تک پارتی با وایب اکانتاتون
تک پارتی با وایب اکانتاتون
https://wisgoon.com/j-j-j-j-89
عصر بود.
ته یه کوچه، یه ون مشکی پارک شده بود که پشتش پر از گلهای صورتی بود؛ انگار یه تیکه از بهش افتاده بود پایین
سایا هر روز همونجا میایستاد. با یه پلیور سفید، موهای مشکی که باد آروم تکونشون میداد و لبخندی که هیچوقت کامل نبود.
جونگکوک اولین بار وقتی از کنار ون رد شد، ناخودآگاه وایساد.
نمیدونست نگاهش روی گلها مونده... یا روی دختری که بین اون همه رنگ صورتی، از همه قشنگتر بود.
سایا بدون اینکه بهش نگاه کنه گفت: _قشنگن، نه؟
جونگکوک آروم جواب داد
+آره ولی شما از همشون قشنگترین
_لاس میزنی مرتیکه
+نه حقیقته
برای اولین بار... سایا خندید.
اون خنده کوتاه بود.
ولی همون یه خنده، تا شب از ذهن جونگکوک بیرون نرفت.
...
از اون روز، جونگکوک هر غروب از همون کوچه رد میشد.
نه به بهونهی گلها...
به بهونهی دختری که از هر گلی گل تر بود
کمکم بینشون حرفهای کوچیک شکل گرفت.
از رنگ آسمون. از بارون. از آهنگهایی که فقط موقع غروب باید گوش داد.
یه روز جونگکوک پرسید:
+چرا گلارو دوستداری؟
سایا چند ثانیه به گلبرگها نگاه کرد
بعد آروم گفت:
_چون وقتی تنهایی میتونی باهاشون حرف بزنی اوناهم بی قضاوت فقط گوشش میدن و بهت امید میدن
جونگکوک همون لحظه فهمید...
اون دختر، خودِ امید بود نه گل.
...
چند هفته بعد، وقتی جونگکوک رسید، ون هنوز سر جاش بود...
اما هیچ گلی داخلش نبود.
فقط یه شاخه رز صورتی روی صندلی گذاشته شده بود.
کنارش یه کاغذ کوچیک...
.اگه امروز اومدی، یعنی من یکی رو پیدا کنم باهاش گلارو تماشا کنم.
جونگکوک هنوز داشت نامه رو میخوند که صدای آرومی از پشت سرش اومد.
_واقعا فکر کردی رفتم؟
برگشت.
سایا با همون لبخند همیشگی ایستاده بود.
جونگکوک بدون هیچ حرفی نزدیکش شد.
یه شاخه رز رو از روی صندلی برداشت و آروم لای موهای سایا گذاشت.
+تو گل منی
سایا سرش رو پایین انداخت تا خندهش و ذوقشو رو قایم کنه.
دست جونگکوک آروم توی دستش جا گرفت.
باد، چند تا گلبرگ صورتی رو توی هوا پخش کرد.
و اون غروب...
به وجود اومدنه یک حس قشنگ برای اونا بود
https://wisgoon.com/j-j-j-j-89
عصر بود.
ته یه کوچه، یه ون مشکی پارک شده بود که پشتش پر از گلهای صورتی بود؛ انگار یه تیکه از بهش افتاده بود پایین
سایا هر روز همونجا میایستاد. با یه پلیور سفید، موهای مشکی که باد آروم تکونشون میداد و لبخندی که هیچوقت کامل نبود.
جونگکوک اولین بار وقتی از کنار ون رد شد، ناخودآگاه وایساد.
نمیدونست نگاهش روی گلها مونده... یا روی دختری که بین اون همه رنگ صورتی، از همه قشنگتر بود.
سایا بدون اینکه بهش نگاه کنه گفت: _قشنگن، نه؟
جونگکوک آروم جواب داد
+آره ولی شما از همشون قشنگترین
_لاس میزنی مرتیکه
+نه حقیقته
برای اولین بار... سایا خندید.
اون خنده کوتاه بود.
ولی همون یه خنده، تا شب از ذهن جونگکوک بیرون نرفت.
...
از اون روز، جونگکوک هر غروب از همون کوچه رد میشد.
نه به بهونهی گلها...
به بهونهی دختری که از هر گلی گل تر بود
کمکم بینشون حرفهای کوچیک شکل گرفت.
از رنگ آسمون. از بارون. از آهنگهایی که فقط موقع غروب باید گوش داد.
یه روز جونگکوک پرسید:
+چرا گلارو دوستداری؟
سایا چند ثانیه به گلبرگها نگاه کرد
بعد آروم گفت:
_چون وقتی تنهایی میتونی باهاشون حرف بزنی اوناهم بی قضاوت فقط گوشش میدن و بهت امید میدن
جونگکوک همون لحظه فهمید...
اون دختر، خودِ امید بود نه گل.
...
چند هفته بعد، وقتی جونگکوک رسید، ون هنوز سر جاش بود...
اما هیچ گلی داخلش نبود.
فقط یه شاخه رز صورتی روی صندلی گذاشته شده بود.
کنارش یه کاغذ کوچیک...
.اگه امروز اومدی، یعنی من یکی رو پیدا کنم باهاش گلارو تماشا کنم.
جونگکوک هنوز داشت نامه رو میخوند که صدای آرومی از پشت سرش اومد.
_واقعا فکر کردی رفتم؟
برگشت.
سایا با همون لبخند همیشگی ایستاده بود.
جونگکوک بدون هیچ حرفی نزدیکش شد.
یه شاخه رز رو از روی صندلی برداشت و آروم لای موهای سایا گذاشت.
+تو گل منی
سایا سرش رو پایین انداخت تا خندهش و ذوقشو رو قایم کنه.
دست جونگکوک آروم توی دستش جا گرفت.
باد، چند تا گلبرگ صورتی رو توی هوا پخش کرد.
و اون غروب...
به وجود اومدنه یک حس قشنگ برای اونا بود
- ۳۵۰
- ۰۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط