#تاج_و_طوفان
#تاج_و_طوفان
پارت ۵۵: خاموشی
آژیر امنیتی قصر در سکوت شب پیچید.
جین همان لحظه دستهایش را بالا برد.
— «من میدونستم! من دقیقاً میدونستم امشب قراره یه فاجعه بشه!»
تهیونگ هنوز چیپس دستش بود.
— «آروم باش بابا… شاید فقط برق رفته.»
در همان لحظه صدای بیسیم نگهبانها از راهرو آمد:
— «قطعی برق در بخش آرشیو! تکرار میکنم… آرشیو!»
تهیونگ آهسته سرش را برگرداند سمت جین.
— «خب… این دیگه قطعاً برق ساده نبود.»
جونگکوک حتی یک ثانیه هم تلف نکرد.
— «بریم.»
جین زیر لب غر زد:
— «چرا حس میکنم داریم میریم وسط یه فیلم ترسناک…»
تهیونگ با هیجان گفت:
— «چون دقیقاً همینه.»
سهتایی سریع از اتاق بیرون رفتند.
راهروهای قصر نیمهتاریک شده بود.
چراغهای اضطراری قرمز کمنور روشن بودند و سایهها را کشیدهتر میکردند.
فضا واقعاً شبیه صحنه جرم شده بود.
جین زیر لب گفت:
— «قسم میخورم اگه الان یه نفر از گوشه راهرو بپره بیرون، سکته میکنم.»
تهیونگ:
— «اگه کسی بپره بیرون، من اول تو رو جلو میفرستم.»
— «خیلی رفیق خوبی هستی.»
جونگکوک جلوتر از هر دو با قدمهای سریع حرکت میکرد.
چند نگهبان از کنارشان رد شدند.
— «ولیعهد! کسی وارد آرشیو شده!»
جونگکوک کوتاه پرسید:
— «دیدین کی بوده؟»
— «نه، دوربینها همزمان با قطعی برق از کار افتادن.»
تهیونگ زیر لب گفت:
— «اوووف… حرفهای.»
جین زمزمه کرد:
— «یا خیلی وحشتزده.»
چند دقیقه بعد به در سنگین آرشیو رسیدند.
در نیمهباز بود.
چراغ داخل اتاق چشمک میزد.
جونگکوک بدون مکث در را کامل باز کرد.
همهچیز بههم ریخته بود.
کشوها باز.
پروندهها روی زمین.
یکی از کامپیوترها هنوز روشن.
جین نفسش را حبس کرد.
— «به به… چه منظرهای.»
تهیونگ خم شد و یکی از پوشهها را از زمین برداشت.
— «عجله داشته.»
جونگکوک مستقیم رفت سمت کامپیوتر.
فایل جعلی هنوز روی صفحه بود.
ولی…
فلش درایوی که کنارش گذاشته بودند…
نبود.
تهیونگ لبخند زد.
— «طعمه کار کرد.»
جین چشم گرد کرد.
— «صبر کن… یعنی کسی واقعاً بردش؟»
جونگکوک آرام گفت:
— «آره.»
بعد نگاهش را به زمین انداخت.
چیزی کوچک روی کف افتاده بود.
او خم شد.
و آن را برداشت.
یک سنجاق ظریف.
طلایی.
با طرح خاصی که فقط در یک جا دیده میشد.
جین جلو آمد.
— «اون چیه؟»
تهیونگ وقتی دید، ابروهایش بالا رفت.
— «اووووه…»
جین گیج شد.
— «چی؟»
تهیونگ آهسته گفت:
— «این سنجاق…»
بعد به جونگکوک نگاه کرد.
— «متعلق به ندیمههای مخصوص ملکهست.»
سکوت سنگینی اتاق را گرفت.
جین آرام گفت:
— «یعنی…»
جونگکوک سنجاق را در مشت فشرد.
— «یعنی کسی از اتاق ملکه اینجا بوده.»
در همان لحظه…
در اتاق ملکه باز شد.
یهجین با نفسهای بریده داخل آمد.
— «همهچی خراب شد!»
ملکه که آرام پشت میز نشسته بود، حتی سرش را هم بلند نکرد.
— «آرشیو؟»
— «آره… ولی…»
صدایش لرزید.
— «ولی اون فایل…»
— «چی شده؟»
یهجین با وحشت گفت:
— «اون فایل واقعی نبود.»
چند ثانیه سکوت*
ملکه خیلی آرام لبخند زد.
— «پس ولیعهد… زودتر از چیزی که فکر میکردم بازی رو شروع کرده.»
در همین لحظه در آرشیو…
جین با نگرانی گفت:
— «خب حالا چی؟»
تهیونگ دستش را به کمر زد.
— «حالا؟»
جونگکوک سنجاق طلایی را بالا آورد.
و خیلی آرام گفت:
— «حالا… میریم سراغ کسی که دستور این کار رو داده.»
و هر سه دقیقاً به یک اسم فکر کردند.
ملکه.
[ادامه دارد...]
***
شرایط پارت بعد:
40 لایک
20 بازنشر
***
پیج دومم رو فالو کنید از بی تی اس و کیدراما فعالیت میکنم:
https://wisgoon.com/asma_love_korea
پارت ۵۵: خاموشی
آژیر امنیتی قصر در سکوت شب پیچید.
جین همان لحظه دستهایش را بالا برد.
— «من میدونستم! من دقیقاً میدونستم امشب قراره یه فاجعه بشه!»
تهیونگ هنوز چیپس دستش بود.
— «آروم باش بابا… شاید فقط برق رفته.»
در همان لحظه صدای بیسیم نگهبانها از راهرو آمد:
— «قطعی برق در بخش آرشیو! تکرار میکنم… آرشیو!»
تهیونگ آهسته سرش را برگرداند سمت جین.
— «خب… این دیگه قطعاً برق ساده نبود.»
جونگکوک حتی یک ثانیه هم تلف نکرد.
— «بریم.»
جین زیر لب غر زد:
— «چرا حس میکنم داریم میریم وسط یه فیلم ترسناک…»
تهیونگ با هیجان گفت:
— «چون دقیقاً همینه.»
سهتایی سریع از اتاق بیرون رفتند.
راهروهای قصر نیمهتاریک شده بود.
چراغهای اضطراری قرمز کمنور روشن بودند و سایهها را کشیدهتر میکردند.
فضا واقعاً شبیه صحنه جرم شده بود.
جین زیر لب گفت:
— «قسم میخورم اگه الان یه نفر از گوشه راهرو بپره بیرون، سکته میکنم.»
تهیونگ:
— «اگه کسی بپره بیرون، من اول تو رو جلو میفرستم.»
— «خیلی رفیق خوبی هستی.»
جونگکوک جلوتر از هر دو با قدمهای سریع حرکت میکرد.
چند نگهبان از کنارشان رد شدند.
— «ولیعهد! کسی وارد آرشیو شده!»
جونگکوک کوتاه پرسید:
— «دیدین کی بوده؟»
— «نه، دوربینها همزمان با قطعی برق از کار افتادن.»
تهیونگ زیر لب گفت:
— «اوووف… حرفهای.»
جین زمزمه کرد:
— «یا خیلی وحشتزده.»
چند دقیقه بعد به در سنگین آرشیو رسیدند.
در نیمهباز بود.
چراغ داخل اتاق چشمک میزد.
جونگکوک بدون مکث در را کامل باز کرد.
همهچیز بههم ریخته بود.
کشوها باز.
پروندهها روی زمین.
یکی از کامپیوترها هنوز روشن.
جین نفسش را حبس کرد.
— «به به… چه منظرهای.»
تهیونگ خم شد و یکی از پوشهها را از زمین برداشت.
— «عجله داشته.»
جونگکوک مستقیم رفت سمت کامپیوتر.
فایل جعلی هنوز روی صفحه بود.
ولی…
فلش درایوی که کنارش گذاشته بودند…
نبود.
تهیونگ لبخند زد.
— «طعمه کار کرد.»
جین چشم گرد کرد.
— «صبر کن… یعنی کسی واقعاً بردش؟»
جونگکوک آرام گفت:
— «آره.»
بعد نگاهش را به زمین انداخت.
چیزی کوچک روی کف افتاده بود.
او خم شد.
و آن را برداشت.
یک سنجاق ظریف.
طلایی.
با طرح خاصی که فقط در یک جا دیده میشد.
جین جلو آمد.
— «اون چیه؟»
تهیونگ وقتی دید، ابروهایش بالا رفت.
— «اووووه…»
جین گیج شد.
— «چی؟»
تهیونگ آهسته گفت:
— «این سنجاق…»
بعد به جونگکوک نگاه کرد.
— «متعلق به ندیمههای مخصوص ملکهست.»
سکوت سنگینی اتاق را گرفت.
جین آرام گفت:
— «یعنی…»
جونگکوک سنجاق را در مشت فشرد.
— «یعنی کسی از اتاق ملکه اینجا بوده.»
در همان لحظه…
در اتاق ملکه باز شد.
یهجین با نفسهای بریده داخل آمد.
— «همهچی خراب شد!»
ملکه که آرام پشت میز نشسته بود، حتی سرش را هم بلند نکرد.
— «آرشیو؟»
— «آره… ولی…»
صدایش لرزید.
— «ولی اون فایل…»
— «چی شده؟»
یهجین با وحشت گفت:
— «اون فایل واقعی نبود.»
چند ثانیه سکوت*
ملکه خیلی آرام لبخند زد.
— «پس ولیعهد… زودتر از چیزی که فکر میکردم بازی رو شروع کرده.»
در همین لحظه در آرشیو…
جین با نگرانی گفت:
— «خب حالا چی؟»
تهیونگ دستش را به کمر زد.
— «حالا؟»
جونگکوک سنجاق طلایی را بالا آورد.
و خیلی آرام گفت:
— «حالا… میریم سراغ کسی که دستور این کار رو داده.»
و هر سه دقیقاً به یک اسم فکر کردند.
ملکه.
[ادامه دارد...]
***
شرایط پارت بعد:
40 لایک
20 بازنشر
***
پیج دومم رو فالو کنید از بی تی اس و کیدراما فعالیت میکنم:
https://wisgoon.com/asma_love_korea
- ۱.۲k
- ۲۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط