Part5

#Part5

#Part5

بارون بی‌وقفه می‌بارید.
شیشه‌های دفتر جیمین پر از رد قطره‌هایی بود که مثل خاطره‌های پنهان، پشت هم سُر می‌خوردن.

جیمین نشسته بود روی صندلی چرمی سیاه، ته دفتر، رو‌به‌روی دیوار پر از مانیتور.
چند تصویر زنده از خیابون، کوچه‌های فرعی، و… کافه‌ی هانا.

یکی از مانیتورها مکث کرد.
تصویر زوم شد روی دختری که داشت از در بیرون می‌رفت.
موهاش زیر کلاه اش نم‌زده بود.
صورتش خسته بود.
ولی قدم‌هاش محکم‌تر از اون چیزی بود که جیمین انتظار داشت.

دستش مشت شد.
نفس عمیقی کشید.
با خودش زمزمه کرد:
– «تو چرا هنوز تو ذهنمی؟»

در زدند.
– «رئیس؟ اون پرونده‌ای که خواسته بودین، آماده‌ست.»

– «بیار تو.»

مرد وارد شد. کت چرمی، هیکل درشت، نگاهی سرد.
پرونده رو گذاشت روی میز.
– «اسمش کیم هانا. ۲۳ سالشه(سنش رو درست گفتم؟🤔). کار می‌کنه برای خرج برادر کوچیکش و یه چیز عجیب هست... از وقتی اون شب رو دیده ، نه فرار کرده، نه چیزی لو داده. سکوت کرده، کامل.»

جیمین پرونده رو بست.
– «لازم نیست بیشتر بدونم.»

مرد عقب کشید.
– «باهاش چیکار کنیم؟»

جیمین چشماشو بست. یه سکوت طولانی.
بعد آروم گفت:
– «هیچی. فعلاً فقط نگاهش کنین.»

– «رئیس... شما معمولاً تو همچین موقعیتی دستور حذف می‌دین. این دختر چی داره که قانونت رو عوض کرده؟»

جیمین سرشو بالا آورد.
– «هیچی. دقیقاً همین هیچی، داره دیوونه‌م می‌کنه.»

مرد ساکت شد. فهمید نباید بیشتر بپرسه.


همون شب، جیمین تنها سوار ماشین شد.
موزیک ملایم توی فضا پخش می‌شد.
ولی ذهنش پر بود از اون نگاهِ مرددِ هانا... ترسیده، اما قوی.
جیمین با خودش گفت:
– «تو نه تهدیدی… نه دشمن…ولی نمی‌تونم بی‌تفاوت باشم. و این خطرناکه…حداقل برای من.»

یه لحظه فرمون رو محکم فشار داد.
– «باید از فکرم بیرون بری… قبل از اینکه دیر بشه.»

اما دیر شده بود...

پارت جدید خوشگلام😊✨️
ولی بدونید از پارت ۱۰ به بعد قراره شرط داشته باشه
مرسی باییییی🩵
دیدگاه ها (۵)

Why Did I Fall in Love with You?P²ویو دوهیبا عصبانیت وارد شر...

𓆩 پارت ۶۰ 𓆪 🖤جیمین دستور داد تمام درهای عمارت قفل شوند.ات با...

چند پارتی جیمین

dark life = 47ات ایستاد. قلبش از حرکت ایستاد. جیمین. تهیونگ ...

#عشق_یا_گلوله؟ 𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ¹⁰ویو میکا_____همین که ...

قسمت دوم: شبِ سرنوشت‌سازمکان: حاشیه استخرِ لوکسِ پشت‌بام هتل...

پارت: 17 (بخش1) **زاویه دید: زین**فضای اتاقِ کارِ پدرم همیشه...

پارت ۴۵

BTS Reaction | وقتی شب دیر میای خونهنامجون:همین که وارد می‌ش...

پارت ۸ | رئیس، شما مشکل دارین! 😂ساعت ده صبح بود.تهیونگ پشت م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط