سایهی سه و سه دقیقه: قسمت پنجم
سایهی سه و سه دقیقه: قسمت پنجم
سرشو بالا آورد و جئون بود.
همون مردی که همه ازش حساب میبردن.
مردی که وقتی وارد اتاق میشد، همه ساکت میشدن.
ولی برای این دختر چه کارا که نمیکنه.
ا.ت با دست لرزون، اشکهاشو تند پاک کرد.
صداش گرفته و خشک بود.
«رئیس... (سرفه)...رئیس... اینجا چیکار میکنین؟»(سرفه کرد تا صداش درست بشه)a.t
جئون دستش رو آروم برداشت.
چشماش هنوز رو صورت خیس اون دختر قفل بود.
«اومدم بهت سر بزنم.
دیدم گریه میکنی دیگه نرفتم.»jk
ا.ت اطرافشو نگاه کرد.
بخش استراحت بیمارستان بود.
نه بخش اورژانس... نه ایسییو...
«چرا... چرا توی بخش استراحتم؟»a.t
جئون یه نفس بلند کشید.
دستاشو روی زانوهاش قفل کرد.
«یهو غش کردی.»jk
لحظهای سکوت افتاد.
و بعد...
«سونگوو...؟»(زمزمهوار، با ترس)a.t
جئون یه لحظه چشم بست.
وقتی بازش کرد، صداش سنگین بود... آهسته... و زهرآلود:
«بردنش... سردخونه.»jk
انگار اون کلمه، تیر خلاص بود.
بدن ا.ت لرزید... نفسش برید...
و فقط دوباره اشک.
_سردخانه_
بعد از کلی اصرار و پافشاری، بالاخره تونست جئون و بقیه رو راضی کنه که سونگوو برای آخرین بار ببینه.
وارد سردخانه شد.
وقتی در سنگین سردخانه باز شد، سوز سرد فضا بدنش لرزوند.
نور مهآلود فلورسنت، روی ردیف تختهای استیل براق میتابید.
همهچی ساکت بود. خیلی ساکت.
با قدمهای سست و کند، نزدیک یکی از تختها رفت.
بدن بیجون سونگوو، زیر ملافهی سفید کشیده شده بود.
تکنسین سردخانه«همینه...»
(نکته: به کسایی که تو سردخانه بیمارستان روی اجساد کار میکنن معمولاً میگن "تکنسین پزشکی قانونی" یا به طور خلاصه تر، توی سردخانه "تکنسین سردخانه" میگن.)
تکنسین آروم ملافه ای سفید کنار زد و صورت رنگپریده و سرد سونگوو پیدا شد.
نفس ا.ت برید.
یهدفعه انگار کوه روی قلبش افتاد.
دستاش جلو دهنش گرفت و زانوهاش لرزید، زیر لب گفت:
«سونگوو...» a.t
اشک دوباره شر شر ریخت.
نزدیک شد، دستشو جلو برد، اما لمس نکرد.
فقط نگاه کرد.
و بعد...
چشماش قفل شد به یه چیزی روی بدن سونگوو.
یه بریدگی عمیق و تمیز... از سینه تا زیر گلو.
نه شبیه زخمی که توی تصادف اتفاق بیفته… خیلی تمیز، خیلی کشیده و خیلی عمیق
همون موقع، تکنسین گفت:
تکنسین«اون موقع هم که اوردنش اینجا همین جوری بود»
ا.ت با صورت خیس، نگاهش کرد.
«همینجوری بود؟»a.t
تکنسین«آره»
ا.ت یه لحظه چشم بست. یادش افتاد...
لحظهای که سونگوو رو روی برانکارد وارد بیمارستان میکردن…
همین بریدگی رو دیده بود، فقط درگیر سونگوو بود و دقت نکرد
[ این )] علامت یعنی طرف داره توی ذهنش فکر میکنه]
«[(اره، اون موقع هم بود ولی...تو تصادف اینجوری شده؟)]»a.t
سرشو بالا آورد و جئون بود.
همون مردی که همه ازش حساب میبردن.
مردی که وقتی وارد اتاق میشد، همه ساکت میشدن.
ولی برای این دختر چه کارا که نمیکنه.
ا.ت با دست لرزون، اشکهاشو تند پاک کرد.
صداش گرفته و خشک بود.
«رئیس... (سرفه)...رئیس... اینجا چیکار میکنین؟»(سرفه کرد تا صداش درست بشه)a.t
جئون دستش رو آروم برداشت.
چشماش هنوز رو صورت خیس اون دختر قفل بود.
«اومدم بهت سر بزنم.
دیدم گریه میکنی دیگه نرفتم.»jk
ا.ت اطرافشو نگاه کرد.
بخش استراحت بیمارستان بود.
نه بخش اورژانس... نه ایسییو...
«چرا... چرا توی بخش استراحتم؟»a.t
جئون یه نفس بلند کشید.
دستاشو روی زانوهاش قفل کرد.
«یهو غش کردی.»jk
لحظهای سکوت افتاد.
و بعد...
«سونگوو...؟»(زمزمهوار، با ترس)a.t
جئون یه لحظه چشم بست.
وقتی بازش کرد، صداش سنگین بود... آهسته... و زهرآلود:
«بردنش... سردخونه.»jk
انگار اون کلمه، تیر خلاص بود.
بدن ا.ت لرزید... نفسش برید...
و فقط دوباره اشک.
_سردخانه_
بعد از کلی اصرار و پافشاری، بالاخره تونست جئون و بقیه رو راضی کنه که سونگوو برای آخرین بار ببینه.
وارد سردخانه شد.
وقتی در سنگین سردخانه باز شد، سوز سرد فضا بدنش لرزوند.
نور مهآلود فلورسنت، روی ردیف تختهای استیل براق میتابید.
همهچی ساکت بود. خیلی ساکت.
با قدمهای سست و کند، نزدیک یکی از تختها رفت.
بدن بیجون سونگوو، زیر ملافهی سفید کشیده شده بود.
تکنسین سردخانه«همینه...»
(نکته: به کسایی که تو سردخانه بیمارستان روی اجساد کار میکنن معمولاً میگن "تکنسین پزشکی قانونی" یا به طور خلاصه تر، توی سردخانه "تکنسین سردخانه" میگن.)
تکنسین آروم ملافه ای سفید کنار زد و صورت رنگپریده و سرد سونگوو پیدا شد.
نفس ا.ت برید.
یهدفعه انگار کوه روی قلبش افتاد.
دستاش جلو دهنش گرفت و زانوهاش لرزید، زیر لب گفت:
«سونگوو...» a.t
اشک دوباره شر شر ریخت.
نزدیک شد، دستشو جلو برد، اما لمس نکرد.
فقط نگاه کرد.
و بعد...
چشماش قفل شد به یه چیزی روی بدن سونگوو.
یه بریدگی عمیق و تمیز... از سینه تا زیر گلو.
نه شبیه زخمی که توی تصادف اتفاق بیفته… خیلی تمیز، خیلی کشیده و خیلی عمیق
همون موقع، تکنسین گفت:
تکنسین«اون موقع هم که اوردنش اینجا همین جوری بود»
ا.ت با صورت خیس، نگاهش کرد.
«همینجوری بود؟»a.t
تکنسین«آره»
ا.ت یه لحظه چشم بست. یادش افتاد...
لحظهای که سونگوو رو روی برانکارد وارد بیمارستان میکردن…
همین بریدگی رو دیده بود، فقط درگیر سونگوو بود و دقت نکرد
[ این )] علامت یعنی طرف داره توی ذهنش فکر میکنه]
«[(اره، اون موقع هم بود ولی...تو تصادف اینجوری شده؟)]»a.t
- ۹.۷k
- ۱۲ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط