LESSON
𝐋𝐄𝐒𝐒𝐎𝐍
𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟐𝟒
پارت ۲۴ | فرار
کای لحظهای پشت در ایستاد.
صدای افتادن چیزی از داخل اتاق شنیده شد.
لبخندش محو شد.
آرام دستگیره را پایین کشید و در را باز کرد.
اتاق...
خالی بود.
طنابهای پارهشده روی زمین افتاده بودند.
پنجرهی کوچک بالای دیوار باز بود و پرده با باد تکان میخورد.
یکی از افراد کای با وحشت گفت:
ـ «رئیس... فرار کرده!»
کای با خونسردی به اتاق نگاه کرد.
نه فریاد زد...
نه عصبانی شد.
فقط لبخند کوتاهی زد.
ـ «نه...»
آرام از اتاق بیرون رفت.
ـ «اون فرار نکرده...»
همه با تعجب به او نگاه کردند.
ـ «...داره دقیقاً به همون جایی میره که من میخوام.»
سوا با نفسهای بریده از راهروی تاریک میدوید.
چند دقیقه قبل، موفق شده بود لبهی تیز یک میخ را به طنابهای دور مچش بکشد و آنها را پاره کند.
هنوز مچ دستهایش از فشار طناب سرخ بود.
زیر لب گفت:
ـ «فقط باید از اینجا برم بیرون...»
صدای قدمهای چند نفر از پشت سرش بلند شد.
ـ «اون طرف رفت!»
سوا بدون اینکه برگردد، وارد راهروی دیگری شد.
ناگهان...
پایش به لولهی زنگزدهای گیر کرد.
تعادلش را از دست داد و روی زمین افتاد.
صدای افراد کای نزدیکتر میشد.
او با عجله بلند شد و درِ فلزی کوچکی را باز کرد.
خودش را داخل اتاق انداخت و در را آرام بست.
نفسش را حبس کرد.
قدمها درست پشت در متوقف شدند.
ـ «اینجاست؟»
ـ «نه... اینجا کسی نیست.»
چند ثانیه بعد، صداها دور شدند.
سوا با خیالی آسوده نفسش را بیرون داد.
اما همان لحظه...
صدای آرامی از تاریکی اتاق شنید.
ـ «بالاخره رسیدی...»
سوا با وحشت برگشت.
در گوشهی اتاق، دختری روی صندلی نشسته بود.
دستهایش بسته شده بود.
موهایش بههمریخته و صورتش رنگپریده بود.
سوا ناباورانه زمزمه کرد:
ـ «...لنا؟»
لنا لبخند کمرنگی زد.
ـ «فکر نمیکردم اول تو پیدام کنی.»
اشک در چشمهای سوا جمع شد.
او سریع به سمت لنا رفت و طنابهایش را باز کرد.
ـ «باید از اینجا فرار کنیم.»
لنا سرش را تکان داد.
ـ «دیر شده...»
ـ «چی؟»
لنا با نگاهش به گوشهی اتاق اشاره کرد.
سوا آرام برگشت.
بالای دیوار...
یک دوربین کوچک با چراغ قرمز روشن، آنها را تماشا میکرد.
همان لحظه، صدای کای از بلندگوی اتاق پخش شد.
ـ «آفرین، سوا...»
هر دو خشکشان زد.
کای با لحنی آرام ادامه داد:
ـ «حالا هر دو نفرتون دقیقاً جایی هستید که میخواستم.»
صدای قفل شدن در اتاق آمد.
بعد صدای شمارش معکوس...
۱۰...
۹...
۸...
سوا و لنا با وحشت به هم نگاه کردند.
و تازه فهمیدند...
این اتاق، از اول یک تله بوده است.
𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟐𝟒
پارت ۲۴ | فرار
کای لحظهای پشت در ایستاد.
صدای افتادن چیزی از داخل اتاق شنیده شد.
لبخندش محو شد.
آرام دستگیره را پایین کشید و در را باز کرد.
اتاق...
خالی بود.
طنابهای پارهشده روی زمین افتاده بودند.
پنجرهی کوچک بالای دیوار باز بود و پرده با باد تکان میخورد.
یکی از افراد کای با وحشت گفت:
ـ «رئیس... فرار کرده!»
کای با خونسردی به اتاق نگاه کرد.
نه فریاد زد...
نه عصبانی شد.
فقط لبخند کوتاهی زد.
ـ «نه...»
آرام از اتاق بیرون رفت.
ـ «اون فرار نکرده...»
همه با تعجب به او نگاه کردند.
ـ «...داره دقیقاً به همون جایی میره که من میخوام.»
سوا با نفسهای بریده از راهروی تاریک میدوید.
چند دقیقه قبل، موفق شده بود لبهی تیز یک میخ را به طنابهای دور مچش بکشد و آنها را پاره کند.
هنوز مچ دستهایش از فشار طناب سرخ بود.
زیر لب گفت:
ـ «فقط باید از اینجا برم بیرون...»
صدای قدمهای چند نفر از پشت سرش بلند شد.
ـ «اون طرف رفت!»
سوا بدون اینکه برگردد، وارد راهروی دیگری شد.
ناگهان...
پایش به لولهی زنگزدهای گیر کرد.
تعادلش را از دست داد و روی زمین افتاد.
صدای افراد کای نزدیکتر میشد.
او با عجله بلند شد و درِ فلزی کوچکی را باز کرد.
خودش را داخل اتاق انداخت و در را آرام بست.
نفسش را حبس کرد.
قدمها درست پشت در متوقف شدند.
ـ «اینجاست؟»
ـ «نه... اینجا کسی نیست.»
چند ثانیه بعد، صداها دور شدند.
سوا با خیالی آسوده نفسش را بیرون داد.
اما همان لحظه...
صدای آرامی از تاریکی اتاق شنید.
ـ «بالاخره رسیدی...»
سوا با وحشت برگشت.
در گوشهی اتاق، دختری روی صندلی نشسته بود.
دستهایش بسته شده بود.
موهایش بههمریخته و صورتش رنگپریده بود.
سوا ناباورانه زمزمه کرد:
ـ «...لنا؟»
لنا لبخند کمرنگی زد.
ـ «فکر نمیکردم اول تو پیدام کنی.»
اشک در چشمهای سوا جمع شد.
او سریع به سمت لنا رفت و طنابهایش را باز کرد.
ـ «باید از اینجا فرار کنیم.»
لنا سرش را تکان داد.
ـ «دیر شده...»
ـ «چی؟»
لنا با نگاهش به گوشهی اتاق اشاره کرد.
سوا آرام برگشت.
بالای دیوار...
یک دوربین کوچک با چراغ قرمز روشن، آنها را تماشا میکرد.
همان لحظه، صدای کای از بلندگوی اتاق پخش شد.
ـ «آفرین، سوا...»
هر دو خشکشان زد.
کای با لحنی آرام ادامه داد:
ـ «حالا هر دو نفرتون دقیقاً جایی هستید که میخواستم.»
صدای قفل شدن در اتاق آمد.
بعد صدای شمارش معکوس...
۱۰...
۹...
۸...
سوا و لنا با وحشت به هم نگاه کردند.
و تازه فهمیدند...
این اتاق، از اول یک تله بوده است.
- ۳۶۹
- ۱۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط