{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

p31

p31
ویوفردای اون روز:
الینا تازه از خواب بیدار شده بود که گوشیش زنگ خورد.شماره ناشناس.اخم کرد و جواب داد.
+چی می‌خوای؟
صدای الکس اومد.
_ده دقیقه دیگه عمارت من باش
الینا پوزخند زد.
+خواب دیدی
اما صدای الکس جدی شد.
_بهت وقت داده بودم، الینا.
چند ثانیه سکوت کرد و بعد آروم گفت:
_اگه نیای... جونگکوک هدف گلوله منه.
رنگ از صورت الینا پرید.
+جرئت نمی‌کنی!
_امتحانم کن.
و تماس قطع شد.

یک ساعت بعد...
الینا جلوی عمارت الکس ایستاده بود.
با عصبانیت وارد شد.
همین که الکس رو دید، داد زد:

+از جونگکوک دور بمون!

الکس آروم از جاش بلند شد.

_بهت فرصت داده بودم.

+من هیچ‌وقت پیش تو برنمی‌گردم!

الکس اخم کرد.

_پس باید جونگکوک رو از دست بدی.

الینا با عصبانیت هلش داد.

+تو روانی هستی!

الکس دستش رو گرفت.

_اره! چون عاشقتم!

اشک توی چشم‌های الینا جمع شد.

+این عشق نیست... این خودخواهیه.

الکس چند لحظه ساکت موند.

بعد گفت:

_یا اینجا می‌مونی... یا جونگکوک می‌میره.

قلب الینا فرو ریخت.
جونگکوک...
همون آدمی که اول ازش متنفر بود...
و حالا نمی‌تونست تصور کنه اتفاقی براش بیفته.
اشکش روی گونه‌ش سر خورد.

آروم گفت:

+باشه...

الکس جا خورد.

_چی؟

الینا نگاهش نکرد.

فقط گفت:

_می‌مونم.
و بدون اینکه حتی یه پیام برای جونگکوک بذاره...
بدون خداحافظی...
بدون هیچ توضیحی...
توی اون عمارت موند.
در حالی که کیلومترها اون‌طرف‌تر،
جونگکوک با یه دسته گل کوچیک جلوی اتاق الینا ایستاده بود.در رو زد.جوابی نیومد.دوباره زد.بازم هیچ‌کس.دلش شور افتاد.اروم در رو باز کرد...اتاق خالی بود.و روی تخت،فقط گوشی خاموش الینا جا مونده بود...
⭐️⭐️
دیدگاه ها (۰)

p30(جونگکوک _ الینا+)جونگکوک غر زد: _من بچه نیستم.+ساکت باش....

p29سکوت عجیب بودیالینا برای چند ثانیه ساکت موند.بعد آروم لبخ...

p28ویو یک هفته بعد: نور صبح از پنجره‌های بزرگ عمارت داخل اتا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط