𝐋𝐄𝐒𝐒𝐎𝐍
𝐋𝐄𝐒𝐒𝐎𝐍
𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟐𝟏
پارت ۲۱ | انتخاب
هوای اتاق سنگین شده بود.
هیچکس حتی جرئت حرف زدن نداشت.
سوا هنوز به صفحهی خاموش تبلت خیره بود.
«یا لنا... یا سوا...»
این جمله مدام در ذهنش تکرار میشد.
سکوت را خود سوا شکست.
ـ «لازم نیست فکر کنی.»
همه به طرفش برگشتند.
سوا با صدایی آرام اما محکم ادامه داد:
ـ «لنا باید زنده بمونه.»
جونگکوک با اخم به او نگاه کرد.
ـ «دیگه این حرف رو نزن.»
ـ «اون خانوادهی توئه...»
ـ «تو هم مسئولیت منی.»
سوا لبخند تلخی زد.
ـ «این دوتا با هم فرق دارن.»
جونگکوک یک قدم جلو آمد.
ـ «برای من نه.»
چند لحظه نگاهشان در هم گره خورد.
سوا برای اولین بار نتوانست نگاهش را از چشمهای او بدزدد.
در همان لحظه، بیسیم یکی از محافظها روشن شد.
ـ «رئیس، یه خبر فوری.»
ـ «بگو.»
ـ «رد یکی از افراد کای رو پیدا کردیم.»
جونگکوک فوراً برگشت.
ـ «کجاست؟»
ـ «یه انبار قدیمی کنار بندر.»
یکی از محافظها با تردید گفت:
ـ «ولی... احتمال داره دوباره تله باشه.»
جونگکوک بدون مکث جواب داد:
ـ «میدونم.»
سوا سریع گفت:
ـ «منم میام.»
ـ «نه.»
ـ «بازم نه؟»
ـ «این بار خطرش از همیشه بیشتره.»
سوا با ناراحتی گفت:
ـ «هر اتفاقی میفته، اسم من وسطشه. حق دارم بدونم چه خبره.»
جونگکوک چند ثانیه سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
ـ «باشه... اما یک لحظه هم از کنارم دور نمیشی.»
سوا سرش را تکان داد.
حدود یک ساعت بعد...
چند خودروی مشکی در فاصلهای از انبار متوقف شدند.
نور چراغهای بندر روی آب منعکس شده بود و مه غلیظ، دید را سخت کرده بود.
جونگکوک با اشارهی دست، افرادش را به چند گروه تقسیم کرد.
ـ «هیچکس عجله نکنه. اول محوطه رو بررسی کنید.»
همه آرام پراکنده شدند.
سوا کنار جونگکوک ایستاده بود.
زیر لب پرسید:
ـ «فکر میکنی لنا اینجاست؟»
جونگکوک جواب نداد.
نگاهش روی درِ زنگزدهی انبار قفل شده بود.
ناگهان...
صدای ضعیف کمک خواستن از داخل شنیده شد.
ـ «کمک...»
سوا با هیجان گفت:
ـ «صدای لناست!»
او ناخودآگاه به سمت انبار دوید.
ـ «سوا، وایسا!»
اما دیر شده بود.
به محض اینکه سوا وارد انبار شد...
صدای بسته شدن درِ آهنی، تمام فضا را لرزاند.
جونگکوک خودش را به در رساند و با تمام قدرت به آن کوبید.
ـ «سوا!»
از پشت در، صدای خندهی کای شنیده شد.
ـ «باز هم دیر رسیدی، جونگکوک...»
جونگکوک مشتش را روی در فشرد.
ـ «اگه بهش آسیب بزنی...»
کای با آرامش حرفش را برید.
ـ «نگران نباش... هنوز وقت درس بعدی نرسیده.»
سپس سکوت...
و جونگکوک فهمید این بار، سوا کاملاً در دام دشمن افتاده است.
𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟐𝟏
پارت ۲۱ | انتخاب
هوای اتاق سنگین شده بود.
هیچکس حتی جرئت حرف زدن نداشت.
سوا هنوز به صفحهی خاموش تبلت خیره بود.
«یا لنا... یا سوا...»
این جمله مدام در ذهنش تکرار میشد.
سکوت را خود سوا شکست.
ـ «لازم نیست فکر کنی.»
همه به طرفش برگشتند.
سوا با صدایی آرام اما محکم ادامه داد:
ـ «لنا باید زنده بمونه.»
جونگکوک با اخم به او نگاه کرد.
ـ «دیگه این حرف رو نزن.»
ـ «اون خانوادهی توئه...»
ـ «تو هم مسئولیت منی.»
سوا لبخند تلخی زد.
ـ «این دوتا با هم فرق دارن.»
جونگکوک یک قدم جلو آمد.
ـ «برای من نه.»
چند لحظه نگاهشان در هم گره خورد.
سوا برای اولین بار نتوانست نگاهش را از چشمهای او بدزدد.
در همان لحظه، بیسیم یکی از محافظها روشن شد.
ـ «رئیس، یه خبر فوری.»
ـ «بگو.»
ـ «رد یکی از افراد کای رو پیدا کردیم.»
جونگکوک فوراً برگشت.
ـ «کجاست؟»
ـ «یه انبار قدیمی کنار بندر.»
یکی از محافظها با تردید گفت:
ـ «ولی... احتمال داره دوباره تله باشه.»
جونگکوک بدون مکث جواب داد:
ـ «میدونم.»
سوا سریع گفت:
ـ «منم میام.»
ـ «نه.»
ـ «بازم نه؟»
ـ «این بار خطرش از همیشه بیشتره.»
سوا با ناراحتی گفت:
ـ «هر اتفاقی میفته، اسم من وسطشه. حق دارم بدونم چه خبره.»
جونگکوک چند ثانیه سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
ـ «باشه... اما یک لحظه هم از کنارم دور نمیشی.»
سوا سرش را تکان داد.
حدود یک ساعت بعد...
چند خودروی مشکی در فاصلهای از انبار متوقف شدند.
نور چراغهای بندر روی آب منعکس شده بود و مه غلیظ، دید را سخت کرده بود.
جونگکوک با اشارهی دست، افرادش را به چند گروه تقسیم کرد.
ـ «هیچکس عجله نکنه. اول محوطه رو بررسی کنید.»
همه آرام پراکنده شدند.
سوا کنار جونگکوک ایستاده بود.
زیر لب پرسید:
ـ «فکر میکنی لنا اینجاست؟»
جونگکوک جواب نداد.
نگاهش روی درِ زنگزدهی انبار قفل شده بود.
ناگهان...
صدای ضعیف کمک خواستن از داخل شنیده شد.
ـ «کمک...»
سوا با هیجان گفت:
ـ «صدای لناست!»
او ناخودآگاه به سمت انبار دوید.
ـ «سوا، وایسا!»
اما دیر شده بود.
به محض اینکه سوا وارد انبار شد...
صدای بسته شدن درِ آهنی، تمام فضا را لرزاند.
جونگکوک خودش را به در رساند و با تمام قدرت به آن کوبید.
ـ «سوا!»
از پشت در، صدای خندهی کای شنیده شد.
ـ «باز هم دیر رسیدی، جونگکوک...»
جونگکوک مشتش را روی در فشرد.
ـ «اگه بهش آسیب بزنی...»
کای با آرامش حرفش را برید.
ـ «نگران نباش... هنوز وقت درس بعدی نرسیده.»
سپس سکوت...
و جونگکوک فهمید این بار، سوا کاملاً در دام دشمن افتاده است.
- ۱۴۷
- ۰۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط