Gentlemanshusband
#Gentlemans_husband
#season_Third
#part_381
بعد یک ساعت تموم سر کله زدن با ذهنم سمت تخت رفتم و دراز کشیدم.
بعد چک کردن گوشیم و نگاه کردن به عکسای لیلی که برام روتین شده بود..
گوشیم رو کنار گذاشتم و سعی کردم بخوابم..
حدود یک ساعت توی تخت اینورو اونور شدم
ولی اصلا خواب به چشمم نمیومد.
مطمئن بودم که خوابم میاد و خستم
ولی انگار یه چیز جلومو میگرفت و اجازه نمیداد بخوابم!!!
شاید دلتنگیم شدید تر شده بود
کی اینقدر بهش وابسته شدم و خبردار نشدم؟!؟؟
هیچوقت فکر نمیکردم اینقدر به این دختر علاقه پیدا کنم
فکر نمیکردم روزی بشه تموم فکرو ذکرم..
نیم ساعت دیگه به همین منوال گذشت
وقتی دیدم که خوابم نمیبره به ناچار بلند شدم و سمت کمدم رفتم.
یه ژاکت پشـ..می گرم همراه یه شلوار طوسی، پوشیدم و از اتاق زدم بیرون؛
ساعت نزدیکای دمه صبح بود
از خونه زدم بیرون
خورشید کم کم داشت خودشو نشون میدادو هوا از حالت عادی هم سرد تر بود
بی معطلی سمت در رفتم و بازش کردمو بعد سوار ماشین شدم..
ماشین هم حسابی یخ کرده بودو بخار سرد کل شیشه هارو گرفته بود.
بخاریو روشن کردم و بعد از حیاط زدم بیرون
پیاده شدم و اینبار در خونه رو بستم.
خیابونا حسابی خلوت بودو به زور میتونستی یه ادم زنده پیدا کنی..
بیخیال هر چیزی سمت خونه پدر لیلی روندم
بعد حدود چهل دقیقه که اونم به خاطر لیز بودن خیابونا و احتیاط من بود، رسیدم.
ماشین رو اینبار درست جلوی در خونشون پارک کردم و ازش پیاده شدم.
کلاه ژاکتم رو سر کردم و دست به سیـ//نه به پنجره اتاقش خیره شده تا شاید خداکنه یه لحظه بیاد بیرونو ببینمش..
به درک که چه فکری دربارم میکنه درحالی که منه کله خر نمیتونم دوریش رو تحمل کنم و از طرفی نمیتونم اعتماد کنم!
انگار من زیادی زود اومده بودم.
اخه کی ساعت هشت صبح سرشو از پنجره میاره بیرون.؟
حدود نیم ساعت گذشت..
سرما دیگه بهم نای نمیداد سر پا وایسم
سریع در ماشین رو باز کردم و نشستم.
بخاری رو بیشتر کردم و سرمو روی فرمون گذاشتم..
انگار همینکه میتونستم توی فاصله چند متریش باشم برام کافیه
چون وقتی کنارم نبود
همش دلواپسش میشدم..
ولی الان خیالم راحت بود که میتونم مراقبش باشم
حداقل از راه دور!
نمیدونم چطور شد که با همین افکار به خواب سنگینی فرو رفتم..
با حس در.د شدیدی توی ناحیه گرد.نم از خواب بیدار شدم..
چون سرم روی فرمون بود حسابی گر.دن در.د گرفته بودم.
یکم بهش پیچو تاب دادم تا بهتر بشه و بعد نگاهی به ساعت ماشین انداختم.
یازده صبح رو نشون میداد
سریع در ماشین رو باز کردم و دوباره به پنجره اتاقش خیره شدم
ولی انگار نه انگار
حتی پرده اتاقش هم کمی تکون نخورده بود.
اهی کشیدم و دوباره به همون حالت به پنجره اتاقش خیره شدم..
هی ساعتا میگذشت و هیچ خبری ازش نمیشد
داشتم نگران میشدم..
دلشوره امونم رو بریده بود
دیگه تحمل این همه دلتنگیو نداشتم!!
باید لیلی برمیگردوندم
باید دوباره اونو میاوردم پیش خودم
بسه این همه دوری
لعنت به این بی اعتمادی..
سریع گوشیم رو از ماشین دراوردم و شماره اش رو گرفتم..
چنبار گرفتم
ولی یا در دسترس نبود
و یا جواب نمیداد
مضطرب دستی توی موهام کشیدم
یعنی چی شده؟
عصبی شماره پدرشو گرفتم..
ولی اونم جواب نداد
دوباره گرفتم
ولی بازم جواب نداد!!
عجیبه
اصلا سابقه نداشت که جواب نده
همیشه یا من یا اون توی این مدت به همدیگه زنگ میزدیم..
ولی اینبار اصلا جواب نمیداد.
عصبی پامو محکم کوبیدم تو لاستیک ماشین
دوباره چنگی به موهام زدم که یهو گوشیم زنگ خورد.
شماره پدر لیلی خودنمایی میکرد؛
صدامو صاف کردم و جواب دادم..
_الو
+اقا کیم، حالتون چطوره؟
_خوبم ممنون
+خوبه،
کجایین خونه نیستین؟
_نه اتفاقا خونم، چطور؟
+ هرچی زنگ زدم جواب ندادین .. نگران شدم
300 لایک
100 بازنشر
#season_Third
#part_381
بعد یک ساعت تموم سر کله زدن با ذهنم سمت تخت رفتم و دراز کشیدم.
بعد چک کردن گوشیم و نگاه کردن به عکسای لیلی که برام روتین شده بود..
گوشیم رو کنار گذاشتم و سعی کردم بخوابم..
حدود یک ساعت توی تخت اینورو اونور شدم
ولی اصلا خواب به چشمم نمیومد.
مطمئن بودم که خوابم میاد و خستم
ولی انگار یه چیز جلومو میگرفت و اجازه نمیداد بخوابم!!!
شاید دلتنگیم شدید تر شده بود
کی اینقدر بهش وابسته شدم و خبردار نشدم؟!؟؟
هیچوقت فکر نمیکردم اینقدر به این دختر علاقه پیدا کنم
فکر نمیکردم روزی بشه تموم فکرو ذکرم..
نیم ساعت دیگه به همین منوال گذشت
وقتی دیدم که خوابم نمیبره به ناچار بلند شدم و سمت کمدم رفتم.
یه ژاکت پشـ..می گرم همراه یه شلوار طوسی، پوشیدم و از اتاق زدم بیرون؛
ساعت نزدیکای دمه صبح بود
از خونه زدم بیرون
خورشید کم کم داشت خودشو نشون میدادو هوا از حالت عادی هم سرد تر بود
بی معطلی سمت در رفتم و بازش کردمو بعد سوار ماشین شدم..
ماشین هم حسابی یخ کرده بودو بخار سرد کل شیشه هارو گرفته بود.
بخاریو روشن کردم و بعد از حیاط زدم بیرون
پیاده شدم و اینبار در خونه رو بستم.
خیابونا حسابی خلوت بودو به زور میتونستی یه ادم زنده پیدا کنی..
بیخیال هر چیزی سمت خونه پدر لیلی روندم
بعد حدود چهل دقیقه که اونم به خاطر لیز بودن خیابونا و احتیاط من بود، رسیدم.
ماشین رو اینبار درست جلوی در خونشون پارک کردم و ازش پیاده شدم.
کلاه ژاکتم رو سر کردم و دست به سیـ//نه به پنجره اتاقش خیره شده تا شاید خداکنه یه لحظه بیاد بیرونو ببینمش..
به درک که چه فکری دربارم میکنه درحالی که منه کله خر نمیتونم دوریش رو تحمل کنم و از طرفی نمیتونم اعتماد کنم!
انگار من زیادی زود اومده بودم.
اخه کی ساعت هشت صبح سرشو از پنجره میاره بیرون.؟
حدود نیم ساعت گذشت..
سرما دیگه بهم نای نمیداد سر پا وایسم
سریع در ماشین رو باز کردم و نشستم.
بخاری رو بیشتر کردم و سرمو روی فرمون گذاشتم..
انگار همینکه میتونستم توی فاصله چند متریش باشم برام کافیه
چون وقتی کنارم نبود
همش دلواپسش میشدم..
ولی الان خیالم راحت بود که میتونم مراقبش باشم
حداقل از راه دور!
نمیدونم چطور شد که با همین افکار به خواب سنگینی فرو رفتم..
با حس در.د شدیدی توی ناحیه گرد.نم از خواب بیدار شدم..
چون سرم روی فرمون بود حسابی گر.دن در.د گرفته بودم.
یکم بهش پیچو تاب دادم تا بهتر بشه و بعد نگاهی به ساعت ماشین انداختم.
یازده صبح رو نشون میداد
سریع در ماشین رو باز کردم و دوباره به پنجره اتاقش خیره شدم
ولی انگار نه انگار
حتی پرده اتاقش هم کمی تکون نخورده بود.
اهی کشیدم و دوباره به همون حالت به پنجره اتاقش خیره شدم..
هی ساعتا میگذشت و هیچ خبری ازش نمیشد
داشتم نگران میشدم..
دلشوره امونم رو بریده بود
دیگه تحمل این همه دلتنگیو نداشتم!!
باید لیلی برمیگردوندم
باید دوباره اونو میاوردم پیش خودم
بسه این همه دوری
لعنت به این بی اعتمادی..
سریع گوشیم رو از ماشین دراوردم و شماره اش رو گرفتم..
چنبار گرفتم
ولی یا در دسترس نبود
و یا جواب نمیداد
مضطرب دستی توی موهام کشیدم
یعنی چی شده؟
عصبی شماره پدرشو گرفتم..
ولی اونم جواب نداد
دوباره گرفتم
ولی بازم جواب نداد!!
عجیبه
اصلا سابقه نداشت که جواب نده
همیشه یا من یا اون توی این مدت به همدیگه زنگ میزدیم..
ولی اینبار اصلا جواب نمیداد.
عصبی پامو محکم کوبیدم تو لاستیک ماشین
دوباره چنگی به موهام زدم که یهو گوشیم زنگ خورد.
شماره پدر لیلی خودنمایی میکرد؛
صدامو صاف کردم و جواب دادم..
_الو
+اقا کیم، حالتون چطوره؟
_خوبم ممنون
+خوبه،
کجایین خونه نیستین؟
_نه اتفاقا خونم، چطور؟
+ هرچی زنگ زدم جواب ندادین .. نگران شدم
300 لایک
100 بازنشر
- ۱۱.۴k
- ۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط