تک پارتی با وایب اکانتاتون
تک پارتی با وایب اکانتاتون
https://wisgoon.com/monalis29-hs
ساعت از دو نصف شب گذشته بود.
سورا روی پشتبوم وایساده بود. باد موهاشو به هم ریخته بود و سیگاری که بین انگشتاش بود، آروم آروم داشت تموم میشد.
صدای باز شدن در اومد.
بدون اینکه برگرده گفت:
_بازم دیر کردی، جیهوپ...
جیهوپ آروم اومد کنارش.
+چیشده باهام کاری داری؟
سورا یه خندهی کوتاه کرد.
_نه فقط همینطوری گفتم بیای ببینمت
چند دقیقه فقط به چراغای شهر نگاه کردن.
سکوتشون از هر حرفی بلندتر بود.
جیهوپ بالاخره نفس عمیقی کشید.
+یچیزی باید بهت بگم سورا
+من فردا... نامزد میکنم.
انگار یه لحظه همهچی وایساد.
قلب سورا اتیش گرفت
اما سورا نه گریه کرد، نه داد زد.
فقط خیلی آروم پرسید:
_دوستش داری؟
جیهوپ چند ثانیه به زمین خیره موند.
+نه... باید اینکارو بکنم
سورا لبخند زد، ولی اون لبخند اصلاً به چشماش نرسید.
_پس من چی؟
_من دوستت دارم جیهوپپ میفهمی؟ کل زندگیم منتظر بودم تو بیای خاستگاریم تو بیای منو از این زندگی کوفتی نجاتم بدی حالا میگی داری نامزد میکنی؟ خیلی سر قولت موندی یادت نیست دبیرستان بهم قول دادی تا ته دنیا فقط با من میمونی؟؟
جیهوپ سرشو آورد بالا.
نگاهش پر از حرفایی بود که هیچوقت جرئت نکرده بود بگه.
+حالا اینارو میگی که مجبوری دارم ازدواج میکنم؟ توخیلی سرد شدی سورا من فکر کردم دیگه دوستم نداری
اشک توی چشمهای سورا جمع شد، ولی نذاشت بریزه.
_میدونی بدترین قسمت ماجرا چیه؟
+چیه؟
_اینکه منم باور کرده بودمت همیشه فکر میکردم آخرش کنار همیم...
جیهوپ یه قدم اومد جلو و برای اولین بار دستشو گرفت.
+تو تموم زندگی من بودی ولی حتی یبار نگفتی دوستم داری
سورا آروم حرفشو برید.
_نه، جیهوپ... این حرفا مال فیلماست. آدما فقط یه بار زندگی میکنن.
دستشو از توی دستش کشید بیرون.
_و تو، همون یه بارم انتخابم نکردی.
_خوشبخت شی برو نمیخام ببینمت..
...
فردای اون روز، همه عکسای نامزدی جیهوپو براش اوردن
_خیلی نامردی جیهوپ(گریه)
تو اینستا عکسای ازدواجشونو گذاشته بودن
همه زیر پستش تبریک مینوشتن.
اما من فقط نگاه میکردم
و حسرت و اشک
_خ خوشبخت بشی...
لبخند زدم...
حلقهی نقرهای سادهای که چندسال پیش برای روز خواستگاریشون خریده بودن (اون خاستگاری خراب شد ولی بازم انگشترو بهش داد )رو انداخت توی رودخونه...
و رفت.
جیهوپ هیچوقت نفهمید...
که چه بلایی سر اون دختر بیچاره اومد که باور کرده بود همیشه پیش هم میمونن و اون تک دختریه که جیهوپ فقط میبینه
از همهی رویاهایی که باهم ساخته بود، دل کند.
از اون به بعد...
هر سال، دقیقاً همون روز، میرفت کنار همون رودخونه.
نه برای پیدا کردن حلقه...
برای پیدا کردن یه نسخه از خودش که اگه فقط یه بار دیگه گفته بود:
_جیهوپ. دوستت دارم.
شاید هنوز کنار اون پسر، به چراغای شهر نگاه میکرد.
https://wisgoon.com/monalis29-hs
ساعت از دو نصف شب گذشته بود.
سورا روی پشتبوم وایساده بود. باد موهاشو به هم ریخته بود و سیگاری که بین انگشتاش بود، آروم آروم داشت تموم میشد.
صدای باز شدن در اومد.
بدون اینکه برگرده گفت:
_بازم دیر کردی، جیهوپ...
جیهوپ آروم اومد کنارش.
+چیشده باهام کاری داری؟
سورا یه خندهی کوتاه کرد.
_نه فقط همینطوری گفتم بیای ببینمت
چند دقیقه فقط به چراغای شهر نگاه کردن.
سکوتشون از هر حرفی بلندتر بود.
جیهوپ بالاخره نفس عمیقی کشید.
+یچیزی باید بهت بگم سورا
+من فردا... نامزد میکنم.
انگار یه لحظه همهچی وایساد.
قلب سورا اتیش گرفت
اما سورا نه گریه کرد، نه داد زد.
فقط خیلی آروم پرسید:
_دوستش داری؟
جیهوپ چند ثانیه به زمین خیره موند.
+نه... باید اینکارو بکنم
سورا لبخند زد، ولی اون لبخند اصلاً به چشماش نرسید.
_پس من چی؟
_من دوستت دارم جیهوپپ میفهمی؟ کل زندگیم منتظر بودم تو بیای خاستگاریم تو بیای منو از این زندگی کوفتی نجاتم بدی حالا میگی داری نامزد میکنی؟ خیلی سر قولت موندی یادت نیست دبیرستان بهم قول دادی تا ته دنیا فقط با من میمونی؟؟
جیهوپ سرشو آورد بالا.
نگاهش پر از حرفایی بود که هیچوقت جرئت نکرده بود بگه.
+حالا اینارو میگی که مجبوری دارم ازدواج میکنم؟ توخیلی سرد شدی سورا من فکر کردم دیگه دوستم نداری
اشک توی چشمهای سورا جمع شد، ولی نذاشت بریزه.
_میدونی بدترین قسمت ماجرا چیه؟
+چیه؟
_اینکه منم باور کرده بودمت همیشه فکر میکردم آخرش کنار همیم...
جیهوپ یه قدم اومد جلو و برای اولین بار دستشو گرفت.
+تو تموم زندگی من بودی ولی حتی یبار نگفتی دوستم داری
سورا آروم حرفشو برید.
_نه، جیهوپ... این حرفا مال فیلماست. آدما فقط یه بار زندگی میکنن.
دستشو از توی دستش کشید بیرون.
_و تو، همون یه بارم انتخابم نکردی.
_خوشبخت شی برو نمیخام ببینمت..
...
فردای اون روز، همه عکسای نامزدی جیهوپو براش اوردن
_خیلی نامردی جیهوپ(گریه)
تو اینستا عکسای ازدواجشونو گذاشته بودن
همه زیر پستش تبریک مینوشتن.
اما من فقط نگاه میکردم
و حسرت و اشک
_خ خوشبخت بشی...
لبخند زدم...
حلقهی نقرهای سادهای که چندسال پیش برای روز خواستگاریشون خریده بودن (اون خاستگاری خراب شد ولی بازم انگشترو بهش داد )رو انداخت توی رودخونه...
و رفت.
جیهوپ هیچوقت نفهمید...
که چه بلایی سر اون دختر بیچاره اومد که باور کرده بود همیشه پیش هم میمونن و اون تک دختریه که جیهوپ فقط میبینه
از همهی رویاهایی که باهم ساخته بود، دل کند.
از اون به بعد...
هر سال، دقیقاً همون روز، میرفت کنار همون رودخونه.
نه برای پیدا کردن حلقه...
برای پیدا کردن یه نسخه از خودش که اگه فقط یه بار دیگه گفته بود:
_جیهوپ. دوستت دارم.
شاید هنوز کنار اون پسر، به چراغای شهر نگاه میکرد.
- ۴۷۵
- ۰۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط