part : 6
part : 6
خانم بارل آروم و با لکنت لب زد
@ بیا پایین هلن جان رسیدیم .
همراه خانم بارل وارد عمارت شدم ، خیلی لوکس و گرون به نظر میرسید
@ خب دخترم خوش اومدی . اگه خسته ای برو اتاقت استراحت کن امشب میخوام به مناسبت ورودت به خانواده بارل مهمونی بگیرم
دخترم ؟ هه جالبه چه زود خودمونی شد ... کایلین خدمتکار عمارت اتاقم رو بهم نشون داد و رفت . وارد اتاق شدم . بوی خاک خیس خورده و گل و گیاه به مشام میرسید ... اتاق بزرگ و با امکانات لازم بود
چشمم به گل خونه ی کوچیک اتاقم افتاد . پر از گل های خوشبو و سرزنده بود ..... گل هارو بررسی کردم و مشخص بود تازه آبیاری شدند . چند دقیقه بعد با صدای زنگ خوردن گوشیم از گل خونه بیرون اومدم
میبل بود
+ الو میبل چطوری
_ رسیدی هلن ؟ فقط چند ساعته از هم دور شدیم . دلم خیلی برات تنگ شده ، حالت خوبه ؟ ...
+ خوبم خوبم نگران نباش
_ هلن من باید برم خانم کلارا داره صدام میزنه
بعد از خداحافظی با میبل تصمیم گرفتم برم بیرون و این اطراف رو بگردم . از راهرو رد شدم ، راه میرفتم و آهنگ میخوندم ، این عمارت انقدر بزرگ بود که آدم داخلش گم میشد
اتاق های زیادی داشت .. نمیدونم اعضای این خونه چند نفرند ولی فکر کنم خونواده ای با جمعیت بالا هستند . از جلوی در یکی از اتاق ها رد میشدم که صدای فریادی از داخل اتاق شنیدم
؟ توچه غلطی کردی ؟ رفتی دخترِ دشمنِ مارو به سرپرستی گرفتی ؟ میدونی اگه بفهمه ما چه کسایی هستیم کلاهمون پس معرکست !
گوشام تیز شد سرپرستی ؟ دشمن ؟ منظورشونو نمیفهمیدم . گوشم رو به در چسبوندم که بتونم صداشونو واضح تر بشنوم اما ناگهان صدای پا از پشت در به گوش رسید، انگار یه نفر از داخل داره نزدیک در اتاق میشه .....
خانم بارل آروم و با لکنت لب زد
@ بیا پایین هلن جان رسیدیم .
همراه خانم بارل وارد عمارت شدم ، خیلی لوکس و گرون به نظر میرسید
@ خب دخترم خوش اومدی . اگه خسته ای برو اتاقت استراحت کن امشب میخوام به مناسبت ورودت به خانواده بارل مهمونی بگیرم
دخترم ؟ هه جالبه چه زود خودمونی شد ... کایلین خدمتکار عمارت اتاقم رو بهم نشون داد و رفت . وارد اتاق شدم . بوی خاک خیس خورده و گل و گیاه به مشام میرسید ... اتاق بزرگ و با امکانات لازم بود
چشمم به گل خونه ی کوچیک اتاقم افتاد . پر از گل های خوشبو و سرزنده بود ..... گل هارو بررسی کردم و مشخص بود تازه آبیاری شدند . چند دقیقه بعد با صدای زنگ خوردن گوشیم از گل خونه بیرون اومدم
میبل بود
+ الو میبل چطوری
_ رسیدی هلن ؟ فقط چند ساعته از هم دور شدیم . دلم خیلی برات تنگ شده ، حالت خوبه ؟ ...
+ خوبم خوبم نگران نباش
_ هلن من باید برم خانم کلارا داره صدام میزنه
بعد از خداحافظی با میبل تصمیم گرفتم برم بیرون و این اطراف رو بگردم . از راهرو رد شدم ، راه میرفتم و آهنگ میخوندم ، این عمارت انقدر بزرگ بود که آدم داخلش گم میشد
اتاق های زیادی داشت .. نمیدونم اعضای این خونه چند نفرند ولی فکر کنم خونواده ای با جمعیت بالا هستند . از جلوی در یکی از اتاق ها رد میشدم که صدای فریادی از داخل اتاق شنیدم
؟ توچه غلطی کردی ؟ رفتی دخترِ دشمنِ مارو به سرپرستی گرفتی ؟ میدونی اگه بفهمه ما چه کسایی هستیم کلاهمون پس معرکست !
گوشام تیز شد سرپرستی ؟ دشمن ؟ منظورشونو نمیفهمیدم . گوشم رو به در چسبوندم که بتونم صداشونو واضح تر بشنوم اما ناگهان صدای پا از پشت در به گوش رسید، انگار یه نفر از داخل داره نزدیک در اتاق میشه .....
- ۸۱۰
- ۰۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط