نام: قرارداد نفرت
نام: قرارداد نفرت
Part:85
ماشین جلوی خونه ا/ت وایساد.
ا/ت قبل از پیاده شدن یه لحظه مکث کرد.
«مرسی که رسوندم.»
جونگکوک سرش رو تکون داد.
«خواهش میکنم.»
ا/ت چند قدم رفت، بعد برگشت.
«فردا کاری داری؟»
«نه. چطور؟»
«هیچی، همینجوری پرسیدم.»
جونگکوک یه لبخند کوچیک زد و ماشین راه افتاد.
ا/ت به ماشین خیره شد.
«من چرا سؤال اضافه میپرسم؟»
---
چند ساعت بعد، ا/ت با هانا تماس گرفت.
هانا پرسید:
«بهتری؟»
ا/ت آه کشید.
«خونه بدون جونگکوک خیلی ساکته.»
هانا لبخند زد.
«پس هنوز بهش فکر میکنی.»
«نه! فقط... دلم برای کلکلهامون تنگ شده.»
چند لحظه بعد ا/ت پرسید:
«جونگکوک کجاست؟»
هانا گفت:
«با تهیونگ و چندتا از دوستاش رفته یه بار نزدیک آپارتمان پنجستاره.»
ا/ت سریع پرسید:
«بار کجاست؟»
هانا با تعجب نگاهش کرد.
«چرا؟»
«میخوام... منطقه رو بشناسم.»
«تو حتی اون منطقه رو هم نمیشناسی؟»
«نه.»
«پس چرا یهو برات مهم شد؟»
ا/ت شونه بالا انداخت.
«کنجکاوم.»
هانا آدرس رو گفت:
«منطقه هشتم. آخر کوچه، سمت چپ.»
ا/ت سرش رو تکون داد.
«آها.»
هانا با شک نگاهش کرد.
«این "آها" خیلی مشکوکه.»
---
نیم ساعت بعد، ا/ت یه لباس ساده پوشید، موهاش رو جمع کرد و با کلاه از خونه زد بیرون.
کمی بعد وارد بار شد.
چند دقیقه بین جمعیت گشت تا بالاخره جونگکوک رو دید.
تهیونگ و چند نفر دیگه دورش بودن.
اما ا/ت با دیدنش خشکش زد.
جونگکوک داشت با صدای بلند میخندید.
جونگکوک با خنده به تهیونگ میگفت:
«نه بابا! این لیوان خیلی باحاله.»
تهیونگ خسته گفت:
«جونگکوک، اون فقط یه لیوانه.»
جونگکوک به لیوان نگاه کرد.
«تو ازش شناخت نداری.»
ا/ت از دور با دهن باز نگاهش کرد.
«این... جونگکوکه؟»
چند ثانیه بعد جونگکوک به صندلی کنارش اشاره کرد.
«این صندلی از همون اول به من شک داشت.»
تهیونگ گفت:
«صندلی حتی تو رو نمیشناسه.»
جونگکوک خیلی جدی جواب داد:
«دقیقاً. همین مشکوکه.»
ا/ت دستش رو روی صورتش گذاشت.
«نه... من برای دیدن این اومدم؟»
اما یهو خندهاش گرفت.
«این چرا اینقدر مسخره شده؟»
جونگکوک دوباره زد زیر خنده و گفت:
«بچهها، من یه کشف بزرگ کردم.»
همه ساکت شدن.
جونگکوک لیوانش رو بالا گرفت.
«این لیوان... خالیه.»
همه چند ثانیه ساکت موندن.
تهیونگ به سقف نگاه کرد.
«من دیگه تسلیمم.»
ا/ت از دور به دیوار تکیه داد و زیر لب گفت:
«خدایا... یکی اینو از من پس بگیره.»
بعد دوباره خندهاش گرفت.
«نه، صبر کن... بذار ببینم دیگه چه خرابکاریای میکنه.»
و همونجا موند تا رفتار عجیب جونگکوک رو زیر نظر بگیره.
ادامه دارد...
Part:85
ماشین جلوی خونه ا/ت وایساد.
ا/ت قبل از پیاده شدن یه لحظه مکث کرد.
«مرسی که رسوندم.»
جونگکوک سرش رو تکون داد.
«خواهش میکنم.»
ا/ت چند قدم رفت، بعد برگشت.
«فردا کاری داری؟»
«نه. چطور؟»
«هیچی، همینجوری پرسیدم.»
جونگکوک یه لبخند کوچیک زد و ماشین راه افتاد.
ا/ت به ماشین خیره شد.
«من چرا سؤال اضافه میپرسم؟»
---
چند ساعت بعد، ا/ت با هانا تماس گرفت.
هانا پرسید:
«بهتری؟»
ا/ت آه کشید.
«خونه بدون جونگکوک خیلی ساکته.»
هانا لبخند زد.
«پس هنوز بهش فکر میکنی.»
«نه! فقط... دلم برای کلکلهامون تنگ شده.»
چند لحظه بعد ا/ت پرسید:
«جونگکوک کجاست؟»
هانا گفت:
«با تهیونگ و چندتا از دوستاش رفته یه بار نزدیک آپارتمان پنجستاره.»
ا/ت سریع پرسید:
«بار کجاست؟»
هانا با تعجب نگاهش کرد.
«چرا؟»
«میخوام... منطقه رو بشناسم.»
«تو حتی اون منطقه رو هم نمیشناسی؟»
«نه.»
«پس چرا یهو برات مهم شد؟»
ا/ت شونه بالا انداخت.
«کنجکاوم.»
هانا آدرس رو گفت:
«منطقه هشتم. آخر کوچه، سمت چپ.»
ا/ت سرش رو تکون داد.
«آها.»
هانا با شک نگاهش کرد.
«این "آها" خیلی مشکوکه.»
---
نیم ساعت بعد، ا/ت یه لباس ساده پوشید، موهاش رو جمع کرد و با کلاه از خونه زد بیرون.
کمی بعد وارد بار شد.
چند دقیقه بین جمعیت گشت تا بالاخره جونگکوک رو دید.
تهیونگ و چند نفر دیگه دورش بودن.
اما ا/ت با دیدنش خشکش زد.
جونگکوک داشت با صدای بلند میخندید.
جونگکوک با خنده به تهیونگ میگفت:
«نه بابا! این لیوان خیلی باحاله.»
تهیونگ خسته گفت:
«جونگکوک، اون فقط یه لیوانه.»
جونگکوک به لیوان نگاه کرد.
«تو ازش شناخت نداری.»
ا/ت از دور با دهن باز نگاهش کرد.
«این... جونگکوکه؟»
چند ثانیه بعد جونگکوک به صندلی کنارش اشاره کرد.
«این صندلی از همون اول به من شک داشت.»
تهیونگ گفت:
«صندلی حتی تو رو نمیشناسه.»
جونگکوک خیلی جدی جواب داد:
«دقیقاً. همین مشکوکه.»
ا/ت دستش رو روی صورتش گذاشت.
«نه... من برای دیدن این اومدم؟»
اما یهو خندهاش گرفت.
«این چرا اینقدر مسخره شده؟»
جونگکوک دوباره زد زیر خنده و گفت:
«بچهها، من یه کشف بزرگ کردم.»
همه ساکت شدن.
جونگکوک لیوانش رو بالا گرفت.
«این لیوان... خالیه.»
همه چند ثانیه ساکت موندن.
تهیونگ به سقف نگاه کرد.
«من دیگه تسلیمم.»
ا/ت از دور به دیوار تکیه داد و زیر لب گفت:
«خدایا... یکی اینو از من پس بگیره.»
بعد دوباره خندهاش گرفت.
«نه، صبر کن... بذار ببینم دیگه چه خرابکاریای میکنه.»
و همونجا موند تا رفتار عجیب جونگکوک رو زیر نظر بگیره.
ادامه دارد...
- ۴۶۸
- ۱۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط