ترکشِ عشق (The Arrow’s Remnant)
ترکشِ عشق (The Arrow’s Remnant)
Part:9
رفت بیرون و درو قفل کرد و من از سر گشنگی مثل یه حیوون وحشی افتادم به جون غذا درسته بوی خونی که تو انبار جا خشک کرده بود حالمو بهم میزد اما کاریش نمیشد کرد
......
رو زمین دراز کشیده بودم و به در خیره شده بودم و منتظر ورودش بودم که در باز شد و با همون چهره جذاب و به ظاهر آرومش اومد داخل
کوک:چرا اینطوری نگام میگنی*خنده
ا.ت:فازتو نمی فهمم
کوک:*خنده
ا.ت:....
کوک:بلند شو بیا بیرون
ا.ت:واقعا؟
کوک:اره
خواستم بلند شم ولی درد کل بدنمو گرفت و نتونستم بلند شم به همون حالت برگشتم و اخ ریزی گفتم
ا.ت:آخ
کوک:تو همش منو میخندونی*خنده
اومد سمتم و برآید بغلم کرد
ا.ت:هی چیکار میکنی
کوک:....
بردم سمت اتاق و گذاشتم رو تخت
کوک:یکم استراحت کن
و رفت بیرون
ا.ت:آه مرتیکه دو قطبی
.....
از خواب بیدار شدم و به زور از جام بلند شدم و رفتم پایین
ا.ت:کجا رفت؟
با صدایی که از سمت استخر تو خونه میومد رفتم اونجا که کوک تو استخر بود و به یه گوشه تکیه داده بود و مشروب میخورد و با دیدن من لیوانش گذاشت کنار استرخ و
کوک :بیدار شدی*نیشخند
ا.ت:اره
کوک:انتظار داشتم از شدت درد بری اون دنیا ..خوبه بیا اینجا*نیشخند
لعنتی هر حرفی که میزنه ترسناکه رفتم نزدیکش که
کوک:بیا تو آب
ا.ت:ها
کوک:بیا تو آب
ا.ت:اه خب..باشه
خواستم برم داخل که
کوک:لباستو در نمیاری؟
ا.ت:ها
کوک:کیو دیدی با لباس بره استخر
ا.ت:ها خب
کوک:لباستو در بیار از چی خجالت میکشی
ا.ت:خب.....
اروم لباسمو در آوردم فقط با لباس زیر بودم که از دستم گرفتو منو کشید تو آب
کوک:چقدر طولش میدی
ا.ت:آه ..خیلی سرده
منو کشید سمت خودش و دستشو انداختم دور کمرم که باعث شد بچسبم بهش لعنتی تو چته چرا هی تغیر مود میدی تو مرد.....
«عشقی در حصارِ درد.»
Part:9
رفت بیرون و درو قفل کرد و من از سر گشنگی مثل یه حیوون وحشی افتادم به جون غذا درسته بوی خونی که تو انبار جا خشک کرده بود حالمو بهم میزد اما کاریش نمیشد کرد
......
رو زمین دراز کشیده بودم و به در خیره شده بودم و منتظر ورودش بودم که در باز شد و با همون چهره جذاب و به ظاهر آرومش اومد داخل
کوک:چرا اینطوری نگام میگنی*خنده
ا.ت:فازتو نمی فهمم
کوک:*خنده
ا.ت:....
کوک:بلند شو بیا بیرون
ا.ت:واقعا؟
کوک:اره
خواستم بلند شم ولی درد کل بدنمو گرفت و نتونستم بلند شم به همون حالت برگشتم و اخ ریزی گفتم
ا.ت:آخ
کوک:تو همش منو میخندونی*خنده
اومد سمتم و برآید بغلم کرد
ا.ت:هی چیکار میکنی
کوک:....
بردم سمت اتاق و گذاشتم رو تخت
کوک:یکم استراحت کن
و رفت بیرون
ا.ت:آه مرتیکه دو قطبی
.....
از خواب بیدار شدم و به زور از جام بلند شدم و رفتم پایین
ا.ت:کجا رفت؟
با صدایی که از سمت استخر تو خونه میومد رفتم اونجا که کوک تو استخر بود و به یه گوشه تکیه داده بود و مشروب میخورد و با دیدن من لیوانش گذاشت کنار استرخ و
کوک :بیدار شدی*نیشخند
ا.ت:اره
کوک:انتظار داشتم از شدت درد بری اون دنیا ..خوبه بیا اینجا*نیشخند
لعنتی هر حرفی که میزنه ترسناکه رفتم نزدیکش که
کوک:بیا تو آب
ا.ت:ها
کوک:بیا تو آب
ا.ت:اه خب..باشه
خواستم برم داخل که
کوک:لباستو در نمیاری؟
ا.ت:ها
کوک:کیو دیدی با لباس بره استخر
ا.ت:ها خب
کوک:لباستو در بیار از چی خجالت میکشی
ا.ت:خب.....
اروم لباسمو در آوردم فقط با لباس زیر بودم که از دستم گرفتو منو کشید تو آب
کوک:چقدر طولش میدی
ا.ت:آه ..خیلی سرده
منو کشید سمت خودش و دستشو انداختم دور کمرم که باعث شد بچسبم بهش لعنتی تو چته چرا هی تغیر مود میدی تو مرد.....
«عشقی در حصارِ درد.»
- ۶۷۳
- ۲۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط