#تاج_و_طوفان
#تاج_و_طوفان
پارت ۵۷: احضاریه سلطنتی
صبح قصر…
بیشتر شبیه شروع جنگ بود تا یک جلسه رسمی.
خدمتکارها با اضطراب در راهروها رفتوآمد میکردند.
نگهبانها دو برابر شده بودند.
و شایعهها مثل آتش بین درباریها پخش شده بود.
«آرشیو دیشب هک شده.»
«ولیعهد شخصاً دخالت کرده.»
«ملکه عصبانیه.»
و صادقانه؟
برای اولین بار… همه میترسیدند.
جونگکوک کنار پنجره اتاقش ایستاده بود.
کت مشکی سلطنتی تنش بود اما حتی لباس رسمی هم نمیتوانست خشم سردش را پنهان کند.
تهیونگ روی مبل ولو شده بود و انگار آمده بود تئاتر ببیند نه بحران سیاسی.
جین مدام راه میرفت.
— «من حس بدی دارم.»
تهیونگ:
— «تو به آب معدنی هم حس بد داری.»
— «چون یه بار تاریخ مصرف گذشته خوردم و مردم نزدیک بود منو از دست بدن.»
نامجون زیر لب گفت:
— «متأسفانه از دست ندادن.»
در همان لحظه—
در اتاق باز شد.
پادشاه و ملکه وارد شدند.
فضا فوراً سنگین شد.
جونگکوک صاف ایستاد اما نگاهش هنوز سرد بود.
پادشاه مستقیم گفت:
— «جلسه تا یک ساعت دیگه شروع میشه.»
بعد نگاهش بین همه چرخید.
— «تمام اعضای اصلی خاندان سلطنتی و شورای دربار حضور خواهند داشت.»
سوهیون آرام پرسید:
— «و یهجین؟»
پادشاه مکث کوتاهی کرد.
— «او هم احضار شده.»
تهیونگ خیلی آروم زیر لب:
— «اوه این قراره عالی باشه.»
جین آرنج زد به پهلوش.
— «خفه شو.»
اما بعد…
پادشاه جمله بعدی را گفت.
و همان یک جمله، کل فضا را منفجر کرد.
— «هوسوک هم احضار خواهد شد.»
سکوت*
جونگکوک فوراً گفت:
— «نه.»
حتی یک ثانیه هم فکر نکرد.
پادشاه آرام نگاهش کرد.
— «ولیعهد.»
جونگکوک یک قدم جلو آمد.
— «سوآ بیرون قصره. تنها گذاشتنش خطرناکه.»
ملکه که کنار پادشاه نشسته بود، فنجان چایش را آرام پایین گذاشت.
لبخندش کوچک بود.
— «مگه نه اینکه برای محافظتش اونجا پنهانش کردید؟»
جونگکوک حتی نگاهش هم نکرد.
و همین بیتوجهی…
لبخند ملکه را محوتر کرد.
پادشاه محکم گفت:
— «برای محافظت از او نگهبان فرستاده میشه.»
جونگکوک:
— «نگهبانهای قصر؟»
فضا یخ زد.
چون معنی حرفش واضح بود.
«من به آدمهای خود قصر اعتماد ندارم.»
چند نفر از وزیرها مضطرب به هم نگاه کردند.
ملکه آرام گفت:
— «این اتهام خطرناکیست.»
جونگکوک بالاخره نگاهش کرد.
حتی تهیونگ هم اینبار شوخی نکرد.
جونگکوک آرام گفت:
— «خطرناکتر از تلاش برای کشتن سوآ نیست.»
سکوت مرگبار*
یکی از وزیرها سرفه کرد
پادشاه عصایش را به زمین کوبید.
— «بسه!»
بعد محکم ادامه داد:
— «هوسوک احضار میشه. این دستور مستقیم منه.»
فک جونگکوک منقبض شد.
اما چیزی نگفت.
دو ساعت بعد…
سالن اصلی قصر.
تمام اعضای دربار حاضر بودند.
ردیفهای بلند صندلی،
سکوتی که از ترس سنگین شده بود.
جین زیر لب گفت:
— «من چرا حس میکنم قراره یکی اینجا زندانی بشه؟»
تهیونگ:
— «چون احتمالاً میشه.»
نامجون:
— «لطفاً امروز کسی رو تحریک نکن.»
تهیونگ لبخند زد.
— «قولی نمیدم.»
درهای بزرگ سالن باز شدند.
و هوسوک وارد شد.
او برخلاف بقیه لباس رسمی سلطنتی نپوشیده بود.
کاملاً ساده.
اما با اعتمادبهنفسی که از نصف اشرافزادههای سالن بیشتر بود.
چند نفر از درباریها فوراً شروع به پچپچ کردند.
«این برادر اون دخترهست؟»
«خیلی بیپرواست.»
«چطور اینقدر راحت راه میره؟»
چون هوسوک مثل کسی وارد نشده بود که از سلطنت بترسد.
مثل کسی وارد شده بود که اگر لازم شود…
میز جلسه را روی سرشان خراب میکند.
جونگکوک ناخودآگاه کمی آرامتر شد وقتی دید او آمده.
هوسوک مستقیم کنار او ایستاد.
و اولین جملهای که گفت باعث شد جین تقریباً خفه شود:
— «خب. کدومتون میخواین توضیح بدین چرا خواهر من نزدیک بود بمیره؟»
تهیونگ فوراً سرش را پایین انداخت چون داشت خندهاش میگرفت
ملکه نگاه سردی به هوسوک انداخت.
اما هوسوک حتی ذرهای نترسید.
کاملاً مستقیم به او نگاه کرد.
او اصلاً قواعد بازی قصر را رعایت نمیکرد
پادشاه نفس عمیقی کشید.
— «جلسه آغاز میشود.»
در همان لحظه…
در انتهای سالن باز شد.
یهجین وارد شد.
اما چیزی عجیب بود.
رنگش پریده بود.
دستهایش میلرزید.
و وقتی نگاهش به یکی از افراد داخل سالن افتاد…
واقعاً ترسید.
نه از ملکه.
نه از جونگکوک.
یک نفر دیگر.
و تهیونگ همان لحظه این را دید.
چشمهایش باریک شد.
لبخندش آرامآرام محو شد.
چون فهمید—
اون اسم مرموز…
احتمالاً همین حالا داخل همین سالن نشسته.
[ادامه دارد...]
***
شرایط پارت بعد:
40 لایک
20 بازنشر
***
پیج دومم رو فالو کنید از بی تی اس و کیدراما فعالیت میکنم:
https://wisgoon.com/asma_love_korea
پارت ۵۷: احضاریه سلطنتی
صبح قصر…
بیشتر شبیه شروع جنگ بود تا یک جلسه رسمی.
خدمتکارها با اضطراب در راهروها رفتوآمد میکردند.
نگهبانها دو برابر شده بودند.
و شایعهها مثل آتش بین درباریها پخش شده بود.
«آرشیو دیشب هک شده.»
«ولیعهد شخصاً دخالت کرده.»
«ملکه عصبانیه.»
و صادقانه؟
برای اولین بار… همه میترسیدند.
جونگکوک کنار پنجره اتاقش ایستاده بود.
کت مشکی سلطنتی تنش بود اما حتی لباس رسمی هم نمیتوانست خشم سردش را پنهان کند.
تهیونگ روی مبل ولو شده بود و انگار آمده بود تئاتر ببیند نه بحران سیاسی.
جین مدام راه میرفت.
— «من حس بدی دارم.»
تهیونگ:
— «تو به آب معدنی هم حس بد داری.»
— «چون یه بار تاریخ مصرف گذشته خوردم و مردم نزدیک بود منو از دست بدن.»
نامجون زیر لب گفت:
— «متأسفانه از دست ندادن.»
در همان لحظه—
در اتاق باز شد.
پادشاه و ملکه وارد شدند.
فضا فوراً سنگین شد.
جونگکوک صاف ایستاد اما نگاهش هنوز سرد بود.
پادشاه مستقیم گفت:
— «جلسه تا یک ساعت دیگه شروع میشه.»
بعد نگاهش بین همه چرخید.
— «تمام اعضای اصلی خاندان سلطنتی و شورای دربار حضور خواهند داشت.»
سوهیون آرام پرسید:
— «و یهجین؟»
پادشاه مکث کوتاهی کرد.
— «او هم احضار شده.»
تهیونگ خیلی آروم زیر لب:
— «اوه این قراره عالی باشه.»
جین آرنج زد به پهلوش.
— «خفه شو.»
اما بعد…
پادشاه جمله بعدی را گفت.
و همان یک جمله، کل فضا را منفجر کرد.
— «هوسوک هم احضار خواهد شد.»
سکوت*
جونگکوک فوراً گفت:
— «نه.»
حتی یک ثانیه هم فکر نکرد.
پادشاه آرام نگاهش کرد.
— «ولیعهد.»
جونگکوک یک قدم جلو آمد.
— «سوآ بیرون قصره. تنها گذاشتنش خطرناکه.»
ملکه که کنار پادشاه نشسته بود، فنجان چایش را آرام پایین گذاشت.
لبخندش کوچک بود.
— «مگه نه اینکه برای محافظتش اونجا پنهانش کردید؟»
جونگکوک حتی نگاهش هم نکرد.
و همین بیتوجهی…
لبخند ملکه را محوتر کرد.
پادشاه محکم گفت:
— «برای محافظت از او نگهبان فرستاده میشه.»
جونگکوک:
— «نگهبانهای قصر؟»
فضا یخ زد.
چون معنی حرفش واضح بود.
«من به آدمهای خود قصر اعتماد ندارم.»
چند نفر از وزیرها مضطرب به هم نگاه کردند.
ملکه آرام گفت:
— «این اتهام خطرناکیست.»
جونگکوک بالاخره نگاهش کرد.
حتی تهیونگ هم اینبار شوخی نکرد.
جونگکوک آرام گفت:
— «خطرناکتر از تلاش برای کشتن سوآ نیست.»
سکوت مرگبار*
یکی از وزیرها سرفه کرد
پادشاه عصایش را به زمین کوبید.
— «بسه!»
بعد محکم ادامه داد:
— «هوسوک احضار میشه. این دستور مستقیم منه.»
فک جونگکوک منقبض شد.
اما چیزی نگفت.
دو ساعت بعد…
سالن اصلی قصر.
تمام اعضای دربار حاضر بودند.
ردیفهای بلند صندلی،
سکوتی که از ترس سنگین شده بود.
جین زیر لب گفت:
— «من چرا حس میکنم قراره یکی اینجا زندانی بشه؟»
تهیونگ:
— «چون احتمالاً میشه.»
نامجون:
— «لطفاً امروز کسی رو تحریک نکن.»
تهیونگ لبخند زد.
— «قولی نمیدم.»
درهای بزرگ سالن باز شدند.
و هوسوک وارد شد.
او برخلاف بقیه لباس رسمی سلطنتی نپوشیده بود.
کاملاً ساده.
اما با اعتمادبهنفسی که از نصف اشرافزادههای سالن بیشتر بود.
چند نفر از درباریها فوراً شروع به پچپچ کردند.
«این برادر اون دخترهست؟»
«خیلی بیپرواست.»
«چطور اینقدر راحت راه میره؟»
چون هوسوک مثل کسی وارد نشده بود که از سلطنت بترسد.
مثل کسی وارد شده بود که اگر لازم شود…
میز جلسه را روی سرشان خراب میکند.
جونگکوک ناخودآگاه کمی آرامتر شد وقتی دید او آمده.
هوسوک مستقیم کنار او ایستاد.
و اولین جملهای که گفت باعث شد جین تقریباً خفه شود:
— «خب. کدومتون میخواین توضیح بدین چرا خواهر من نزدیک بود بمیره؟»
تهیونگ فوراً سرش را پایین انداخت چون داشت خندهاش میگرفت
ملکه نگاه سردی به هوسوک انداخت.
اما هوسوک حتی ذرهای نترسید.
کاملاً مستقیم به او نگاه کرد.
او اصلاً قواعد بازی قصر را رعایت نمیکرد
پادشاه نفس عمیقی کشید.
— «جلسه آغاز میشود.»
در همان لحظه…
در انتهای سالن باز شد.
یهجین وارد شد.
اما چیزی عجیب بود.
رنگش پریده بود.
دستهایش میلرزید.
و وقتی نگاهش به یکی از افراد داخل سالن افتاد…
واقعاً ترسید.
نه از ملکه.
نه از جونگکوک.
یک نفر دیگر.
و تهیونگ همان لحظه این را دید.
چشمهایش باریک شد.
لبخندش آرامآرام محو شد.
چون فهمید—
اون اسم مرموز…
احتمالاً همین حالا داخل همین سالن نشسته.
[ادامه دارد...]
***
شرایط پارت بعد:
40 لایک
20 بازنشر
***
پیج دومم رو فالو کنید از بی تی اس و کیدراما فعالیت میکنم:
https://wisgoon.com/asma_love_korea
- ۴.۰k
- ۲۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط