Art under the shadow of =زیر سایه ی هنر
Art under the shadow of =زیر سایه ی هنر
Part:5
بعد حدودا دو ساعت بلند شدم و زدم بیرون زیاد مست نبودم پس میتونستم ماشین برونم سوار
شدم و رفتم سمت خونه بعد رسیدن درو باز کردم و رفتم داخل دیگه نای راه رفتن نداشتم پس
همونطوری رو کاناپه دراز کشیدم و نمیدونم کی خوابم برد
(ویو ا.ت)
با سنا و بقیه بچه ها داشتیم صبحونه میخوردیم که
●"ا.ت سنا زود باشین یه کاری پیش اومده :
ا.ت:"چیشده"
●"دیروز کیم تهیونگ بعد رفتن شما رفته بار اونجا با پارک ته مین یکی دیگه از مشکوکین حرف زده سنا تو میری با پارک مصاحبه میکنی
ا.ت توام با کیم و نگران نباشید پلیسا ام برای جمع آوری اطلاعات باهاتون میان "
سنا.ا.ت:"باشه"
ا.ت:"بریم"
بلند شدیم وسایلمون برداشتیم رفتیم بیرون و راه افتادیم وسط راه از هم جدا شدیم سنا رفت بعد چند مین رسیدم جلو خونه کیم که
پلیسا ام با من رسیدن درو زدیم که باز کرد
تهیونگ:"آه لعنتی دوباره"
ا.ت:"باید باهاتون حرف بزنیم اقای کیم"
تهیونگ:"اوکی بیاین تو"
رفتیم داخل که تازه بهش دقت کردم دستاش رنگی بود پس داشته نقاشی میکشیده
تهیونگ:"دستامو بشورم میام"
ا.ت:"باشه"
رفت و بعد شستن دستاش اومد نشست رو کاناپه دوربینو روشن کردیم و
ا.ت:"خب اقای کیم شما دیشب رفته بودین بار درسته"
تهیونگ:"هومم نباید میرفتم؟"
ا.ت:"منظورمون این نیست شما دیشب تو بار با پارک ته مین صحبت کردین"
تهیونگ:"لعنتی اون پسره میدونستم برام دردسر درست میکنه"
ا.ت:"میشه بگین چرا باهاش صحبت کردین و درباره چی شما بهش نزدیکین؟"
تهیونگ:"نه اون تو بار کار میکرد منو شناخت و اومد کنارم نشست و بحثو باز کرد من اصلا نمیشناختمش"
ا.ت:"میشه بگین بهتون چیگفت"
تهیونگ:"خب گفت که اونم جزو متهماست و منو درک میکه پس باهاش راحت باشم"
ا.ت:"خب دیگه؟"
تهیونگ:"گفت که خیلی سردم و باید یکم گرم رفتار کنم اینطوری دارم مردمو از خودم فراری میدم و گفت که وقتی عاشق بشم بهم میگه"
ا.ت:"خب پس ولی مکالمه شما طولانی بوده دیگه چیا گفت"
تهیونگ:"ای خداا باید همرو با جزئیات بهتون بگم؟"
ا.ت:"بله"
تهیونگ:"هه لعنتی گفت که اینکه عاشق بشم یا نه دست خودم نیست و منم ازش خواستم که خفه شه و اونم قبول کرد اما بعدش بازم اون دهن گشادش باز کرد و پرسید که منم زیر نظرم یا نه منم گفتم که هستم و بعدشم گفت که کاش اینا زود تموم بشن چون تازه یه ساله که آزاد شده و حوصله پلیسا رو نداره و بعدش خفه شد و منم باهاش موافقم چون تک تکتون واقعا رو مخین و من الان به زور جلو خودمو گرفتم که
همتونو یه جا به آتیش نکشم چون عصابم بد خط خطیه و فقط دنبال یه راهم که خالیش کنم حالام که جوابتونو گرفتین از خونم برین
تا این عصبانیتم کار دستتون نداده "*عصبی و بلند
بالحنی که داشت هممون تعجب کرده بودیم و شوکه نگاش می کردیم که
ا.ت:"خب درسته جوابمونو گرفتیم پس باید بریم"
_"درسته دیگه باید بریم"
دوربینو خاموش کردیم و از خونه زدیم بیرون
ا.ت:"یا خدا این چش بود"
_"رسما خودمو خیس کردم خیلی ترسناک بود "
ا.ت:"همچنین"
برگشتم ایستگاه خبرگذاری که سنا اونجا بود
ا.ت:"سلام چیکار کردی"
سنا:"سلام هیچی مصاحبه کردیم خیلی اروم بود تو چطور"
ا.ت:"مصاحبه کردیم اما آخرش طوری عصبی شد که فقط گفتیم از خونش بزنیم بیرون تا هممونو پاره نکرده"
سنا:"اوه "
ا.ت:"لعنتی خیلی ترسناک شده بود
<<هر رنگ،رازی را پنهان میکند؛هر سایه،حقیقتی را فریاد میزند >>
ادامه دارد.........
Part:5
بعد حدودا دو ساعت بلند شدم و زدم بیرون زیاد مست نبودم پس میتونستم ماشین برونم سوار
شدم و رفتم سمت خونه بعد رسیدن درو باز کردم و رفتم داخل دیگه نای راه رفتن نداشتم پس
همونطوری رو کاناپه دراز کشیدم و نمیدونم کی خوابم برد
(ویو ا.ت)
با سنا و بقیه بچه ها داشتیم صبحونه میخوردیم که
●"ا.ت سنا زود باشین یه کاری پیش اومده :
ا.ت:"چیشده"
●"دیروز کیم تهیونگ بعد رفتن شما رفته بار اونجا با پارک ته مین یکی دیگه از مشکوکین حرف زده سنا تو میری با پارک مصاحبه میکنی
ا.ت توام با کیم و نگران نباشید پلیسا ام برای جمع آوری اطلاعات باهاتون میان "
سنا.ا.ت:"باشه"
ا.ت:"بریم"
بلند شدیم وسایلمون برداشتیم رفتیم بیرون و راه افتادیم وسط راه از هم جدا شدیم سنا رفت بعد چند مین رسیدم جلو خونه کیم که
پلیسا ام با من رسیدن درو زدیم که باز کرد
تهیونگ:"آه لعنتی دوباره"
ا.ت:"باید باهاتون حرف بزنیم اقای کیم"
تهیونگ:"اوکی بیاین تو"
رفتیم داخل که تازه بهش دقت کردم دستاش رنگی بود پس داشته نقاشی میکشیده
تهیونگ:"دستامو بشورم میام"
ا.ت:"باشه"
رفت و بعد شستن دستاش اومد نشست رو کاناپه دوربینو روشن کردیم و
ا.ت:"خب اقای کیم شما دیشب رفته بودین بار درسته"
تهیونگ:"هومم نباید میرفتم؟"
ا.ت:"منظورمون این نیست شما دیشب تو بار با پارک ته مین صحبت کردین"
تهیونگ:"لعنتی اون پسره میدونستم برام دردسر درست میکنه"
ا.ت:"میشه بگین چرا باهاش صحبت کردین و درباره چی شما بهش نزدیکین؟"
تهیونگ:"نه اون تو بار کار میکرد منو شناخت و اومد کنارم نشست و بحثو باز کرد من اصلا نمیشناختمش"
ا.ت:"میشه بگین بهتون چیگفت"
تهیونگ:"خب گفت که اونم جزو متهماست و منو درک میکه پس باهاش راحت باشم"
ا.ت:"خب دیگه؟"
تهیونگ:"گفت که خیلی سردم و باید یکم گرم رفتار کنم اینطوری دارم مردمو از خودم فراری میدم و گفت که وقتی عاشق بشم بهم میگه"
ا.ت:"خب پس ولی مکالمه شما طولانی بوده دیگه چیا گفت"
تهیونگ:"ای خداا باید همرو با جزئیات بهتون بگم؟"
ا.ت:"بله"
تهیونگ:"هه لعنتی گفت که اینکه عاشق بشم یا نه دست خودم نیست و منم ازش خواستم که خفه شه و اونم قبول کرد اما بعدش بازم اون دهن گشادش باز کرد و پرسید که منم زیر نظرم یا نه منم گفتم که هستم و بعدشم گفت که کاش اینا زود تموم بشن چون تازه یه ساله که آزاد شده و حوصله پلیسا رو نداره و بعدش خفه شد و منم باهاش موافقم چون تک تکتون واقعا رو مخین و من الان به زور جلو خودمو گرفتم که
همتونو یه جا به آتیش نکشم چون عصابم بد خط خطیه و فقط دنبال یه راهم که خالیش کنم حالام که جوابتونو گرفتین از خونم برین
تا این عصبانیتم کار دستتون نداده "*عصبی و بلند
بالحنی که داشت هممون تعجب کرده بودیم و شوکه نگاش می کردیم که
ا.ت:"خب درسته جوابمونو گرفتیم پس باید بریم"
_"درسته دیگه باید بریم"
دوربینو خاموش کردیم و از خونه زدیم بیرون
ا.ت:"یا خدا این چش بود"
_"رسما خودمو خیس کردم خیلی ترسناک بود "
ا.ت:"همچنین"
برگشتم ایستگاه خبرگذاری که سنا اونجا بود
ا.ت:"سلام چیکار کردی"
سنا:"سلام هیچی مصاحبه کردیم خیلی اروم بود تو چطور"
ا.ت:"مصاحبه کردیم اما آخرش طوری عصبی شد که فقط گفتیم از خونش بزنیم بیرون تا هممونو پاره نکرده"
سنا:"اوه "
ا.ت:"لعنتی خیلی ترسناک شده بود
<<هر رنگ،رازی را پنهان میکند؛هر سایه،حقیقتی را فریاد میزند >>
ادامه دارد.........
- ۱.۵k
- ۱۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط