قصه ی ناتمام...
قصه ی ناتمام...
بابام یه شب خوابید و دیگه بیدار نشد
حسرت یه بغل و یه خداحافظی به دلم موند.
😔😔
دنیا بعد از بابام، یک غریبیِ محض است.
همه چیز شروع می شود با امید، و همه چیز تمام میشود با یک کلمه…
غمگین…
غریب…
و بعد… بابا.
بعد از این کلمه، دیگر هیچ کلمهای نیست. دیگر هیچ مسیری نیست. دیگر هیچ خانهای نیست. فقط یک تاریکیِ عمیق است که من را در خود بلعیده و من، در میانِ این تاریکی، تنها چیزی که میشناسم، سایهیِ از دست رفتهیِ توست…»
#پدر_تکیه_گاه_پناه
.
.
.
بابام یه شب خوابید و دیگه بیدار نشد
حسرت یه بغل و یه خداحافظی به دلم موند.
😔😔
دنیا بعد از بابام، یک غریبیِ محض است.
همه چیز شروع می شود با امید، و همه چیز تمام میشود با یک کلمه…
غمگین…
غریب…
و بعد… بابا.
بعد از این کلمه، دیگر هیچ کلمهای نیست. دیگر هیچ مسیری نیست. دیگر هیچ خانهای نیست. فقط یک تاریکیِ عمیق است که من را در خود بلعیده و من، در میانِ این تاریکی، تنها چیزی که میشناسم، سایهیِ از دست رفتهیِ توست…»
#پدر_تکیه_گاه_پناه
.
.
.
- ۲۷۱
- ۲۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط