شروع در پآیآن
شروع در پـآیـآنـ . .
ســـہ پــآرتــے
پــآرتــ : ۱
این دفعه قصدش جدی بود...
قرص و تیغ و ...
اینا نبود..
امروز خیلی اروم و بی حس بود..بدون اینکه به چیزی اهمیت بده..
توی اتاق بود..هنوز شک داشت..ولی..
دیگه وقتی برای فکر کردن نبود
_ زندگی تاحالا خوش نگذشته که از الان به بعد بخواد بگذره
انجامش میدم
پاشد و کاپشن شو پوشید و ...
برای اخرین بار به خونه و اتاقش نگاه کرد..
عروسک بچگیش..میز لوازم ارایشش..وسایل هنریش..همه چیزاشو برای اخرین بار دید..
سوار ماشین شد..
اهنگ مورد علاقه شو برای اخرین بار گوش کرد..
ماشین رو یک ساعت قبل تر از پل پارک کرد..
میخواست بقیه راه رو پیاده بره..
از ماشین پیاده شد و کلاشو پوشید..
خیلی خنثی شروع کرد به راه رفتن
انگار دلش نبود..انگار میخواست زندگی کنه..
از یه چیزی مطمئن شد..
__________________________________
ߊܥߊܩــܘ ܥߊܝܥ
ســـہ پــآرتــے
پــآرتــ : ۱
این دفعه قصدش جدی بود...
قرص و تیغ و ...
اینا نبود..
امروز خیلی اروم و بی حس بود..بدون اینکه به چیزی اهمیت بده..
توی اتاق بود..هنوز شک داشت..ولی..
دیگه وقتی برای فکر کردن نبود
_ زندگی تاحالا خوش نگذشته که از الان به بعد بخواد بگذره
انجامش میدم
پاشد و کاپشن شو پوشید و ...
برای اخرین بار به خونه و اتاقش نگاه کرد..
عروسک بچگیش..میز لوازم ارایشش..وسایل هنریش..همه چیزاشو برای اخرین بار دید..
سوار ماشین شد..
اهنگ مورد علاقه شو برای اخرین بار گوش کرد..
ماشین رو یک ساعت قبل تر از پل پارک کرد..
میخواست بقیه راه رو پیاده بره..
از ماشین پیاده شد و کلاشو پوشید..
خیلی خنثی شروع کرد به راه رفتن
انگار دلش نبود..انگار میخواست زندگی کنه..
از یه چیزی مطمئن شد..
__________________________________
ߊܥߊܩــܘ ܥߊܝܥ
- ۶.۳k
- ۰۳ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط