{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝐋𝐄𝐒𝐒𝐎𝐍

𝐋𝐄𝐒𝐒𝐎𝐍

𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟐𝟑

پارت ۲۳ | بازی کای
نور سفید چراغ مستقیم روی صورت سوا افتاده بود.
چشم‌هایش را چند بار باز و بسته کرد تا بتواند اطراف را ببیند.
دست‌هایش محکم به صندلی بسته شده بودند.
نفس عمیقی کشید.
ـ «منو چرا آوردی اینجا؟»
کای آرام صندلی دیگری را روبه‌رویش کشید و نشست.
ـ «چون می‌خواستم از نزدیک با دختری آشنا بشم که تونست قلب مردی مثل جونگ‌کوک رو بلرزونه.»
سوا با عصبانیت گفت:
ـ «هیچ‌چیزی بین من و اون نیست.»
کای خندید.
ـ «هنوز نیست...»
مکث کرد.
ـ «ولی به زودی می‌فهمی که هست.»
سوا نگاهش را از او گرفت.
ـ «تو دیوونه‌ای.»
کای بدون ناراحتی لبخند زد.
ـ «شاید.»
او از جایش بلند شد و به سمت پنجره رفت.
ـ «می‌دونی... من و جونگ‌کوک یه زمانی برای هم جون می‌دادیم.»
چند ثانیه سکوت کرد.
ـ «اما اون، منو توی جهنم تنها گذاشت.»
سوا آرام گفت:
ـ «اون فکر می‌کرد تو مردی...»
کای با خشم برگشت.
ـ «خفه شو!»
صدایش آن‌قدر بلند بود که سوا بی‌اختیار از جا پرید.
کای چند نفس عمیق کشید و دوباره آرام شد.
ـ «هیچ‌کس حق نداره ازش دفاع کنه.»
در همان لحظه...
عمارت جونگ‌کوک.
جونگ‌کوک با شانه‌ی زخمی مقابل نقشه‌ی بزرگی از شهر ایستاده بود.
همه‌ی افرادش در سالن جمع شده بودند.
ـ «تمام انبارها، اسکله‌ها و مخفیگاه‌های قدیمی رو بگردید.»
یکی از افراد گفت:
ـ «رئیس... شهر خیلی بزرگه.»
جونگ‌کوک نگاه سردی به او انداخت.
ـ «پس تا وقتی پیداش نکردید، هیچ‌کس استراحت نمی‌کنه.»
همه با هم جواب دادند:
ـ «چشم، رئیس.»
در همان لحظه، تلفن روی میز زنگ خورد.
شماره ناشناس.
جونگ‌کوک بدون مکث تماس را وصل کرد.
ـ «کجاست؟»
صدای خنده‌ی کای در گوشی پیچید.
ـ «هنوزم انقدر عجولی؟»
ـ «حرف اضافه نزن.»
ـ «فقط خواستم بگم... مهمونت حالش خوبه.»
جونگ‌کوک مشتش را گره کرد.
ـ «اگه حتی یه خراش...»
ـ «آروم باش.»
کای حرفش را برید.
ـ «فعلاً باهاش کاری ندارم.»
جونگ‌کوک سکوت کرد.
کای ادامه داد:
ـ «ولی یه پیشنهاد دارم.»
ـ «چی؟»
ـ «تنها بیا...»
چند ثانیه مکث کرد.
ـ «اگه حتی یک نفر همراهت باشه... دیگه هیچ‌وقت سوا رو نمی‌بینی.»
تماس قطع شد.
یکی از محافظ‌ها جلو آمد.
ـ «رئیس، نقشه‌ش چیه؟»
جونگ‌کوک بدون لحظه‌ای فکر کردن، کتش را برداشت.
ـ «تنهایی می‌رم.»
ـ «نه! ممکنه بکشتنت!»
جونگ‌کوک نگاهی به عکس کوچکی که از جیبش بیرون آمده بود انداخت.
عکسی که هنگام سوختن مزون، از روی زمین برداشته بود؛ تصویری از یکی از طراحی‌های سوا.
لبخند خیلی کمرنگی زد.
ـ «قول دادم سالم برگردونمش...»
همان لحظه، در مخفیگاه کای...
یکی از افرادش با عجله وارد اتاق شد.
ـ «رئیس...»
ـ «چی شده؟»
ـ «اون بیدار شده.»
کای لبخند زد.
ـ «خوبه... وقتشه سوا حقیقت آخر رو هم بشنوه.»
او به سمت اتاقی رفت که سوا در آن زندانی بود...
اما پشت در...
صدای شکستن طناب‌ها به گوش رسید.
دیدگاه ها (۰)

𝐋𝐄𝐒𝐒𝐎𝐍𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟐𝟐پارت ۲۲ | پشت درهای بستهصدای بسته شدن درِ آهنی ...

𝐋𝐄𝐒𝐒𝐎𝐍𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟐𝟏پارت ۲۱ | انتخابهوای اتاق سنگین شده بود.هیچ‌کس ...

𝐋𝐄𝐒𝐒𝐎𝐍𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟐𝟎پارت ۲۰ | انتخاب غیرممکنچند ثانیه...هیچ‌کس حتی ...

𝐋𝐄𝐒𝐒𝐎𝐍 𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟕پارت ششم | آغاز بازیهمه‌چیز در چند ثانیه اتفاق ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط