قدم برمیدارم شاید در خیابان شاید در مسیری آشنا هوا سر
قدم برمیدارم، شاید در خیابان، شاید در مسیری آشنا. هوا سرد است یا شاید هم دل من سرد است. هر قدم، انگار سنگی را از روی دلم برمیدارد، اما سنگهای جدیدی جای آن مینشینند. افکار مثل سربازهای سمج، صف کشیدهاند؛ یکی از دیروز میگوید، دیگری از فردایی که نیامده هراس دارد.
هر چرخشِ سر، هر نگاه به اطراف، مرا به دایرهای تنگتر از همین فکرها پرتاب میکند. صدای پای خودم، تنها همراهِ واقعی این پیادهروی است، اما حتی آن هم در ازدحامِ اندیشهها گم میشود. دلتنگِ آن لحظهای هستم که این افکار، غریبههایی ناخوانده، راه خود را گم کنند و سکوت، دوباره میهمانِ سرم شود.
اما قدمها ادامه دارند؛ شاید همین ادامه دادن، خودش راهی برای خروج باشد. شاید همین پیادهرویِ پر از فکر، خودش گامی است به سوی آرامشی که هنوز دور است، اما پیداست.
هر چرخشِ سر، هر نگاه به اطراف، مرا به دایرهای تنگتر از همین فکرها پرتاب میکند. صدای پای خودم، تنها همراهِ واقعی این پیادهروی است، اما حتی آن هم در ازدحامِ اندیشهها گم میشود. دلتنگِ آن لحظهای هستم که این افکار، غریبههایی ناخوانده، راه خود را گم کنند و سکوت، دوباره میهمانِ سرم شود.
اما قدمها ادامه دارند؛ شاید همین ادامه دادن، خودش راهی برای خروج باشد. شاید همین پیادهرویِ پر از فکر، خودش گامی است به سوی آرامشی که هنوز دور است، اما پیداست.
- ۴۹۳
- ۰۵ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط