می گفت داد بزن تا این غم توی چشمات بره

می گفت داد بزن تا این غم توی چشمات بره
می گفت رو سر من داد بزن اما نریز تو خودت

یه بار تنها پاشدم زدم بیرون رفتم همون جای همیشگی که بلال می خوردیم

نه از آتیش خوشم اومد نه از بلال و چایی
نمیدونم دست خودم نبود
نبود و هیچی قشنگ نبود حتی خودم
مثل اینکه انگاری مرده باشم
بی حسِ بی حس
سر چرخوندم دیدم انگاری تموم آدمای اونجا سرد و ساکتن
انگار همه مثل من مرده بودن
دیدم تنها دارم با پام میزنم به سنگ ریزه ها بدون اینکه اصلا بهشون فکر کنم
دیدم ساکتم خیلی
حتی صدای نفسامم به زور میشنوم
بعد گفتم گیرم داد زدم
گیرم فریاد زدم و همه بهم گفتن دیوونه و روانی
همه بهم خندیدن
بعد دیدم حوصله اون داد و فریاد رو هم ندارم
دیدم خسته تر از اونم که بخوام حتی به خودم توی آینه یه نگاه بکنم
ماشینو روشن کردم و آروم و بیصدا برگشتم خونه
برگشتم توی اتاقم
گذشت خیلی گذشت
بعد نگاه کردم دیدم با خودمم تنهام
#سپیده__ش
#دلنویس
دیدگاه ها (۰)

#پاییزقصه های سبز استکه بعد از تمام شدنشاندانه دانه از درخت ...

من انگور شَوَم و دانه دانه در دل چون خُمَت فرو ریزمآری من ان...

صدای زن کل کوچه را گرفته بودصدایش آرامش صدای دریا را از کوچه...

آشیانه و تخم فنچ😍آبی و سبز 💙💚😍😍#طبیعت #آشیانه#پرنده

#part13#hanaقدم‌هامو تند کردم و پیچیدم توی کوچه بعدی. اما او...

پارت ۸ویو آ.ت :بعد از اینکه جونگکوک از در رفت بیرون خیلی گرم...

قلب های مرده پارت ⁵وقتی توی اون هوای سرد بالاخره با کلی بدبخ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط