{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

한참을 벗어날 수 없는 너의 그림자에 갇힌 난 ༉

한참을 벗어날 수 없는 너의 그림자에 갇힌 난 ༉

من درون سایه ای از تو گیر افتادم که نتونستم ازش فرار کنم.



گاهی اوقات بقدری احساساتت پیچیده میشه ک هر چی فکر میکنی ب نتیجه ایی نمیرسی دوسش دارم؟ندارم؟...
نمیفهمی از دنیا چی میخای نگاهی ب گذشتت میندازی میفهمی با ادمی ک الان از خودت ساختی هیچ شباهتی ندارن دوتا دنیای جدان واسه خودشون خب سوالم اینه چرا باید کاری کنیم تا ادما عوض بشن؟چرا وقتی یکی واقعا میخادمون باید ولش کنیم عذابش بدیم روحشو شکنجه بدیم تا ازمون متنفر بشه تا بهش ثابت کنیم دنیا جای عاشقی نی؟کاش میتونستم ی دخترو از همون بچگی بزرگش کنم بهش عشق بدم تا هیچ وقت نزارم رنجایی رو ک کشیدم بکشه گاهی اوقات نگاهی ب گذشتم میندازم از همون روز اول تا الان میبینم هیچ رنگی جز سیاهی نداشته برام چرا؟چرا هر کسیو دوست داریم یکاری باهامون میکنه تا از هر چی دوست داشتنه زده بشیم؟کاش میشد بفهمم... کاش میشد واقعا یکیو بدون ترس دوست داشت..
دیدگاه ها (۰)

Love you پارت نهم«هرموقع کنار علامت اسمشون نقط گزاشتم یعنی ...

P3ویو کیسوکه:از اتاق اومد بیرون از اونجایی ک من تو خونه زیاد...

بچه ها ی سناریو چصی نوشتم اما نمیدونم پستش کنم یا نه چون نمی...

قفسِ طلایی (Golden Cage)P.2جیمین:آه از دست تو کوک از دست تو....

which onepart 14ویو بعد از سالن ناخنبعد از درست کردن ناخن ها...

رو شیپشون کراش زدم-راستی اینا کاراکتر های سناریو ی جدیدم هست...

چند پارتی جونگ کوک (درخواستی)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط