LESSON
𝐋𝐄𝐒𝐒𝐎𝐍
𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟐𝟔
پارت ۲۶ | خیانت
اسلحهی کای مستقیم به سمت جونگکوک نشانه رفته بود.
سوا بدون فکر خودش را جلوی او انداخت.
ـ «نه!»
کای با تعجب ابرویی بالا انداخت.
ـ «جالبه...»
لبخند کمرنگی زد.
ـ «پس این بار نوبت توئه که سپرش بشی.»
سوا با وجود ترسی که در دلش بود، حتی یک قدم هم عقب نرفت.
ـ «اگه میخوای شلیک کنی... اول به من شلیک کن.»
جونگکوک که تازه به هوش آمده بود، با صدایی ضعیف گفت:
ـ «سوا... برو کنار...»
ـ «نه.»
برای اولین بار، جوابش محکم و بدون تردید بود.
ـ «دیگه نمیذارم فقط تو از بقیه محافظت کنی.»
کای چند ثانیه آنها را نگاه کرد.
بعد آرام اسلحه را پایین آورد.
ـ «همین صحنه رو میخواستم ببینم.»
سوا با تعجب گفت:
ـ «چی؟»
کای خندید.
ـ «حالا مطمئن شدم...»
نگاهش را به جونگکوک دوخت.
ـ «نقطهضعفت فقط یکی نیست.»
در همان لحظه، صدای تیراندازی از بیرون ساختمان بلند شد.
محافظهای جونگکوک بالاخره محل را پیدا کرده بودند.
کای نگاهی به ساعتش انداخت.
ـ «وقت رفتنه.»
او خواست از در خارج شود که ناگهان...
تق!
صدای شلیک در سالن پیچید.
همه با تعجب برگشتند.
یکی از افراد جونگکوک اسلحهاش را به سمت...
جونگکوک گرفته بود.
گلوله از کنار پهلوی او رد شد و به دیوار برخورد کرد.
محافظها شوکه شده بودند.
ـ «یون؟! داری چیکار میکنی؟!»
مردی که سالها یکی از وفادارترین افراد جونگکوک به نظر میرسید، آرام لبخند زد.
بعد قدمزنان کنار کای ایستاد.
کای با رضایت گفت:
ـ «بالاخره خودتو نشون دادی.»
جونگکوک با ناباوری به او خیره شد.
ـ «...یون؟»
یون سرش را خم کرد.
ـ «ببخشید، رئیس.»
لبخندش عمیقتر شد.
ـ «ولی من هیچوقت آدم شما نبودم.»
سکوت سنگینی فضا را پر کرد.
یکی از محافظها زیر لب گفت:
ـ «غیرممکنه...»
یون نگاهی به سوا انداخت و بعد رو به جونگکوک گفت:
ـ «تمام اطلاعات عمارت... تمام نقشهها... تمام رفتوآمدهات...»
مکثی کرد.
ـ «همه رو من به کای دادم.»
جونگکوک مشتش را گره کرد.
حالا میفهمید چرا دشمن همیشه یک قدم از او جلوتر بود.
کای لبخند زد.
ـ «گفتم که... بازی تازه شروع شده.»
در همان لحظه، صدای آژیر پلیس از دور به گوش رسید.
کای و یون به سمت خروجی رفتند.
اما قبل از رفتن...
یون پاکت مشکی کوچکی را روی زمین انداخت.
جونگکوک آن را برداشت.
داخل پاکت فقط یک عکس بود...
عکسی قدیمی از خودش و کای...
در کنار مرد سومی که صورتش با جوهر سیاه خطخطی شده بود.
پشت عکس فقط یک جمله نوشته شده بود:
«هنوز راز بزرگ رو نمیدونی...»
ادامه دارد....
خوب خوشگلا حمایت کمه مجبورم شرط بزارم
شرط:
۸لایک
۳کامنت
از۶۱تا فالور انتظار بیشتری میره اما همین کافیه
𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟐𝟔
پارت ۲۶ | خیانت
اسلحهی کای مستقیم به سمت جونگکوک نشانه رفته بود.
سوا بدون فکر خودش را جلوی او انداخت.
ـ «نه!»
کای با تعجب ابرویی بالا انداخت.
ـ «جالبه...»
لبخند کمرنگی زد.
ـ «پس این بار نوبت توئه که سپرش بشی.»
سوا با وجود ترسی که در دلش بود، حتی یک قدم هم عقب نرفت.
ـ «اگه میخوای شلیک کنی... اول به من شلیک کن.»
جونگکوک که تازه به هوش آمده بود، با صدایی ضعیف گفت:
ـ «سوا... برو کنار...»
ـ «نه.»
برای اولین بار، جوابش محکم و بدون تردید بود.
ـ «دیگه نمیذارم فقط تو از بقیه محافظت کنی.»
کای چند ثانیه آنها را نگاه کرد.
بعد آرام اسلحه را پایین آورد.
ـ «همین صحنه رو میخواستم ببینم.»
سوا با تعجب گفت:
ـ «چی؟»
کای خندید.
ـ «حالا مطمئن شدم...»
نگاهش را به جونگکوک دوخت.
ـ «نقطهضعفت فقط یکی نیست.»
در همان لحظه، صدای تیراندازی از بیرون ساختمان بلند شد.
محافظهای جونگکوک بالاخره محل را پیدا کرده بودند.
کای نگاهی به ساعتش انداخت.
ـ «وقت رفتنه.»
او خواست از در خارج شود که ناگهان...
تق!
صدای شلیک در سالن پیچید.
همه با تعجب برگشتند.
یکی از افراد جونگکوک اسلحهاش را به سمت...
جونگکوک گرفته بود.
گلوله از کنار پهلوی او رد شد و به دیوار برخورد کرد.
محافظها شوکه شده بودند.
ـ «یون؟! داری چیکار میکنی؟!»
مردی که سالها یکی از وفادارترین افراد جونگکوک به نظر میرسید، آرام لبخند زد.
بعد قدمزنان کنار کای ایستاد.
کای با رضایت گفت:
ـ «بالاخره خودتو نشون دادی.»
جونگکوک با ناباوری به او خیره شد.
ـ «...یون؟»
یون سرش را خم کرد.
ـ «ببخشید، رئیس.»
لبخندش عمیقتر شد.
ـ «ولی من هیچوقت آدم شما نبودم.»
سکوت سنگینی فضا را پر کرد.
یکی از محافظها زیر لب گفت:
ـ «غیرممکنه...»
یون نگاهی به سوا انداخت و بعد رو به جونگکوک گفت:
ـ «تمام اطلاعات عمارت... تمام نقشهها... تمام رفتوآمدهات...»
مکثی کرد.
ـ «همه رو من به کای دادم.»
جونگکوک مشتش را گره کرد.
حالا میفهمید چرا دشمن همیشه یک قدم از او جلوتر بود.
کای لبخند زد.
ـ «گفتم که... بازی تازه شروع شده.»
در همان لحظه، صدای آژیر پلیس از دور به گوش رسید.
کای و یون به سمت خروجی رفتند.
اما قبل از رفتن...
یون پاکت مشکی کوچکی را روی زمین انداخت.
جونگکوک آن را برداشت.
داخل پاکت فقط یک عکس بود...
عکسی قدیمی از خودش و کای...
در کنار مرد سومی که صورتش با جوهر سیاه خطخطی شده بود.
پشت عکس فقط یک جمله نوشته شده بود:
«هنوز راز بزرگ رو نمیدونی...»
ادامه دارد....
خوب خوشگلا حمایت کمه مجبورم شرط بزارم
شرط:
۸لایک
۳کامنت
از۶۱تا فالور انتظار بیشتری میره اما همین کافیه
- ۱۶۶
- ۱۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط