𝐋𝐄𝐒𝐒𝐎𝐍
𝐋𝐄𝐒𝐒𝐎𝐍
𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟐𝟖
پارت ۲۸ | مردی که برگشت
تمام سالن در سکوت فرو رفت.
هیچکس جرئت نداشت حرفی بزند.
جونگکوک بیحرکت به درِ ورودی خیره شده بود.
زیر لب زمزمه کرد:
ـ «این امکان نداره...»
یکی از محافظها پرسید:
ـ «رئیس، دستور بدیم داخل بیاد؟»
جونگکوک چند ثانیه فکر کرد.
بعد آرام گفت:
ـ «همه آماده باشن... ولی هیچکس شلیک نکنه.»
محافظ در را باز کرد.
صدای قدمهایی آرام در سالن پیچید.
مردی قدبلند با کت مشکی وارد شد.
موهایش کمی بلندتر از جونگکوک بود و رد زخمی قدیمی روی گونهی چپش دیده میشد.
چند لحظه فقط به هم نگاه کردند.
بعد مرد لبخند کمرنگی زد.
ـ «سلام... کوکی.»
این لقب را فقط یک نفر او را صدا میزد.
دستهای جونگکوک لرزید.
ـ «...هیونگ؟»
سوا با تعجب بین آن دو نگاه میکرد.
جونگکوک آرام چند قدم جلو رفت.
ـ «واقعاً... خودتی؟»
مرد سرش را تکان داد.
ـ «آره.»
چشمهای جونگکوک برای اولین بار بعد از سالها پر از اشک شد.
او برادرش را در آغوش گرفت.
سوا با دیدن این صحنه لبخند زد.
اما...
همان لحظه نگاهش روی دست راست مرد ثابت ماند.
روی مچ دستش...
همان خالکوبی کلاغی دیده میشد که قبلاً روی افراد کای دیده بودند.
لبخند از روی لبهای سوا محو شد.
ـ «جونگکوک...»
او آرام از آغوش برادرش جدا شد.
ـ «چی شده؟»
سوا با نگرانی به مچ دست مرد اشاره کرد.
همه نگاهشان به همان سمت رفت.
سکوت...
جینوو آهسته آستینش را پایین کشید.
لبخندش محو شد.
کای درست در همان لحظه از طریق یکی از مانیتورهای عمارت ظاهر شد.
با خندهای آرام گفت:
ـ «بالاخره خانواده دوباره دور هم جمع شدن...»
جونگکوک با خشم به مانیتور نگاه کرد.
ـ «کای!»
کای خندید.
ـ «فقط یه چیز رو یادت رفت، دوست قدیمی...»
مکث کرد.
ـ «همهی کسایی که برمیگردن... همون آدمهای سابق نیستن.»
سوا با نگرانی به جینوو نگاه کرد.
اما چیزی در چهرهی او عجیب بود...
نه لبخندی...
نه احساسی...
فقط نگاهی سرد...
انگار سالها پیش، چیزی در وجودش برای همیشه تغییر کرده بود.
شرط: نداریم چون تولد یکی از فالوراست🥐🦢☕
𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟐𝟖
پارت ۲۸ | مردی که برگشت
تمام سالن در سکوت فرو رفت.
هیچکس جرئت نداشت حرفی بزند.
جونگکوک بیحرکت به درِ ورودی خیره شده بود.
زیر لب زمزمه کرد:
ـ «این امکان نداره...»
یکی از محافظها پرسید:
ـ «رئیس، دستور بدیم داخل بیاد؟»
جونگکوک چند ثانیه فکر کرد.
بعد آرام گفت:
ـ «همه آماده باشن... ولی هیچکس شلیک نکنه.»
محافظ در را باز کرد.
صدای قدمهایی آرام در سالن پیچید.
مردی قدبلند با کت مشکی وارد شد.
موهایش کمی بلندتر از جونگکوک بود و رد زخمی قدیمی روی گونهی چپش دیده میشد.
چند لحظه فقط به هم نگاه کردند.
بعد مرد لبخند کمرنگی زد.
ـ «سلام... کوکی.»
این لقب را فقط یک نفر او را صدا میزد.
دستهای جونگکوک لرزید.
ـ «...هیونگ؟»
سوا با تعجب بین آن دو نگاه میکرد.
جونگکوک آرام چند قدم جلو رفت.
ـ «واقعاً... خودتی؟»
مرد سرش را تکان داد.
ـ «آره.»
چشمهای جونگکوک برای اولین بار بعد از سالها پر از اشک شد.
او برادرش را در آغوش گرفت.
سوا با دیدن این صحنه لبخند زد.
اما...
همان لحظه نگاهش روی دست راست مرد ثابت ماند.
روی مچ دستش...
همان خالکوبی کلاغی دیده میشد که قبلاً روی افراد کای دیده بودند.
لبخند از روی لبهای سوا محو شد.
ـ «جونگکوک...»
او آرام از آغوش برادرش جدا شد.
ـ «چی شده؟»
سوا با نگرانی به مچ دست مرد اشاره کرد.
همه نگاهشان به همان سمت رفت.
سکوت...
جینوو آهسته آستینش را پایین کشید.
لبخندش محو شد.
کای درست در همان لحظه از طریق یکی از مانیتورهای عمارت ظاهر شد.
با خندهای آرام گفت:
ـ «بالاخره خانواده دوباره دور هم جمع شدن...»
جونگکوک با خشم به مانیتور نگاه کرد.
ـ «کای!»
کای خندید.
ـ «فقط یه چیز رو یادت رفت، دوست قدیمی...»
مکث کرد.
ـ «همهی کسایی که برمیگردن... همون آدمهای سابق نیستن.»
سوا با نگرانی به جینوو نگاه کرد.
اما چیزی در چهرهی او عجیب بود...
نه لبخندی...
نه احساسی...
فقط نگاهی سرد...
انگار سالها پیش، چیزی در وجودش برای همیشه تغییر کرده بود.
شرط: نداریم چون تولد یکی از فالوراست🥐🦢☕
- ۱.۱k
- ۱۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط