شروع در پآیآن

شروع در پـآیـآنـ . .
ســـہ پــآرتــے
پــآرتــ : ۲



_ به سمت پل میرم
در راه
اگر حتی
یک نفر هم به من لبخند بزند ؛
نخواهم پرید ... .

سعی کرد به مردم لبخند بزنه تا شاید یکی ...
ولی مردم کمترین اهمیتی بهش میدادن..

یه دختر کوچولو رو دید
شاید ۲ سالش یا کمتر بود..
با لبخند مهربونی براش دست تکون داد..
انتظار داشت دختر بخنده ولی..
زد زیر گریه اونم بلند...
سریع از اونجا دور شد..

پل رو به روش بود
یه قدم برداشت

☆ لیدی ؟

با تعجب برگشت

_ شما ؟

☆ یه غریبه

پسر با لحن مهربونی حرف میزد ..

_ میتونم کمکتون کنم ؟

☆ شما نه
ولی من میتونم کمکتون کنم

_ متوجه نمیشم

پسر بدون اینکه توضیحی به دختر بده به سمتش رفت و اونو محکم در اغوش گرفت..

_ هی پسر چیکار میکنیی
☆ تهیونگ..اسمم تهیونگه..
_ چ...چی؟!
☆ اسمت چیه؟
_ انجلیکا

پسر اونو محکم تر توی بغلش فشرد...
بعد ۵ مین اروم ولش کرد..ولی فاصله شو کم نکرد
اروم گفت..

___________________________________

ߊ‌ܥ‌‌ߊ‌ܩــܘ ܥ‌‌ߊ‌ܝ‌ܥ‌‌
دیدگاه ها (۱)

شروع در پـآیـآنـ . .ســـہ پــآرتــےپــآرتــ : ۳☆ انجامش نده....

‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌‌در اׅ۟۟۟خر هم زیَْٰبای او میࡏަیرد جاںٰٰٖٖ مـٔٔـ...

شروع در پـآیـآنـ . .ســـہ پــآرتــےپــآرتــ : ۱این دفعه قصدش...

پـآیـآنـ دوســـتــےســـہ پــآرتــےپــآرتــ : ۳نیک متوجه نگاه...

پـآیـآنـ دوســـتــےســـہ پــآرتــےپــآرتــ : ۲عا..اره اره ای...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط