{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

P

P4
صبح با نور خورشید از پرده هایی که رد میشد بیدار شد.
حس عجیبی داشت.
سرشو چرخوند و با دیدن هیونجین.
چشماش برق زد.
هیونجین سرشو آروم بوسید.
آروم زیر لب.
هیونجین:صبح بخیر
پوزخند زد.
جیزل:صبح توهم بخیر
به هم زل زده بودن.
آروم موهاشو نوازش میکرد.
چون اون دخترک این اجازه رو بهش داده بود.
اجازه ای که به هیچکس نمیداد.
در قلبش رو برای یه نفر فقط باز کرده بود.
سکوت شکسته شد.
هیونجین:دیشب آنقدر مست بودی آوردمت اینجا
زیر لب گفت.
جیزل:ممنونم
باهم رفتن صبحونه خوردن.
یه پیام به گوشیش اومد.
وقتی خواند دوباره چشمانش سرد شد.
شاید از یادآوری گذشته.
گذشته ای که ارزوشه که هیچوقت یادش نمیومد.
چشمانش لرزید.
نه از ترس.
از حسی که ازش متنفر بود.
جیزل:من باید برم کار مهمی برام پیش اومده
هیونجین بدون اینکه مکپ کنه دستشو گرفت.
هیونجین:میخوای من ببرمت؟
سرشو تکون داد.
جیزل:نه نمیخواد خودم میرم.
بدون اینکه وقت تلف کنه بلند شد.
کتشو پوشید و رفت.
سوار ماشینش شده بود.
قلبش تیر می کشید.
به سمت شرکت رفت.
با قدم های حساب شده راه میرفت.
صدای پاشنه های کفش در اونجا میپیچید.
با صدایی آشنا.
وایستاد.
دوباره چشمانش لرزید.
~دخترم..
نیم دایره چرخید.
ولی اونجا کسی نبود.
انگار داشتن گلوش را فشار میدادن.
دستشو به دیوار گرفت.
صدای ناخن هایش در دیوار به صدا درآمد.
صدای یک کارمند اومد.
~خانم کیم حالتون خوبه؟
ولی نمیدونست اون داره دستو پنجه میزنه تا نفس بکشه.
به سختی دستشو بالا آورد و با اشاره دست بهش گفت بره.
نفس نفس زد.
دخترک از اون صدا متنفر بود.
اون از پدرش تنفر داشت.
پدری که مادر دخترک را کشته بود.
دیدگاه ها (۲)

P5۱۳ سال پیش.در اتاق استراحت.دختری بود.خالی از احساسات.در چش...

P6از بیمارستان مرخص شد.دستمون به هم قفل شده بود.به سمت ماشین...

P3در اون کلاب داخل بالکن.اونجا انگار قراردادی بود.قراردادی ک...

P2روی کاناپه نشسته بودم.یک لیوان ویسکی در دست داشتم.و در لپت...

P10سئول مثل همیشه نورانی بود.هیونجین روی صندلی نشسته بود.داش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط