{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

گاهی زندگی، آدم را آرام و بی‌صدا از کنارِ روزهایی عبور می

گاهی زندگی، آدم را آرام و بی‌صدا از کنارِ روزهایی عبور می‌دهد که آن‌قدر عزیزند، آن‌قدر روشن‌اند، که فقط وقتی دور می‌شوند می‌فهمیم چه گوهرهایی بودند.

روزهایی که خنده‌شان ساده بود، دل‌ها سبک بود، و غم هنوز آن‌قدر بزرگ نشده بود که در سینه جا بگیرد… حالا همه‌شان شده‌اند خاطره؛ خاطره‌هایی که هر بار از پشتِ پلک‌ها می‌گذرند، دل را هم می‌برند و هم آرام می‌کنند.

من به آن روزها فکر می‌کنم؛

به لحظه‌هایی که بی‌خبر بودند از رفتن،

به کوچه‌هایی که هنوز بوی حضور می‌دادند،

به حرف‌هایی که ناتمام نمانده بودند،

و به آدم‌هایی که بودند و بودن‌شان، دنیا را امن‌تر می‌کرد.

سفر به روزهای خاطره‌شده، سفر به گذشته نیست؛

سفر به یک تکه از دل است که هنوز همان‌جا مانده و هر شب، آرام آرام صدا می‌زند:

«یادت هست؟»

آری… یادم هست.

و همین یاد، هم زخمی‌ام می‌کند و هم زنده نگاهم می‌دارد.

و جهان یادگاراست ما رفتنی...
#خاطرها

.

.

.
دیدگاه ها (۰)

قصه ی ناتمام...بابام یه شب خوابید و دیگه بیدار نشدحسرت یه بغ...

به نام پناهی که دیگر نیستاما.... خاطراتش برای همیشه در بند ب...

گاهی آدم آن‌قدر خسته می‌شود که دیگر حتی اشک هم برایش نمی‌مان...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط