چند پارتی برادر سختگیر و وحشی من...
p17_f2
ا.ت: یکی از مارکای گردنم شکل قلبه!
تهیونگ: جدی؟(خنده و خجالت)
ا.ت: اره بگو چطوری اینکارو کردی
تهیونگ: اححح جوجه میخوای یاد بگیری؟(بم و ترسناک)(باز کردن چشماش)
ا.ت: چی؟!(باز کردن یهویی چشماش)اوه نه ممنون دیگه جایی نمونده نقاشی بکشی
تهیونگ خمار به گردن ا.ت نگاه کرد نفساش داغتر شده بود...بی اختیار لبشو با دندوناش گاز گرفت و یهو بدون اینکه ا.ت بفهمه چی شد[به ولا عرض شش دهم ثانیه] چسبید به گردن ات که دختر با اح آرومی خودشو کمی عقب کشید و پلکاشو رو هم فشرد
ا.ت: وحشی
تهیونگ فقط مک میزد اونم جوری که...
ا.ت به لحظهای که توش قرار داشت فکر کرد...
یکی با دو دست اونو به خودش فشار میداد..
جفت پاهاش بین دو تا پای بلند قفل بود...
گردنش در حال داغ شدن، سوزش، درد و کشش بود...
سری که تو گردنش بود عطر آرامش بخش زندگیش رو داشت...
بدن لختی که تو بغلش بود گرم بود...
نفسای داغی که به گردنش میخورد اونو از درون میلرزوند...
یه دستش داشت از دردی که تو گردنش پیچیده بود بازویی رو فشار میداد...
پسری که عاشقش بود داشت از شوق عشق بدنشو مال خودش میکرد...
چی میخواست غیر از اینا؟اها شاید دلش میخواست تهیونگ دیگه سر کار نره و کل مدت پیشش بمونه...تهیونگ شرکت تو دستش بود و از هفته فقط چهار روزشو سر کار میرفت ولی خب خیلی رندوم این چهار روز رو تو هفته میرفت
تهیونگ ول کن نبود و ا.ت دیگه تحمل نداشت
ا.ت: اححح ددی درد داره...عامم
ته بوسه ای رو گردن دختر گذاشت و کمی عقب رفت اما هنوزم تو گردن دختر بود
به جای شاهکارش نگا کرد
ته: شت فردا کتک میخورم(تو ذهنش)
سرشو از گردن ا.ت بیرون اورد و لبخند دندون نمایی زد و بی توجه به چهره معترضی که داشت با پکری و طلبکاری نگاهش میکرد لبای نرم جلوشو بوسید و سرشو تو گردن و سینه دختر پنهون کرد و خوابید
اح احی کشید و تک نگاهی به سری که داشت خودشو به زور قایم میکرد نگاه کرد و سرشو نوازش کرد و هر دو به خواب رفتن اما کامه وحشیای که ا.ت زمزمه کرد از گوش تهیونگ دور نموند و فقط لبخند شیطنتو به لباش اورد
ویو فردا
کوک ویو
به ا.ت زنگ زدم و گفتم که شرمنده دیشب نتونستم ببرمت شهر بازی بادم رفته بود تو هم زنگ نزدی اما اون با اشکال نداره داداش پیش میاد جواب داد در صورتی که انتظار داشتم جرم بده آخرشم بگه قهرم اما نداد...
رفتم سر پروش گلم و انگار که وقت چیندنشونه..
تهیونگ ویو
قرارداد رو امضا کردم و رفتم سر مالیت که گوشی رنگ خورد و منشی گفت کسی کارم داره..
خودشه!!
اون واقعا امد
ته: بگو بیاد
منشی چشمی گفت و همون لحظه در باز شد و یه پسر حدود سنی خودم امد تو
یونگی: سلام یونگیم مطمئنم منتظرم بودید
ته: البته(لبخند)
یونگی نشست و نگاهی به سر در اتاق انداخت
ته: اون آدم چیکارته
یونگی:...
۱۰۰♥️
ا.ت: یکی از مارکای گردنم شکل قلبه!
تهیونگ: جدی؟(خنده و خجالت)
ا.ت: اره بگو چطوری اینکارو کردی
تهیونگ: اححح جوجه میخوای یاد بگیری؟(بم و ترسناک)(باز کردن چشماش)
ا.ت: چی؟!(باز کردن یهویی چشماش)اوه نه ممنون دیگه جایی نمونده نقاشی بکشی
تهیونگ خمار به گردن ا.ت نگاه کرد نفساش داغتر شده بود...بی اختیار لبشو با دندوناش گاز گرفت و یهو بدون اینکه ا.ت بفهمه چی شد[به ولا عرض شش دهم ثانیه] چسبید به گردن ات که دختر با اح آرومی خودشو کمی عقب کشید و پلکاشو رو هم فشرد
ا.ت: وحشی
تهیونگ فقط مک میزد اونم جوری که...
ا.ت به لحظهای که توش قرار داشت فکر کرد...
یکی با دو دست اونو به خودش فشار میداد..
جفت پاهاش بین دو تا پای بلند قفل بود...
گردنش در حال داغ شدن، سوزش، درد و کشش بود...
سری که تو گردنش بود عطر آرامش بخش زندگیش رو داشت...
بدن لختی که تو بغلش بود گرم بود...
نفسای داغی که به گردنش میخورد اونو از درون میلرزوند...
یه دستش داشت از دردی که تو گردنش پیچیده بود بازویی رو فشار میداد...
پسری که عاشقش بود داشت از شوق عشق بدنشو مال خودش میکرد...
چی میخواست غیر از اینا؟اها شاید دلش میخواست تهیونگ دیگه سر کار نره و کل مدت پیشش بمونه...تهیونگ شرکت تو دستش بود و از هفته فقط چهار روزشو سر کار میرفت ولی خب خیلی رندوم این چهار روز رو تو هفته میرفت
تهیونگ ول کن نبود و ا.ت دیگه تحمل نداشت
ا.ت: اححح ددی درد داره...عامم
ته بوسه ای رو گردن دختر گذاشت و کمی عقب رفت اما هنوزم تو گردن دختر بود
به جای شاهکارش نگا کرد
ته: شت فردا کتک میخورم(تو ذهنش)
سرشو از گردن ا.ت بیرون اورد و لبخند دندون نمایی زد و بی توجه به چهره معترضی که داشت با پکری و طلبکاری نگاهش میکرد لبای نرم جلوشو بوسید و سرشو تو گردن و سینه دختر پنهون کرد و خوابید
اح احی کشید و تک نگاهی به سری که داشت خودشو به زور قایم میکرد نگاه کرد و سرشو نوازش کرد و هر دو به خواب رفتن اما کامه وحشیای که ا.ت زمزمه کرد از گوش تهیونگ دور نموند و فقط لبخند شیطنتو به لباش اورد
ویو فردا
کوک ویو
به ا.ت زنگ زدم و گفتم که شرمنده دیشب نتونستم ببرمت شهر بازی بادم رفته بود تو هم زنگ نزدی اما اون با اشکال نداره داداش پیش میاد جواب داد در صورتی که انتظار داشتم جرم بده آخرشم بگه قهرم اما نداد...
رفتم سر پروش گلم و انگار که وقت چیندنشونه..
تهیونگ ویو
قرارداد رو امضا کردم و رفتم سر مالیت که گوشی رنگ خورد و منشی گفت کسی کارم داره..
خودشه!!
اون واقعا امد
ته: بگو بیاد
منشی چشمی گفت و همون لحظه در باز شد و یه پسر حدود سنی خودم امد تو
یونگی: سلام یونگیم مطمئنم منتظرم بودید
ته: البته(لبخند)
یونگی نشست و نگاهی به سر در اتاق انداخت
ته: اون آدم چیکارته
یونگی:...
۱۰۰♥️
- ۳۵.۱k
- ۲۵ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط