My little princess
My little princess
Part 14
ویو ات
صبح با صدای خنده ی بلند یکی بیدار شدم من تو بالکن چیکار میکنم اینجا خوابم برده بلند شدم دیدم نورا و جیمین تو بغل هم میخندن اشک تو چشام جمع شد منو یادش نمیومد اون نورا هم حتما گفته زنتم و همو خیلی دوست داریم اشکام ریخت من حالا چیکار کنم رفتم دستشویی صورتمو شستم لباسمو عوض کردم موهامو شونه کردم شبیه روح ها بودم نفس عمیقی کشیدم رفتم پایین اولین نفری که دیدم مادرم بود خودمو انداختم تو بغلش
ات: مامانی
ملکه: جونم دخترم
ات: خسته شدم از این دنیا
ملکه : این چه حرفیه
خواستم چیزی بگم که جیمین و نورا باهم اومدن داخل تا چشمم بهش افتاد دوباره بغضی به گلوم افتاد
نورا: دخترعموی عزیزم چطوری
خبر داشت حتما خبر داشت که من و جیمین همو دوست داریم میخواست با این حرفش داغ دلمو بیشتر کنه با بغضی که تو صدام بود جوابشو دادم
ات: خوبم
جیمین: این کیه
نورا : دخترعموم هستش تک دختر پادشاه که همه دوسش دارن
جیمین: منم دوسش داشتم ؟؟
نورا: فک نکنم
ات: مامان من میرم جنگل یکم دیر میام
بدون توجه به کسی رفتم بیرون اشکام دوباره ریخت سوار اسب شدم رفتم داخل جنگل تیرکمانمو برداشتم شاید شکار یکم مغزمو آروم میکرد بعد از چند ساعتی به هوا نگاه کردم ساعت از دستم رفته بود هوا تاریک شده بود رفتم سوار اسب شم که دیدم اسب نیست باید پیاده برم شروع کردم به راه رفتن یهو یه چیزی حس کردم انگار یکی پشتم بود چرخیدم نگاه کردم چیزی نبود دوباره شروع کردم به راه رفتن یهو حس کردم یه چیز به شونه ام خورد از درد جیغ زدم برگشتم نگاه کردم یه تیر بود
ات: کیه
چند بار صداش زدم کسی نبود با گریه دوباره راه رفتم خونریزیم زیاد بود بعد از چند ساعتی هوا تاریک تر شد چراغ های قصر رو دیدم رسیدم
نگهبان: کیه
ات: منم پرنسس ات
نگهبان: او خدای من پرنسس حالتون خوبه شما خونریزی دارین
از کنارش رد شدم رفتم داخل دوباره چشمم به جیمین و نورا افتاد کنار هم نشسته بودن داشتن حرف میزدن
نورا: ات خوبی چی شده
جیمین: خانم حالتون خوبه
خواستم چیزی بگم که سرم گیج رفت افتادم زمین آخرین چیزی شنیدم جیغ و داد های نورا و خدمتکار ها بود
ویو جیمین
نمیدونم چه بلایی سرم اومده بود چطور شد که من حافظه امو از دست دادم این دختر نورا هم همش رو مخم میرفت نمیدونم قبلاً چرا دوسش داشتم واقعاً عاشق چی این شدم ولی اون دختر اسمش ات بود نورا گفته بود دختر پادشاه هس وقتی ازش پرسیدم ازدواج کرده یا نه گفت نه به هیچ پسری پا نداده حتی یه بار به اجبار پدرش خواست با برادرم ازدواج کنه که نکرد نمیدونم هر وقت میدیدمش یه چیز حس میکردم امروز هم با خونریزی زیادی اومد قصر بیهوش شد بلند شدم بغلش کردم بردم پیش دکتر سلطنتی اومدیم بیرون
پرش زمانی به دو ماه بعد
ویو ات
از اون روز به بعد حق خارج شدن از قصر رو نداشتم مثل افسرده ها شده بودم تو این دو ماه فقط شاهد رفتار های عاشقانه نورا و جیمین شده بودم که با دیدنشون هر روز مثل مرگ بود تو این چند وقت وزن کم کرده بودم صورتم مثل قبل شاداب نبود دیگه حوصله هیچکس رو نداشتم از کتابخونه خارج شدم رفتم پایین
هانا: ات چطوری دختر چرا اینقدر پژمرده شدی چه بلایی داره سرت میاد
ات: هانا داداشت داره نابودم میکنه نمیخوام زندگی کنم
با گریه خودمو انداختم تو بغلش هانا همیشه هوامو داشت بدون چرا و چون
هانا: هیسس میدونم ات ولی تو خودتم میبینی اون چیزی یادش نمیاد اون نورا عفریته هم پرش کرده نمیدونم چی به چیه
جیمین: دارین غیبت زنمو میکنید
هر دوتامون بهش نگاه کردیم
ادامه دارد...
Part 14
ویو ات
صبح با صدای خنده ی بلند یکی بیدار شدم من تو بالکن چیکار میکنم اینجا خوابم برده بلند شدم دیدم نورا و جیمین تو بغل هم میخندن اشک تو چشام جمع شد منو یادش نمیومد اون نورا هم حتما گفته زنتم و همو خیلی دوست داریم اشکام ریخت من حالا چیکار کنم رفتم دستشویی صورتمو شستم لباسمو عوض کردم موهامو شونه کردم شبیه روح ها بودم نفس عمیقی کشیدم رفتم پایین اولین نفری که دیدم مادرم بود خودمو انداختم تو بغلش
ات: مامانی
ملکه: جونم دخترم
ات: خسته شدم از این دنیا
ملکه : این چه حرفیه
خواستم چیزی بگم که جیمین و نورا باهم اومدن داخل تا چشمم بهش افتاد دوباره بغضی به گلوم افتاد
نورا: دخترعموی عزیزم چطوری
خبر داشت حتما خبر داشت که من و جیمین همو دوست داریم میخواست با این حرفش داغ دلمو بیشتر کنه با بغضی که تو صدام بود جوابشو دادم
ات: خوبم
جیمین: این کیه
نورا : دخترعموم هستش تک دختر پادشاه که همه دوسش دارن
جیمین: منم دوسش داشتم ؟؟
نورا: فک نکنم
ات: مامان من میرم جنگل یکم دیر میام
بدون توجه به کسی رفتم بیرون اشکام دوباره ریخت سوار اسب شدم رفتم داخل جنگل تیرکمانمو برداشتم شاید شکار یکم مغزمو آروم میکرد بعد از چند ساعتی به هوا نگاه کردم ساعت از دستم رفته بود هوا تاریک شده بود رفتم سوار اسب شم که دیدم اسب نیست باید پیاده برم شروع کردم به راه رفتن یهو یه چیزی حس کردم انگار یکی پشتم بود چرخیدم نگاه کردم چیزی نبود دوباره شروع کردم به راه رفتن یهو حس کردم یه چیز به شونه ام خورد از درد جیغ زدم برگشتم نگاه کردم یه تیر بود
ات: کیه
چند بار صداش زدم کسی نبود با گریه دوباره راه رفتم خونریزیم زیاد بود بعد از چند ساعتی هوا تاریک تر شد چراغ های قصر رو دیدم رسیدم
نگهبان: کیه
ات: منم پرنسس ات
نگهبان: او خدای من پرنسس حالتون خوبه شما خونریزی دارین
از کنارش رد شدم رفتم داخل دوباره چشمم به جیمین و نورا افتاد کنار هم نشسته بودن داشتن حرف میزدن
نورا: ات خوبی چی شده
جیمین: خانم حالتون خوبه
خواستم چیزی بگم که سرم گیج رفت افتادم زمین آخرین چیزی شنیدم جیغ و داد های نورا و خدمتکار ها بود
ویو جیمین
نمیدونم چه بلایی سرم اومده بود چطور شد که من حافظه امو از دست دادم این دختر نورا هم همش رو مخم میرفت نمیدونم قبلاً چرا دوسش داشتم واقعاً عاشق چی این شدم ولی اون دختر اسمش ات بود نورا گفته بود دختر پادشاه هس وقتی ازش پرسیدم ازدواج کرده یا نه گفت نه به هیچ پسری پا نداده حتی یه بار به اجبار پدرش خواست با برادرم ازدواج کنه که نکرد نمیدونم هر وقت میدیدمش یه چیز حس میکردم امروز هم با خونریزی زیادی اومد قصر بیهوش شد بلند شدم بغلش کردم بردم پیش دکتر سلطنتی اومدیم بیرون
پرش زمانی به دو ماه بعد
ویو ات
از اون روز به بعد حق خارج شدن از قصر رو نداشتم مثل افسرده ها شده بودم تو این دو ماه فقط شاهد رفتار های عاشقانه نورا و جیمین شده بودم که با دیدنشون هر روز مثل مرگ بود تو این چند وقت وزن کم کرده بودم صورتم مثل قبل شاداب نبود دیگه حوصله هیچکس رو نداشتم از کتابخونه خارج شدم رفتم پایین
هانا: ات چطوری دختر چرا اینقدر پژمرده شدی چه بلایی داره سرت میاد
ات: هانا داداشت داره نابودم میکنه نمیخوام زندگی کنم
با گریه خودمو انداختم تو بغلش هانا همیشه هوامو داشت بدون چرا و چون
هانا: هیسس میدونم ات ولی تو خودتم میبینی اون چیزی یادش نمیاد اون نورا عفریته هم پرش کرده نمیدونم چی به چیه
جیمین: دارین غیبت زنمو میکنید
هر دوتامون بهش نگاه کردیم
ادامه دارد...
- ۹۳۱
- ۰۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط