{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

کاش میشد همین حالا همینجا ایستاد و به تمام تعلقات گف

کاش می‌شد همین حالا، همین‌جا، ایستاد و به تمامِ تعلقات گفت: «دیگر بس است.»
این تعلقاتِ کوچک و بزرگ، این رشته‌های نامرئی که ما را به دغدغه‌های دیروز و وعده‌های فردا بسته‌اند، این همه وزن را برای چه؟ بارِ مسئولیت‌ها، قضاوت‌های دیگران، توقعاتِ برآورده نشده، حتی خاطراتِ شیرینی که حالا سنگی شده‌اند.
کاش می‌شد کوله‌پشتیِ پُر از «باید» و «چرا» را باز کرد، همه‌ی محتویاتش را ریخت کف جاده و فقط با یک تنِ سبک، به سمتِ آفتاب رفت. نه فرار، بلکه یک «بازگشت» به هسته‌ی خودم؛ جایی که هیچ نامی روی من نیست، هیچ قولی به گردنم نیست، و تنها آهنگِ زندگی، ضربانِ قلبِ من است.
آرزویِ قید زدن، نه تنبلی‌ست، نه بی‌مسئولیتی؛ فریادِ روحی است که می‌خواهد برای یک لحظه، زیر بارِ دنیا له نشود و فقط آزادانه نفس بکشد، فارغ از تمامِ این دنیاهای ساخته شده.
دیدگاه ها (۰)

چاقو که فرو رفت، دردش قابل تحمل بود. آن‌جایی که برگشت و دید ...

عزیزم، نفس عمیقی بکش.می‌دانم که الان احساس فشار می‌کنی، انگا...

قدم برمی‌دارم، شاید در خیابان، شاید در مسیری آشنا. هوا سرد ا...

در دل شهر قدم می‌زنم؛ خیابان‌ها پر از صدا، حرف، بوق و شتاب‌ا...

از طرف دختر شهید...دلنوشته ای به رهبر شهیدم و دختران صورتی ط...

با اینکه میترسم از اینکه چه خواهم نوشت اما فکری بر سرم زد شا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط