cursed bloods 14
کلافه نفسی کشیدم و از روی صندلی پاشدم.. درحالی که زویی با ارایشگرا درگیر بود..
لباس رو به کمک خدمتکارا پوشیدم و بعد از برداشتن ماسک گفتم:
-من برم توی اتاقم چیزی رو فراموش کردم
سر تکون داد که از اتاق خارج شدم.. شروع کردم دویدن و در اتاقمو باز کردم..
سریع یک چاقو برداشتم و توی لباسم قایمش کردم..
من ادم کش نبودم،تا حالا حتی یکبار هم اعدام های دست جمعی ای که پدرم انجام میده رو نگاه نکردم..
به غیر از یکبار..اون یکبار هم اولین و اخرین بار شد برام..هی مامان.
نگاهم به چاقو افتاد.. اگه اون مرد هم زن و بچه داشته باشه چی؟
اگه به خاطر یک گردنبند بکشمش اونوقت من چه فرقی با پدرم دارم؟
ولی باید یکچیزی برای محافظت از خودم ببرم..اینطوری نمیشه.
درو باز کردم و از اتاق خارج شدم.. خیلی با عجله راه میرفتم چون نمیدونستم باید چه غلطی کنم.
یهو توی سینه ی یک مردی خوردم و محکم عقب رفتم..
نزدیک بود بیوفتم که دستشو پشت کمرم گذاشت و جلوی افتادنم رو گرفت.
شوکه بهش نگاه کردم..ماسک مشکی و کت شلوار مشکی با رده های طلایی و موهایی کاملا مشکی..اخمی کردم و سریع پسش زدم:
-به چه حقی بهم دست میزنی؟
گفت:
-باید میزاشتم جلوم با زمین یکی بشین پرنسس؟البته صحنه ی جالبی میشد
گفتم:
-درست حرف بزن..به من چه که مهمون اینجایی جوری میدم کتکت بزنن تا بفهمی با دیوار یکی شدن یعنی چی!
جلوی خندش رو گرفت و گفت:
-من گفتم زمین
عصبی نگاهش کردم:
-داری منو دست میندازی؟اصلا تو کی هستی ببینم؟
فکر میکنی من باهات شوخی دارم؟
با صدای بمی گفت:
-داری ناامیدم میکنی پرنسس..فکر میکردم توی نگاه اول..ولش کن از مهمونیتون لذت ببرین شاهدخت!
و از اونجا رفت،چ..چرا الان اون عصبی شد؟من باید عصبی باشم نه اونن..
از حرص پامو کوبیدم توی زمین که مچم تیر کشید.
. از درد پام فحشی به اون مرتیکه ی کلاغ دادم و دو طرف دامنم رو گرفتم و رفتم سمت پله ها
....
یک ساعت بود که توی این مهمونی دهنم سرویس شد..سرویسس واقعا سرویسس.
مجبور بودم مثل مجسمه کنار پدرم و الیم بشینم..
از همون زمانی که وارد شدم بهم تاکید کرد از میز پر از غذای جلوم چیزی نخورم..
تا همین الان که داره بهم میگه اینقدر حرف نزنم..
چشم غره ای بهش رفتم و با لبخندی خشک و مصنوعی همونجا نشستم.
امشب عمرا بتونم از این قصر خارج شم.
.پادشاه عمرا تک دختر دوست داشتنیش که از جونش هم براش عزیز تر و مهم تره رو تنها بزاره.
این یک بخش کوچیکی از چاپلوسی های پادشاه پیش بقیه بود..
معلوم نیست دنبال چند تا خواستگار برام میگرده؟
خدا میدونه واقعا!
دیگه توی مهمونی اون مرد مشکی پوش رو ندیدم..
بهتر که ندیدمش وگرنه از عصبانیت همینجا میرفتم باهاش در میوفتادم.
لباس رو به کمک خدمتکارا پوشیدم و بعد از برداشتن ماسک گفتم:
-من برم توی اتاقم چیزی رو فراموش کردم
سر تکون داد که از اتاق خارج شدم.. شروع کردم دویدن و در اتاقمو باز کردم..
سریع یک چاقو برداشتم و توی لباسم قایمش کردم..
من ادم کش نبودم،تا حالا حتی یکبار هم اعدام های دست جمعی ای که پدرم انجام میده رو نگاه نکردم..
به غیر از یکبار..اون یکبار هم اولین و اخرین بار شد برام..هی مامان.
نگاهم به چاقو افتاد.. اگه اون مرد هم زن و بچه داشته باشه چی؟
اگه به خاطر یک گردنبند بکشمش اونوقت من چه فرقی با پدرم دارم؟
ولی باید یکچیزی برای محافظت از خودم ببرم..اینطوری نمیشه.
درو باز کردم و از اتاق خارج شدم.. خیلی با عجله راه میرفتم چون نمیدونستم باید چه غلطی کنم.
یهو توی سینه ی یک مردی خوردم و محکم عقب رفتم..
نزدیک بود بیوفتم که دستشو پشت کمرم گذاشت و جلوی افتادنم رو گرفت.
شوکه بهش نگاه کردم..ماسک مشکی و کت شلوار مشکی با رده های طلایی و موهایی کاملا مشکی..اخمی کردم و سریع پسش زدم:
-به چه حقی بهم دست میزنی؟
گفت:
-باید میزاشتم جلوم با زمین یکی بشین پرنسس؟البته صحنه ی جالبی میشد
گفتم:
-درست حرف بزن..به من چه که مهمون اینجایی جوری میدم کتکت بزنن تا بفهمی با دیوار یکی شدن یعنی چی!
جلوی خندش رو گرفت و گفت:
-من گفتم زمین
عصبی نگاهش کردم:
-داری منو دست میندازی؟اصلا تو کی هستی ببینم؟
فکر میکنی من باهات شوخی دارم؟
با صدای بمی گفت:
-داری ناامیدم میکنی پرنسس..فکر میکردم توی نگاه اول..ولش کن از مهمونیتون لذت ببرین شاهدخت!
و از اونجا رفت،چ..چرا الان اون عصبی شد؟من باید عصبی باشم نه اونن..
از حرص پامو کوبیدم توی زمین که مچم تیر کشید.
. از درد پام فحشی به اون مرتیکه ی کلاغ دادم و دو طرف دامنم رو گرفتم و رفتم سمت پله ها
....
یک ساعت بود که توی این مهمونی دهنم سرویس شد..سرویسس واقعا سرویسس.
مجبور بودم مثل مجسمه کنار پدرم و الیم بشینم..
از همون زمانی که وارد شدم بهم تاکید کرد از میز پر از غذای جلوم چیزی نخورم..
تا همین الان که داره بهم میگه اینقدر حرف نزنم..
چشم غره ای بهش رفتم و با لبخندی خشک و مصنوعی همونجا نشستم.
امشب عمرا بتونم از این قصر خارج شم.
.پادشاه عمرا تک دختر دوست داشتنیش که از جونش هم براش عزیز تر و مهم تره رو تنها بزاره.
این یک بخش کوچیکی از چاپلوسی های پادشاه پیش بقیه بود..
معلوم نیست دنبال چند تا خواستگار برام میگرده؟
خدا میدونه واقعا!
دیگه توی مهمونی اون مرد مشکی پوش رو ندیدم..
بهتر که ندیدمش وگرنه از عصبانیت همینجا میرفتم باهاش در میوفتادم.
- ۱۰.۲k
- ۲۰ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط