{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

《تکپارتی》

《تکپارتی》
......
درخواستی☆

بارون اروم اروم میبارید. ا.ت از صبح زود بیدار شده بود.
با اینکه امروز تولدش بود سعی میکرد انتظار زیادی نداشته باشه
_"شاید میخواد سوپرایزم کنه..."
همین فکر باعث شده بود که هر بار صدای قدم های جونگکوک رو میشنید
چشماش برق بزنه و لبخند کوچیکی روش لبش شکل بگیره
جونگکوک با عجله از اتاق بیرون اومد درحالی که کت مشکی رنگ چرمیش رو تنش میکرد لب زد:
_"عشقم من برم دیرم شده. ناهار منتظرم نباش احتمالا تا شب شرکت بمونم "
جلو اومد و پیشونی دختر رو بوسید و بدون اینکه متوجه نگاه های منتظرش بشه      از  خونه بیرون رفت. در که بسته شد ، سکوت همجا رو گرفت
دختر چند ثانیه همونجا وایستاد. لبخندش اروم اروم محو شد
_"اشکالی نداره...شاید شب یادش بیاد "
تمام روز خودش رو سرگرم کرد ؛ کتاب خوند، اشپزی کرد.
هر بار که صفحه گوشیش روشن میشد قلبش تند میزد اما فقط پیام های کاری یا تبلیغات بود.

《شب | ساعت ۹:۵۰ 》

صدای باز شدن در اومد
جونگکوک خسته وارد خونه شد و همونطور که کتش رو در می اورد گفت:
_"وای... امروز واقعا روز سختی بود "
دختر لبخند زد ؛ همون لبخند ارومی که سعی میکرد ناراحتیش رو پنهون کنه 
_"خسته نباشی "
جونگکوک جلو اومد و گونش رو ب*و*س*ی*د
_"شام خوردی ؟"
_"اره."
_"خوبه"
دختر سری تکون داد و مشغول جمع کردن ظرف ها شد
جونگکوک کمی دقت کرد. امشب همه چیز فرق داشت نه خبری از اون شوخی های همیشگی بود ، نه بغل های طولانی و نه اون برق همیشگی توی چشمای ا.ت
_"ا.ت؟ حالت خوبه؟"
دختر به طرفش برگشت کمی مکث کرد اما سریع لبخند زد
_"اره فقط یکم خستم "
جونگکوک باور کرد یا شاید میخواست باور کنه چند دقیقه بعد دختر گفت:
_"من میرم بخوابم. شب بخیر "
جونگکوک لبخندی زد :
_"شب بخیر عزیزم."
وقتی در اتاق بسته شد جونگکوک روی مبل نشست و گوشیش رو برداشت
همون لحظه چشمش به نوتیفیکیشن تقویم افتاد
[ July 23 --ا.ت's Birthdey]
رنگ از صورتش پرید. همه چیز یادش اومد
قولی که داده بود هرسال اولین نفری باشه که تولدش رو تبریک میگه
کادویی که هفته پیش میخواست سفارش بده اما وسط کار یادش رفته بود و نگاه منتظر ا.ت که تمام روز متوجهش نشده بود. با دست موهاش رو به هم ریخت
زیر لب گفت:
_"چیکار کردم..."
اروم در اتاق خواب رو باز کرد. ا.ت بیدار بود اما خودش رو به خواب زده بود .
جونگکوک کنارش روی تخت نشست و دستش رو گرفت و اروم لب زد:
_"تولدت مبارک عشق من..."
پلک های ا.ت لرزید اما چیزی نگفت. جونگکوک با صدای پر از پشیمونی ادامه داد:
_"متاسفم که فراموش کردم نه برای اینکه برام مهم نبودی فراموش کردم چون ذهنم درگیر بود حق داری ازم ناراحت باشی "
ا،ت بلخره چشماش رو باز کرد. لبخند کمرنگی زد :
_"سعی کردم ناراحت نباشم ...گفتم شاید یادت بیاد "
[ادامش جا نشد بیاین تو کامنت ]
دیدگاه ها (۴۴)

سلام خوشگلای من چطورید؟اومدم یچیزی بگم والا همتون کم کم داری...

سلامم چطورید ؟خب خوشگل خانوما ایده بدید تا فیک جدید بزارم [د...

[تکپارتی]درخواستی☆..........صدای نفس های ارام و منظم جونگکوک...

{تکپارتی☆}.......صدای داد و فریاد هایشون خونه را پر کرده بود...

آتیشی که از بارون شروع شدpart 48ویوی ا. تصدای زن دوباره از ط...

آتیشی که از بارون شروع شد part 47ویوی جونگکوکسوار ماشین شدیم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط