{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

"Akrasia"

"Akrasia"
part ¹³
.
.
.
.
تاپ جذبش با شلوار سفید کتانی که به تن کرده بود و پیرهن کوتاه راه راهی به رنگی آبی تضاد خوبی داشت ...
.
.
همزمان موقع لباس پوشیدن فکرش جای دیگه ای بود که گوشیش ویبره ای خفه روی تخت رفت ...
.
.
جونگ کوک تکست داده بود ... " برات سوشی گرفتم تشریف میارین پایین پرنسس؟"
.
.
خنده ای کرد و بعد از برداشتن کیفش به طرف طبقه ی پایین تقریبا پرواز کرد .... امروز به شدت گرسنه بود و بعد از اون هم قرار بود تا شب تو آتلیه باشن ...
.
.
پدر جونگ کوک مدیر خیلی از برند های معروف بود ... و پسرشو بخاطر کاریزمایی که داشت صفید تمومی برند هاش کرده بود ..
.
.
حتی ا/ت هم که بیشترین کنترل رو روی نگاهش داشته هم جلوی کمر سفید و باریک جونگ کوک کم میاورد ...
.
.
پشت میز نشست و به جونگ کوک که داشت بسه بندی پلاستیکی طور غذا رو باز میکرد خیره شد ...
.
.
کوک : قدرت گرسنگی رو تازه الان تونستم ببینم ( خنده )
.
.
ا/ت : باید از جنتلمن بودنت استفاده کنم چون .... امروز باید تمامن روی تو تمرکز کنم که ی وقت مثل دفه های دیگه از آتله فرار نکنی .... آقا و خانم جئون کجان ،؟؟
.
.
درست بود دفه ی قبلی جونگ کوک مثل پسر های نابالغ ۱۰ ساله از آتله فرار کرده بود ... حتی خودشم دلیلشو نمیدونست ولی دوست داشت کمی شیطونی کنه ...
.
.
کوک: برنامه عوض شده .. و ما باید بریم خونه ی یونگی برای شام .... برای همین رفتن خونه ی اونا ...
.
.
ا/ت بعد از گفتن هومی کشیده شروع کرد به خوردن که نه بلعیدن غذای روبه روش ..‌.‌
.
.
.............
.
.
نشسته بود روی صندلی نشسته بود و توی آیپدش برنامه های این هفته ی جونگ کوک رو بخش بندی میکرد و با کار برنامه هاش هماهنگ میکرد ...
.
.
همینجوری مشغول بود که دستی آشنا روی شونش قرار گرفت و با صدای بمی بهش گفت ..
.
.
یونجون : از این ورا بانو ...
.
.
ا/ت با تعجب سرش رو برگردوند ... یونجون بهش لبخند جذابی زد .... دختر خندید و به جونگ کوک اشاره کرد ..
.
.
ا/ت : برابی این کا خودشیفته ی جذاب اینجاست ...‌
.
.
یونجون تک خنده ای کرد ...
.
.
ا/ت : و تو ؟؟
.
.
یونجون : اوه ...یادم رفته بود ... بابا ی من ی جورایی صاحب ساختمونای و برند های بابای جونگ کوکه ... آم میدونی که ‌....
.
.
ا/ت : آهاا ... ولی من این همه اومدم اینجا ..‌ تورو ندیدم ...که ؟
.
.
یونجون لبخندی مجدد زد و بعد روی صندلی خم شد ..
.
.
یونجون : ایت قدر زیبایی که یادم رفته بود اینو بهت بگم ... تازه از امریکا اومدم
.
.
.........
.
.
با حوله ی سفیدی عرق های جونگ کوک رو پاک میکرد و باهاش حرف میزد ....
‌.
.
.
جیلیلیلی هنوز زنده ام دوستان
ولی باید بهتون با ارز تسلیت بگم که .... بنده تا ۲۷ خرداد از پیشتون مرخص میشم ....یعنی باید برم برای امتحانام بخونم واقعا نمیتونم مرسی که درکم میکنین بوس زیاد بهتون بای بای
( راستی حمایت ها خیلی خیلی کمه )
دیدگاه ها (۳۷)

صبح روز بعد، ات با قیافه‌ای کاملاً خواب‌آلود وارد سالن شد.از...

«قراردادِ سیاه» p1باران شدیدی روی عمارت قدیمی خانواده‌ی جون ...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟒صدای جونگ‌کوک از پشت سرشون بو...

تک پارتی✨ات داشت دنبال شارژرش می‌گشت و هرچی می‌گشت پیداش نمی...

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋 𝟟: چهار کلمها/ت هنوز به صفحه‌ی گوشی خیره بو...

تک‌پارتی | اعترافی که قرار نبود گفته شودویو ا/تامروز قرار بو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط