کاش میشد همین حالا همینجا ایستاد و به تمام تعلقات گف
کاش میشد همین حالا، همینجا، ایستاد و به تمامِ تعلقات گفت: «دیگر بس است.»
این تعلقاتِ کوچک و بزرگ، این رشتههای نامرئی که ما را به دغدغههای دیروز و وعدههای فردا بستهاند، این همه وزن را برای چه؟ بارِ مسئولیتها، قضاوتهای دیگران، توقعاتِ برآورده نشده، حتی خاطراتِ شیرینی که حالا سنگی شدهاند.
کاش میشد کولهپشتیِ پُر از «باید» و «چرا» را باز کرد، همهی محتویاتش را ریخت کف جاده و فقط با یک تنِ سبک، به سمتِ آفتاب رفت. نه فرار، بلکه یک «بازگشت» به هستهی خودم؛ جایی که هیچ نامی روی من نیست، هیچ قولی به گردنم نیست، و تنها آهنگِ زندگی، ضربانِ قلبِ من است.
آرزویِ قید زدن، نه تنبلیست، نه بیمسئولیتی؛ فریادِ روحی است که میخواهد برای یک لحظه، زیر بارِ دنیا له نشود و فقط آزادانه نفس بکشد، فارغ از تمامِ این دنیاهای ساخته شده.
این تعلقاتِ کوچک و بزرگ، این رشتههای نامرئی که ما را به دغدغههای دیروز و وعدههای فردا بستهاند، این همه وزن را برای چه؟ بارِ مسئولیتها، قضاوتهای دیگران، توقعاتِ برآورده نشده، حتی خاطراتِ شیرینی که حالا سنگی شدهاند.
کاش میشد کولهپشتیِ پُر از «باید» و «چرا» را باز کرد، همهی محتویاتش را ریخت کف جاده و فقط با یک تنِ سبک، به سمتِ آفتاب رفت. نه فرار، بلکه یک «بازگشت» به هستهی خودم؛ جایی که هیچ نامی روی من نیست، هیچ قولی به گردنم نیست، و تنها آهنگِ زندگی، ضربانِ قلبِ من است.
آرزویِ قید زدن، نه تنبلیست، نه بیمسئولیتی؛ فریادِ روحی است که میخواهد برای یک لحظه، زیر بارِ دنیا له نشود و فقط آزادانه نفس بکشد، فارغ از تمامِ این دنیاهای ساخته شده.
- ۵۴۱
- ۰۵ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط