{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

CASINO3.16

جونگکوک پرده های اتاق نه چندان بزرگ رو کنار زد نور آفتاب اتاق رو به طرز زیبایی روشن کرد کمی طول کشید تا به نور آفتاب عادت کنم...لبخندی زدم و نفس عمیقی کشیدم اما با حرف ناگهانی جونگکوک لبخندم درجا ماسید...از پنجره به پایین نگاه میکرد و اخم بزرگی رو صورتش نشسته بود
جئون: پلیس
لبخند عجیبی زدم و شونه ای بالا انداختم
میکا: خب؟ چرا باید نگران بشیم؟ ما کاری نکردیم
متوجه نگاه مسخره تهیونگ شدم سوالی بهش نگاه کردم
تهیونگ: ما از صحنه جرم فرار کردیم...
از جاش بلند شد و رفت سمت پنجره و دوباره نگاهشو بهم داد
تهیونگ: و مثل فراریا وارد یه بوتیک شدیم...تازه بدتر از همه ماشین دزدیدیم
سرمو انداختم پایین و رفتم تو فکر با صدای پای جونگکوک و تهیونگ همه با تعجب نگاهشون کردن با عجله دور اتاق در حال جمع کردن وسیله ها بودن جیمین از جا بلند شد و دستاشو باز کرد
جیمین: قراره از پلیسم فرار کنیم؟
نانا دستاشو به سینه اش قفل کرد و رو به روی جیمین ایستاده قبل اینکه حرفی بزنه سمتشون رفتم و لبخند زدم
میکا: ما باید....
با صدای تقه محکمی که به در خورد سکوت سنگینی اتاق رو فرا گرفت نگاه کوتاهی بین همه رد و بدل شد
پلیس: لطفا در رو باز کنید...از کلانتری گانگنام سئول اومدیم...به دلیل گزارش دزدی ماشین
جئون: نمی‌تونیم از پلیس فرار کنیم...
بدون مکث سمت در سفید رنگ قدم برداشت نفس عمیقی کشید و آروم بازش کرد چهار نفر بودن با لباسایی که ترس به جونمون مینداخت بدون حرفی وارد اتاق شد و به تک تکمون نگاه کرد سری تکون داد و دستاشو تو جیبش فرو برد
پلیس: باید با ما به اداره پلیس بیاید
لونا خواست با اعتراض حرفی بزنه اما جیمین جلوش رو گرفت و به نشونه باشه سرشو تکون داد...
••••••••••••
"اتاق بازجویی شماره ۲ بخش کاراگاهی"
از وقتی در اتاق پشت سرم بسته شد هوا یه‌جوری سنگین شد که انگار اکسیژن پولی شده اتاق کوچیک بود اما نه اون‌قدری که فرار از نگاه‌ها آسون باشه دیوارهای خاکستری مات مثل این‌که هر صدایی رو قورت می‌داد بالای سرم چراغ مهتابی سفید می‌سوخت و نورش مستقیم روی صورتم می‌افتاد انگار می‌خواست حتی فکرهام رو هم زیر سؤال ببره صندلی لق‌لقی زیرم هی صدا می‌داد و هر بار می‌جنبید انگار تپش قلبم رو بلندتر می‌کرد روبه‌روی من صندلی خالی… که از همه‌چیز ترسناک‌تر بود چون هنوز معلوم نبود کی می‌خواد روش بشینه دست‌هام روی میز بود اما انگشتام یخ کرده بودن حس می‌کردم حتی دیوارهای اتاق هم دارن نگاهم می‌کنن هر صدای قدمی که از راهرو می‌اومد قلبم رو می‌کشید بالا و پرت می‌کرد پایین....در به‌نرمی باز شد افسر وارد شد و سکوت اتاق رو با صدای کفش‌هاش شکست نور چراغ پشت سرش سایه‌اش رو روی دیوار انداخت بلند، واضح، تهدیدکننده صندلی روبه‌رو رو آرام کشید و نشست بدون این‌که حتی چشم از من بردار همین نگاه کوتاهش کافی بود تا گلوم خشک شود و انگشت‌هام بی‌صدا روی میز سرد بلرزند
افسر چند لحظه برگه‌ها رو نگاه کرد بعد بدون این‌که سرش رو بالا بیاره با صدای بم گفت: ماشین… ساعت ۲:۴۷ بامداد دزدیده شد
چند ثانیه سکوت کرد بعد آرام سرش را بلند کرد و مستقیم توی چشم‌هایم نگاه کرد لبمو آروم گزیدم
افسر: حالا تو بهم بگو… بین تو و اون شش نفر کدومتون پشت فرمون بود؟
میکا: م… مست بودم
صدا از گلوم بیرون نمی‌اومد انگار هر کلمه از ته شکمم کنده می‌شد
هیچی یادم نمیاد… فقط می‌دونم من پشت فرمون نبودم میکا: همین که جمله تموم شد حس کردم هوا یخ زد انگار خودم فهمیدم گند زدم، چون نگاه افسر یک‌جوری شد… انگار دقیقاً همون چیزی رو شنیده که دنبالش بود
قلبم توی یک ضربه افتاد پایین


#jimin #jungkook #taehyung #bts #bangtan #وانشات_بی_تی_اس #وانشات_کوکی #وانشات_جانگ_کوک #وانشات_جیمین #وانشات_تهیونگ #بی_تی_اس #فیکشن_بی_تی_اس #فیکشن_جونگکوک
دیدگاه ها (۱۸)

CASINO3.17

CASINO3.18

CASINO3.15

CASINO3.14

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط