رمان مرگ زندگی پارت
رمان مرگ زندگی پارت ¹⁰⁸
ا.ت : هی اینجا دنیای من نیست
کاترین : دختر داری دیونم میکنی یعنی چی اینجا دنیای من نیست!
یهو زمان می ایستد ، به دور و ورم نگاه میکنم،کل ادمهای که اینجا بودند به حالت مجسمه خشک شدند!
یهو یک نوشته ی طلایی جلویم روی هوا ظاهر میشود،سحر و جادو؟!
نوشته را میخوانم " به بازی عشق غمگین شاهزاده خوش امدید"و بعد نا پدید میشود و یک نوشته ی دیگر جای آن را میگیرد : "شما باد به درستی این باز یرا به پایان برسانید و به دنیای واقعی خودتان برگردید"دوباره نوشته پاک شد و ظاهر شد. "امیدوارم در بازی موفق باشید"
ان نوشته مثل دود در هوا ناپدید شد.
من کجا هستم؟!نه نمیتوانم این بازی را تمام کنم...من باید برگردن خانه!
تمام خدمتکاران و آن دختر زیبا دوباره به حالت قبل برگشتند.
اگر تنها راه از اینجا آمدن بیرون بازی کردن باشد،پس من هم به خوبی بازی میکنم.
ا.ت : امم...من اسمم چیه؟
متعجب بهم خیره شد
کاترین : منظورت چیه؟تو اسمت ماندانا ست خدایا چه خواهر خنگی دارم حتی اسمش هم یادش نیستو بعد پادشاه میخواد با این ازدواج کنه!
بعد از اینکه فهمیدم نام من در این بازی چه هست زدم زیر خنده و گفتم
ماندانا : شوخی کردم...خواهر جون!
کاترین : از دستت تو
که یهو در اتاق خواب باز شد ، یک زن حدود ۴۰ ساله_موهای قهوه ایه تیره ای داشت ، با لباس سلطنتی به رنگ بنفش با مروارید های سفید که مطمئن هستم یک خدمتکار معمولی نیست، در ورودی در اتاق خواب (که بهتر است به جای اتاق بگوییم عمارت) ایستاده بود ، غرید :
...:کاترین خواهرت رو حاظر نکردی؟خیلی دیر شده!
کاترین با استرس و بی حوصلگی جواب داد
کاترین : مادر ، ماندانا لباسش رو پوشیده و خوابیده!من وقت نکردم اون رو حاظر کنم با وجود پر حرفی هایی که کرد
همان زن که فکر کنم از آنجایی که کاترین خواهر من است و او مادر کاترین ، پس مادر من هم هست. با قدم های تند وارد اتاق شد و گفت
...:خیلی خب برین اونور خودم دختر یکی دوردونه م رو حاظر میکنم
و به سمت من آمد و میخواشت که بغلم کند اما من خودم را عقب کشیدم که سوالی نگاهم کرد
ماندانا : خب...مادر بهتره بغلم نکنید چون واقعا دلم نمیخواد لباسم بیشتر از این خراب بشه
...:خیلی خب تو هم مثل پدرتی از بچگی از بغل کردن خوشت نمیومد...بگذریم زود باش بر لباست رو عوض کن تا یکیو از خدمتکار ها اتوش کنه و چروکی هاش بره...
یکم دیگر بهم خیره شد و سریع گفت
...:اره زود باش برو عوضش کن
...
ادامه دارد🦋🕸
خب از اونجایی که الان نقش ا.ت ، شده یه پرنسس ، تا وقتی که از بازی که داخلش هست برگرده اسمش رو ماندانا مینویسم ، ببخشید که تاخیر داشتم
و برای پارت بعدی ۲۰ تا کامنت و ۴ تا فالور
یا نه ۲ تا فالور به جاش ۲۵ تا کامنت حیح😁
کامنت ها ۲۵ تا نشه نمیزارم هاا حواستون باشه❤
ا.ت : هی اینجا دنیای من نیست
کاترین : دختر داری دیونم میکنی یعنی چی اینجا دنیای من نیست!
یهو زمان می ایستد ، به دور و ورم نگاه میکنم،کل ادمهای که اینجا بودند به حالت مجسمه خشک شدند!
یهو یک نوشته ی طلایی جلویم روی هوا ظاهر میشود،سحر و جادو؟!
نوشته را میخوانم " به بازی عشق غمگین شاهزاده خوش امدید"و بعد نا پدید میشود و یک نوشته ی دیگر جای آن را میگیرد : "شما باد به درستی این باز یرا به پایان برسانید و به دنیای واقعی خودتان برگردید"دوباره نوشته پاک شد و ظاهر شد. "امیدوارم در بازی موفق باشید"
ان نوشته مثل دود در هوا ناپدید شد.
من کجا هستم؟!نه نمیتوانم این بازی را تمام کنم...من باید برگردن خانه!
تمام خدمتکاران و آن دختر زیبا دوباره به حالت قبل برگشتند.
اگر تنها راه از اینجا آمدن بیرون بازی کردن باشد،پس من هم به خوبی بازی میکنم.
ا.ت : امم...من اسمم چیه؟
متعجب بهم خیره شد
کاترین : منظورت چیه؟تو اسمت ماندانا ست خدایا چه خواهر خنگی دارم حتی اسمش هم یادش نیستو بعد پادشاه میخواد با این ازدواج کنه!
بعد از اینکه فهمیدم نام من در این بازی چه هست زدم زیر خنده و گفتم
ماندانا : شوخی کردم...خواهر جون!
کاترین : از دستت تو
که یهو در اتاق خواب باز شد ، یک زن حدود ۴۰ ساله_موهای قهوه ایه تیره ای داشت ، با لباس سلطنتی به رنگ بنفش با مروارید های سفید که مطمئن هستم یک خدمتکار معمولی نیست، در ورودی در اتاق خواب (که بهتر است به جای اتاق بگوییم عمارت) ایستاده بود ، غرید :
...:کاترین خواهرت رو حاظر نکردی؟خیلی دیر شده!
کاترین با استرس و بی حوصلگی جواب داد
کاترین : مادر ، ماندانا لباسش رو پوشیده و خوابیده!من وقت نکردم اون رو حاظر کنم با وجود پر حرفی هایی که کرد
همان زن که فکر کنم از آنجایی که کاترین خواهر من است و او مادر کاترین ، پس مادر من هم هست. با قدم های تند وارد اتاق شد و گفت
...:خیلی خب برین اونور خودم دختر یکی دوردونه م رو حاظر میکنم
و به سمت من آمد و میخواشت که بغلم کند اما من خودم را عقب کشیدم که سوالی نگاهم کرد
ماندانا : خب...مادر بهتره بغلم نکنید چون واقعا دلم نمیخواد لباسم بیشتر از این خراب بشه
...:خیلی خب تو هم مثل پدرتی از بچگی از بغل کردن خوشت نمیومد...بگذریم زود باش بر لباست رو عوض کن تا یکیو از خدمتکار ها اتوش کنه و چروکی هاش بره...
یکم دیگر بهم خیره شد و سریع گفت
...:اره زود باش برو عوضش کن
...
ادامه دارد🦋🕸
خب از اونجایی که الان نقش ا.ت ، شده یه پرنسس ، تا وقتی که از بازی که داخلش هست برگرده اسمش رو ماندانا مینویسم ، ببخشید که تاخیر داشتم
و برای پارت بعدی ۲۰ تا کامنت و ۴ تا فالور
یا نه ۲ تا فالور به جاش ۲۵ تا کامنت حیح😁
کامنت ها ۲۵ تا نشه نمیزارم هاا حواستون باشه❤
- ۱۰.۲k
- ۱۱ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط