پارت
گلوله به همراه عشق
پارت اول
لیها، دختر هجده سالست که یک ادم معمولی هست و فقط دکتره.
جونگ کوک هم پسر بیست سالست که مافیاست و گلوله ای به شکمش میخوره و داره جون میده.
لیها
داشتم از یه پارکی رد می شدم که یک پسر بیست ساله ای دیدم، گلوله به شکمش خورده بود و خون زیادی ازش رفته بود. من رفتم و ازش سوال پرسیدم و عملش کردم.
لیها=) سلام.
کوک=) سلام، کمک.
لیها=) الان کمکت می کنم.
کوک=) من باید زنده بمونم.
لیها=) تو زنده می مونی بهت قول میدم.
لیها گلولرو در اورد و بعد اونو به بیمارستان برد و جراهی مرد و بعد رفت.
صبح شد.
کوک به هوش اومدو بلند شد....
کوک
من زنده ام یعنی.... نجات پیدا کردم.
کوک=) اون دختری که نجاتم داد...... اون کو.
دکتر=) اون رفت.
کوک بلند شد و زنگ زد که ماشینشو بیارن به همراه دیار که ماشینو برونه.
کوک همه جارو دنبالش گشت و بالاخره پیدا کرد. اون دختر یعنی لیها زیر بارون داشت می رفت.
کوک شیشه را داد پایین و گفت.....
کوک=) دکترسوار شو.
لیها=) نه ممنون.
کوک=) سوارشو.
لیها=) خودم میرم.
کوک از ماشین پایین شد و بغلش کرد و گفت.....
کوک=) وقتی میگم سوارشو یعنی یوار شو خانم دکتر.
لیها=) ولم کن... وایسا ببینم، تو همون پسره تو پارکی.
لیها زوری خودشو پایبن اورد و گفت....
لیها=) پسر جون تو الان نباید رو خودت وزن اصافه کنی، زخمت بد تر میشه تو نیاز به یه دکتر داری.
کوک دوباره لیها رو بغل کرد و زوری برد تو ماشین و گفت......
کوک=) مگه نمیگی نیاز به دکتر دارم، بیا خودت دکترم شو.
لیها=) نه ولم کن، ولم کن، کمک، کمک.
کوک زوری لیها رو به عمارتش برد.
کوک=) میری یه لباس خوشگل می پوشی چون الان دوستام میان تا منو ببینن.
لیها=) نمیپوشم.
کوک=) اینقدر لج نکن دختر.
لیها=) اگه لج کنم چیکار می کنی. ها....
کوک=) امممم، جیکار می کنم. این کارو می کنم.
کوک لیها رو زوری به اتاق خودش برد وبه لباس داد و گفت بپوش(ورق بزنی لباسو میبینی)
لیها لباس پوشید، لیها وقتی اومد بیرون، پیش کوک رفت و گفت....
لیها=) دیدی دوستات نیومدن.
همون لحظه دوستاش درو زدمن و وارد شدن. کوک روی تخت دراز کشیده بود و لیها هم بغل دستش.
دوستاش با قمه و چاقو اومدن.
کوک=) نیازی به زحمت نبود.
دوست کوک=) اینا ناقابله، ببخشید دیگه کم اوردیم.
لیها بلند شد و چایی و میوه را چید و خورد کرد، اورد تو جمع و گفت...
لییها=) بفرمایید میل کنید.
دوستاش با خنده و گفتگو تا شب موندن و بعد رفتن.
کوک=) خب حالا برو لباس خوب بپوش و بخواب.
لیها=) برای چی دوستات قمه اوردند.
کوک=) من مافیام دیگه. راستی فردا هم مهمونی داریم.
لیها=) من نمیام.
کوک=) مگه دست توئه که نیای بیای.
پارت اول
لیها، دختر هجده سالست که یک ادم معمولی هست و فقط دکتره.
جونگ کوک هم پسر بیست سالست که مافیاست و گلوله ای به شکمش میخوره و داره جون میده.
لیها
داشتم از یه پارکی رد می شدم که یک پسر بیست ساله ای دیدم، گلوله به شکمش خورده بود و خون زیادی ازش رفته بود. من رفتم و ازش سوال پرسیدم و عملش کردم.
لیها=) سلام.
کوک=) سلام، کمک.
لیها=) الان کمکت می کنم.
کوک=) من باید زنده بمونم.
لیها=) تو زنده می مونی بهت قول میدم.
لیها گلولرو در اورد و بعد اونو به بیمارستان برد و جراهی مرد و بعد رفت.
صبح شد.
کوک به هوش اومدو بلند شد....
کوک
من زنده ام یعنی.... نجات پیدا کردم.
کوک=) اون دختری که نجاتم داد...... اون کو.
دکتر=) اون رفت.
کوک بلند شد و زنگ زد که ماشینشو بیارن به همراه دیار که ماشینو برونه.
کوک همه جارو دنبالش گشت و بالاخره پیدا کرد. اون دختر یعنی لیها زیر بارون داشت می رفت.
کوک شیشه را داد پایین و گفت.....
کوک=) دکترسوار شو.
لیها=) نه ممنون.
کوک=) سوارشو.
لیها=) خودم میرم.
کوک از ماشین پایین شد و بغلش کرد و گفت.....
کوک=) وقتی میگم سوارشو یعنی یوار شو خانم دکتر.
لیها=) ولم کن... وایسا ببینم، تو همون پسره تو پارکی.
لیها زوری خودشو پایبن اورد و گفت....
لیها=) پسر جون تو الان نباید رو خودت وزن اصافه کنی، زخمت بد تر میشه تو نیاز به یه دکتر داری.
کوک دوباره لیها رو بغل کرد و زوری برد تو ماشین و گفت......
کوک=) مگه نمیگی نیاز به دکتر دارم، بیا خودت دکترم شو.
لیها=) نه ولم کن، ولم کن، کمک، کمک.
کوک زوری لیها رو به عمارتش برد.
کوک=) میری یه لباس خوشگل می پوشی چون الان دوستام میان تا منو ببینن.
لیها=) نمیپوشم.
کوک=) اینقدر لج نکن دختر.
لیها=) اگه لج کنم چیکار می کنی. ها....
کوک=) امممم، جیکار می کنم. این کارو می کنم.
کوک لیها رو زوری به اتاق خودش برد وبه لباس داد و گفت بپوش(ورق بزنی لباسو میبینی)
لیها لباس پوشید، لیها وقتی اومد بیرون، پیش کوک رفت و گفت....
لیها=) دیدی دوستات نیومدن.
همون لحظه دوستاش درو زدمن و وارد شدن. کوک روی تخت دراز کشیده بود و لیها هم بغل دستش.
دوستاش با قمه و چاقو اومدن.
کوک=) نیازی به زحمت نبود.
دوست کوک=) اینا ناقابله، ببخشید دیگه کم اوردیم.
لیها بلند شد و چایی و میوه را چید و خورد کرد، اورد تو جمع و گفت...
لییها=) بفرمایید میل کنید.
دوستاش با خنده و گفتگو تا شب موندن و بعد رفتن.
کوک=) خب حالا برو لباس خوب بپوش و بخواب.
لیها=) برای چی دوستات قمه اوردند.
کوک=) من مافیام دیگه. راستی فردا هم مهمونی داریم.
لیها=) من نمیام.
کوک=) مگه دست توئه که نیای بیای.
- ۳۴۸
- ۱۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط