{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#تاج_و_طوفان

#تاج_و_طوفان
پارت ۵۴: اسم ممنوعه
دست‌های یه‌جین می‌لرزید.
صفحه لپ‌تاپ روبه‌رویش هنوز روشن بود و آن اسم…
همان اسم لعنتی…
وسط گزارش امنیتی دیده می‌شد.
اسم کسی که اگر پایش وسط کشیده می‌شد، دیگر فقط یه رسوایی ساده نبود.
فاجعه بود.
یه‌جین با عجله فایل را بست.
نفسش نامنظم شده بود.
— «نه… نه… نباید اینجا می‌موند…»
صدای تق تق آرامی به در خورد.
یه‌جین تقریباً از جا پرید.
— «ک… کیه؟»
صدای خدمتکار آمد:
— «بانو، ملکه خواستن شما رو ببینن.»
سکوت*
رنگ صورت یه‌جین پرید.
چند دقیقه بعد*
راهروهای سلطنتی قصر در سکوت فرو رفته بودند.
صدای کفش‌های یه‌جین روی زمین مرمری می‌پیچید و هر قدمش سنگین‌تر می‌شد.
در بزرگ اتاق ملکه باز شد.
— «بفرمایید.»
یه‌جین آرام وارد شد.
ملکه کنار پنجره ایستاده بود.
ولی چیزی در نگاهش سردتر از قبل بود.
بدون اینکه برگردد گفت:
— «شنیدم امشب به آرشیو رفتی.»
قلب یه‌جین فرو ریخت.
خبر سریع‌تر از چیزی که فکر می‌کرد پخش شده بود.
— «من فقط… نگران سوآ بودم.»
ملکه آرام خندید.
اون خنده‌ای که بیشتر شبیه هشدار بود تا شادی.
بالاخره برگشت سمتش.
— «و برای نگرانی درباره سوآ… تصاویر امنیتی معدن لازم داشتی؟»
یه‌جین سکوت کرد.
ملکه نزدیک‌تر آمد.
— «فکر نکن احمقم، یه‌جین.»
ضربان قلب یه جین بالا رفت.
— «چی دیدی؟»
یه‌جین سریع گفت:
— «هیچی!»
— «دروغ.»
صدا آرام بود.
ولی دقیقاً همان آرامشی که آدم را بیشتر می‌ترساند.
یه‌جین ناخودآگاه یک قدم عقب رفت.
ملکه نگاه تیزی به او انداخت.
— «فایل‌ها حذف شدن.»
یه‌جین خشکش زد.
— «م… من…»
— «ولی نه کامل.»
سکوت*
و همان لحظه…
یه‌جین فهمید.
ملکه می‌دانست.
همه‌چیز را.
ملکه آهسته ادامه داد:
— «مشکل تو اینه که وقتی می‌ترسی، دستپاچه می‌شی.»
یه‌جین لبش را گاز گرفت.
ملکه نزدیک‌تر آمد و آرام زمزمه کرد:
— «و آدم‌های دستپاچه… خطرناکن.»
همان لحظه در سوی دیگر قصر…
تهیونگ روی مبل ولو شده بود و چیپس می‌خورد.
کاملاً برعکس فضای جنایی اطرافش.
جین عصبی قدم می‌زد.
— «من حس بدی دارم.»
تهیونگ:
— «تو همیشه حس بد داری.»
— «چون معمولاً اتفاق بد می‌افته!»
جونگ‌کوک پشت میز نشسته بود و فایل جعلی را نگاه می‌کرد.
ظاهرش آرام بود.
و این یعنی مغزش با سرعت نور کار می‌کند.
تهیونگ دهانش پر بود.
— «به نظرت کی امشب حرکت می‌کنه؟»
جونگ‌کوک بدون اینکه سر بلند کند گفت:
— «کسی که بیشتر از همه ترسیده.»
جین زیر لب گفت:
— «پس یعنی یه‌جین.»
اما جونگ‌کوک مکث کرد.
بعد بالاخره سر بلند کرد.
— «نه.»
تهیونگ ابرو بالا انداخت.
— «نه؟»
جونگ‌کوک نگاه سردی به فایل انداخت.
— «یه‌جین به تنهایی این کارو نکرده.»
و همان لحظه…
تصویر رنگ‌پریده سوآ در ذهنش آمد.
وقتی ملکه وارد درمانگاه شده بود.
آن ترس واقعی نبود اگر فقط پای یه‌جین وسط بود.
یه چیزی خیلی بزرگ‌تر داخل این قصر پنهان شده بود.
و جونگ‌کوک کم‌کم داشت به جواب نزدیک می‌شد.
در همین زمان…
در اتاق ملکه…
یه‌جین با صدایی لرزان گفت:
— «ب… باید چیکار کنیم؟»
ملکه چند ثانیه ساکت ماند.
بعد خیلی آرام لبخند زد.
— «هیچی.»
یه‌جین گیج نگاهش کرد.
ملکه ادامه داد:
— «فقط کاری می‌کنیم که قبل از جلسه… اون فایل به دست ولیعهد نرسه.»
و دقیقاً همان لحظه…
چراغ‌های بخشی از قصر خاموش شدند.
تهیونگ وسط خوردن چیپس خشکش زد.
— «اوه نه.»
جین:
— «چرا هر وقت تو اینو میگی، من می‌خوام فرار کنم؟!»
صدای آژیر امنیتی در قصر پیچید.
جونگ‌کوک آرام از جا بلند شد.
چشم‌هایش سرد شد.
— «شروع شد.»
[ادامه دارد...]
***
شرایط پارت بعد:
40 لایک
20 بازنشر
***
پیج دومم رو فالو کنید از بی تی اس و کیدراما فعالیت میکنم:
https://wisgoon.com/asma_love_korea
دیدگاه ها (۲۰)

#تاج_و_طوفانپارت ۵۳: رد پااتاق در سکوت فرو رفت.سنگین.خفه‌کنن...

#تاج_و_طوفانپارت ۵۲: نقشه‌ی کثیف ولی مؤدبانهتهیونگ با هیجان ...

#تاج_و_طوفانپارت ۴: ورود به قصرصبح آن روز سوآ روبروی قصر ایس...

به پارت سه خوش اومدید!...امیدوارم خوشتون بیاد 🥀سایه Ⓟ³تهیو...

تو مال منی...p11 (آخر)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط