P
P3
در اون کلاب داخل بالکن.
اونجا انگار قراردادی بود.
قراردادی که اون دو قلب.
دو آدم باهم بسته بودن.
از پشت بغلش کرده بود.
این سکوت خیلی آشنا بود.
به سمتم برگشت.
منو به میله تکیه داد.
خنده ای به لبم اومد.
هیونجین:وقتی میخندی خیلی تغییر میکنی
جیزل:شاید به کسی اجازه دادم اونو ببینه
پوزخندی زد.
کمرمو اروم فشار داد.
انگار هشدار داشت بهم میداد.
گارسون با دوتا شراب وارد بالکن شد و روی میز گذاشت و رفت.
سرمو کج کردم.
جیزل:تو سفارش دادی؟
هیونجین سرشو تکون داد.
داشت فاصله رو کم میکرد.
دستمو روی لبش جایگزین کردم.
جیزل:یکم زوده
یکم مکث کرد.
جیزل:باید بیشتر بشناسمت
هیونجین سرشو تکون داد ولی بوسه ای به انگشتم زد.
تعجب کردم.
نشستیم روی صندلی.
لیوان ها بهم دیگر خوردند.
چندین بار به این کار ادامه دادن.
حالا هردو یکی مست تر از آن یکی.
هردو میخندیدن.
باهم رقصیدن.
انگار یه خواب بود.
خوابی که نمیخواست از اون بیدار بشه.
هیونجین اون رو به خونه برد.
روی تختش گذاشت.
یکم نگاه به دخترک کرد.
پوزخندی به گوشه لبش افتاده بود.
هیونجین رفت و روی کاناپه خوابید.
حالا هردو خوابیده بودند.
بدون اینکه بدونن فردا چی در انتظارشونه.
پیوند آن دو قلب آنقدر زیاد بود که هیچ چیز مانع جدا شدنشون نمیشد.
در اون کلاب داخل بالکن.
اونجا انگار قراردادی بود.
قراردادی که اون دو قلب.
دو آدم باهم بسته بودن.
از پشت بغلش کرده بود.
این سکوت خیلی آشنا بود.
به سمتم برگشت.
منو به میله تکیه داد.
خنده ای به لبم اومد.
هیونجین:وقتی میخندی خیلی تغییر میکنی
جیزل:شاید به کسی اجازه دادم اونو ببینه
پوزخندی زد.
کمرمو اروم فشار داد.
انگار هشدار داشت بهم میداد.
گارسون با دوتا شراب وارد بالکن شد و روی میز گذاشت و رفت.
سرمو کج کردم.
جیزل:تو سفارش دادی؟
هیونجین سرشو تکون داد.
داشت فاصله رو کم میکرد.
دستمو روی لبش جایگزین کردم.
جیزل:یکم زوده
یکم مکث کرد.
جیزل:باید بیشتر بشناسمت
هیونجین سرشو تکون داد ولی بوسه ای به انگشتم زد.
تعجب کردم.
نشستیم روی صندلی.
لیوان ها بهم دیگر خوردند.
چندین بار به این کار ادامه دادن.
حالا هردو یکی مست تر از آن یکی.
هردو میخندیدن.
باهم رقصیدن.
انگار یه خواب بود.
خوابی که نمیخواست از اون بیدار بشه.
هیونجین اون رو به خونه برد.
روی تختش گذاشت.
یکم نگاه به دخترک کرد.
پوزخندی به گوشه لبش افتاده بود.
هیونجین رفت و روی کاناپه خوابید.
حالا هردو خوابیده بودند.
بدون اینکه بدونن فردا چی در انتظارشونه.
پیوند آن دو قلب آنقدر زیاد بود که هیچ چیز مانع جدا شدنشون نمیشد.
- ۷.۳k
- ۰۷ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط