داره.
دیدگاه ها (۰)

پارت

فیکشن

پارت

فیکشن

پارت

عشق در قوانین مختلف پارت پنجملیها تیهونگ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط