P
P2
روی کاناپه نشسته بودم.
یک لیوان ویسکی در دست داشتم.
و در لپتاب خبرارو چک میکردم.
موهام گوجه ای اما مرتب و عینک به چشمام زده بودم.
نفس عمیقی کشیدم.
لپتاب رو بستم و گذاشتمش روی میز.
و یاد اتفاق های دیشب افتادم.
ولی سکوت شکسته شد یکی از خدمتکارا اومد و تعظیم کرد.
~خانم آقای لی فلیکس اومدن میخوان شما رو ببینن
با اشاره دستم گفتم که برو.
فلیکس اومد و نشست و سرشو به مبل تکیه داد.
توی دوتا لیوان ویسکی ریختم و یکی رو بهش دادم.
با نگاه خمار و یکم سرد نگاهش کردم.
جیزل:چیشده
یکم نوشید.
از توی نگاهش..نمیتونستم بفهمم.
فلیکس:دیشب توی کلاب بودی
پوزخندی زدم.
جیزل:اره بودم
همین بس بود نمیخواست بیشتر حرف بزنه.
فلیکس سرشو تکون داد و کل لیوان و سر کشید.
سکوت سنگینی بود.
ساعت۹:۳۳ دقیقه بود.
به گوشی پیام اومد.
بلند شدم و عینکمو گذاشتم روی میز.
از پله ها بالا رفتم.
یه پراهن بلند مشکی پوشیدم و کیفشو برداشتم.
از پله ها رفت پایین.
به سمت فلیکس رفت.
سرد نگاهش کردم.
جیزل:من باید برم
فلیکس سرشو تکون داد.
رفت از خونه بیرون و سوار ماشین شد.
به کلاب دیشب رفت.
رفتم داخل بالکن.
هیونجین اونجا بود داشت سیگار میکشید.
چشمای دخترک نرم شد.
اون بالکن..انگار وقتی داخل اون میرفت.
همه چی رو اونجا پشت در جا میزاشت و میرفت داخل.
عشق آنقدر مستش کرده بود که به هیچ چیز دیگری اهمیت نمیداد.
حتی خودش.
روی کاناپه نشسته بودم.
یک لیوان ویسکی در دست داشتم.
و در لپتاب خبرارو چک میکردم.
موهام گوجه ای اما مرتب و عینک به چشمام زده بودم.
نفس عمیقی کشیدم.
لپتاب رو بستم و گذاشتمش روی میز.
و یاد اتفاق های دیشب افتادم.
ولی سکوت شکسته شد یکی از خدمتکارا اومد و تعظیم کرد.
~خانم آقای لی فلیکس اومدن میخوان شما رو ببینن
با اشاره دستم گفتم که برو.
فلیکس اومد و نشست و سرشو به مبل تکیه داد.
توی دوتا لیوان ویسکی ریختم و یکی رو بهش دادم.
با نگاه خمار و یکم سرد نگاهش کردم.
جیزل:چیشده
یکم نوشید.
از توی نگاهش..نمیتونستم بفهمم.
فلیکس:دیشب توی کلاب بودی
پوزخندی زدم.
جیزل:اره بودم
همین بس بود نمیخواست بیشتر حرف بزنه.
فلیکس سرشو تکون داد و کل لیوان و سر کشید.
سکوت سنگینی بود.
ساعت۹:۳۳ دقیقه بود.
به گوشی پیام اومد.
بلند شدم و عینکمو گذاشتم روی میز.
از پله ها بالا رفتم.
یه پراهن بلند مشکی پوشیدم و کیفشو برداشتم.
از پله ها رفت پایین.
به سمت فلیکس رفت.
سرد نگاهش کردم.
جیزل:من باید برم
فلیکس سرشو تکون داد.
رفت از خونه بیرون و سوار ماشین شد.
به کلاب دیشب رفت.
رفتم داخل بالکن.
هیونجین اونجا بود داشت سیگار میکشید.
چشمای دخترک نرم شد.
اون بالکن..انگار وقتی داخل اون میرفت.
همه چی رو اونجا پشت در جا میزاشت و میرفت داخل.
عشق آنقدر مستش کرده بود که به هیچ چیز دیگری اهمیت نمیداد.
حتی خودش.
- ۹.۵k
- ۰۷ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط