{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

LESSON

𝐋𝐄𝐒𝐒𝐎𝐍

𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟐𝟓

پارت ۲۵ | هشت ثانیه
۷...
۶...
صدای شمارش معکوس در تمام اتاق می‌پیچید.
سوا با وحشت به اطراف نگاه کرد.
ـ «نه... نه... باید یه راهی باشه!»
لنا با دست‌های لرزان به در فلزی کوبید.
ـ «کمک! یکی کمک کنه!»
اما هیچ جوابی نیامد.
سوا نگاهش روی پنجره‌ی کوچک بالای دیوار افتاد.
خیلی باریک بود...
فرار از آن غیرممکن به نظر می‌رسید.
۵...
۴...
همان لحظه، صدای شکستن شیشه‌ای از بیرون ساختمان به گوش رسید.
بعد...
چند شلیک پیاپی.
سوا زیر لب زمزمه کرد:
ـ «جونگ‌کوک...»
چند دقیقه قبل...
جونگ‌کوک طبق دستور کای، تنها وارد ساختمان شده بود.
راهروها تاریک و ساکت بودند.
با وجود زخم شانه‌اش، قدم‌هایش محکم بود.
ناگهان صدای شمارش معکوس در بلندگوها پیچید.
۱۰...
قلبش فرو ریخت.
ـ «لعنتی...»
او با سرعت به سمت صدا دوید.
یکی از افراد کای جلوی راهش ظاهر شد.
جونگ‌کوک بدون مکث او را کنار زد و به دویدن ادامه داد.
۳...
صدای سوا از پشت یکی از درهای فلزی بلند شد.
ـ «جونگ‌کوک!»
او در را پیدا کرد.
قفل الکترونیکی بود.
با لگد باز نمی‌شد.
جونگ‌کوک اسلحه‌اش را بیرون کشید و به قفل شلیک کرد.
جرقه‌ای زد...
اما در باز نشد.
۲...
جونگ‌کوک با تمام قدرت شانه‌اش را به در کوبید.
درد شدیدی تمام بدنش را گرفت.
اما عقب نکشید.
دوباره...
و دوباره...
۱...
با آخرین ضربه...
قفل شکست و در با صدای مهیبی باز شد.
جونگ‌کوک بدون فکر خودش را داخل اتاق انداخت و سوا و لنا را به زمین کشید.
چند لحظه بعد...
انفجار.
صدای مهیبی ساختمان را لرزاند.
گرد و غبار همه‌جا را پر کرد.
چند دقیقه بعد...
سوا آرام چشم‌هایش را باز کرد.
گوش‌هایش هنوز از صدای انفجار سوت می‌کشید.
اولین چیزی که دید...
بازوی جونگ‌کوک بود که دور او حلقه شده بود تا از موج انفجار محافظتش کند.
ـ «جونگ‌کوک...»
او تکان نخورد.
سوا با وحشت دستش را روی گونه‌ی او گذاشت.
ـ «جونگ‌کوک! جوابم رو بده!»
لنا هم با نگرانی نزدیک شد.
در همان لحظه...
قطره‌ای خون از کنار پیشانی جونگ‌کوک روی زمین چکید.
سوا رنگش پرید.
ـ «نه... نه، لطفاً...»
اما درست وقتی می‌خواست دوباره صدایش بزند...
صدای کف زدن آرامی از میان دودها بلند شد.
کای از دل گرد و غبار بیرون آمد.
لبخند می‌زد.
ـ «قبول دارم...»
نگاهش را به جونگ‌کوک دوخت.
ـ «هنوزم حاضری جونت رو برای بقیه بدی.»
سپس اسلحه‌اش را بالا آورد...
و این بار، لوله‌ی اسلحه را مستقیم به سمت جونگ‌کوک گرفت.
ـ «ولی این دفعه... کسی نمی‌تونه نجاتت بده.»
دیدگاه ها (۰)

LESSON

LESSON

𝐋𝐄𝐒𝐒𝐎𝐍𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟐𝟑پارت ۲۳ | بازی کاینور سفید چراغ مستقیم روی صورت...

𝐋𝐄𝐒𝐒𝐎𝐍𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟐𝟎پارت ۲۰ | انتخاب غیرممکنچند ثانیه...هیچ‌کس حتی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط