𝓂𝓎 𝒷𝒾ℊ 𝒷ℴ𝓎
𝓂𝓎 𝒷𝒾ℊ 𝒷ℴ𝓎
𝔓𝔞𝔯𝔱⁷
بـا قـلـم مـــآهــــلــیـــن
﴿توجه:هیچ کدام از رخداد ها حقیقی نیستند و تمامی اتفاقات کاملا تخیلی است﴾
____________________________________
.
.
.
روی هوا بوسی برای سولی فرستادم و ایرپادم و توی گوشم گذاشتم
به سمت خونه راهی شدم
خداروشکر امروز اتفاق خاصی نیفتاد
زنگ خونه رو فشار دادم که با صدای ٫٫تیک٫٫ای باز شد
فورا بدو کردم و توی خونه رفتم
امروز فقط لیان خونه است
چون مامان رفته خرید
یونیفرمم و عوض کردم
یه لباس عروسکی خوشگل تنم کردم و از خونه بیرون زدم
به سمت پاساژ بزرگی راه افتادم
توی ویترین بوتیک ها رو با دقت نگاه میکردم
لباساش یا زیادی باز بود
یا اصلا به دل من نمیشست
انقدر قدم زده بودم که پادرد شدم
نگاهی به بوتیک آخر انداختم
همون لحظه یه ست خوشگل چشمم و گرفت
داخل رفتم
لباس و برداشتم و پرو کردم
توی آینه یه عکس گرفتم و برای سلین فرستادم
٫٫+ این واسه فردا چطوره؟٫٫
به ثانیه نرسید که سین خورد
عاشق این دخترم
گوشیش همیشه تو کو.. چیز تو دستشه
٫٫- فکر نمیکنی خیلی ناز شدی؟٫٫
نگاهی به خودم انداختم
درسته یه خورده جذب بود ولی خیلی خوشگله
٫٫+ خوشم اومد ازش... گفتم نظر خانومی هم بدونم٫٫
٫٫- عالی شدی دختر. همینو بخر٫٫
گوشیو خاموش کردم و لباس و در آوردم
سمت فروشنده رفتم و حساب کردم
یه چنتا اکسسوری و کفش و کیف خریدم و تمام
برگشتم خونه و اش و لاش روی تختم افتادم
به زور سمت پذیرایی رفتم و کنترل tv و برداشتم
سریال مورد علاقه ام چند ساعت دیگه شروع میشه
تلویزیون و روی تایمر گذاشتم و بعد خاموشش کردم
لیان خونه نبود!
پس یعنی با سولی رفته خرید
اخمم بیشتر شد
چشمامو بستم که به ثانیه نکشید خوابیدم
.
.
با صدای جیغ پریدم هوا
صدای مامان بود ، Tv روشن بود و خونه تاریک تاریک
فیلم ترسناک در حال پخش بود و یکی ایستاده بود جلوی تی وی
با دیدن اون شخص جیغی کشیدم که اونم جیغی کشید
در حال جیغ کشیدن بودیم که برق روشن شد
عه این که مامانیه که
مامان سمتم اومد و یه پس گردنی زد
-:«چته سلیطه جیغ میزنی؟»
پشت گردنم و ماساژ دادم و اخم کردم
+:«من چمه؟ شما با جیغ کشیدن منو از خواب بیدار کردی!»
یه پس گردنی دیگه زد
-:«تو تلویزیون و روی تایمر گذاشتی پس»
اخمام تو هم رفت و بعد از کمی فکر کردن فهمیدم بله
گند کاری خود من بوده
اخمام باز شد و رنگم پرید
+:«میدونی چیه مامان جونم؟ به مسیح قسم گی خوردم»
بعد سمت اتاقم بدو کردم
خداروشکر دنبالم نیومده بود
دستش واقعا سنگینه ها
نفس عمیقی کشیدم و ساعت و نگاه کردم ۱۲ شب
گوشیمو برداشتم و چنل مدرسه رو چک کردم
لوکیشن گذاشته شده بود
زیرش ساعت زده بود
خانواده کیم فردا ساعت ۱۲:۳۰ منتظر حضور میهمانان گرام میباشد
ذخیره اش کردم و گوشیم و روی پاتختی پرت کردم
روی تخت دراز کشیدم
باید خوب استراحت کنم تا فردا انرژی داشته باشم
...
𝔓𝔞𝔯𝔱⁷
بـا قـلـم مـــآهــــلــیـــن
﴿توجه:هیچ کدام از رخداد ها حقیقی نیستند و تمامی اتفاقات کاملا تخیلی است﴾
____________________________________
.
.
.
روی هوا بوسی برای سولی فرستادم و ایرپادم و توی گوشم گذاشتم
به سمت خونه راهی شدم
خداروشکر امروز اتفاق خاصی نیفتاد
زنگ خونه رو فشار دادم که با صدای ٫٫تیک٫٫ای باز شد
فورا بدو کردم و توی خونه رفتم
امروز فقط لیان خونه است
چون مامان رفته خرید
یونیفرمم و عوض کردم
یه لباس عروسکی خوشگل تنم کردم و از خونه بیرون زدم
به سمت پاساژ بزرگی راه افتادم
توی ویترین بوتیک ها رو با دقت نگاه میکردم
لباساش یا زیادی باز بود
یا اصلا به دل من نمیشست
انقدر قدم زده بودم که پادرد شدم
نگاهی به بوتیک آخر انداختم
همون لحظه یه ست خوشگل چشمم و گرفت
داخل رفتم
لباس و برداشتم و پرو کردم
توی آینه یه عکس گرفتم و برای سلین فرستادم
٫٫+ این واسه فردا چطوره؟٫٫
به ثانیه نرسید که سین خورد
عاشق این دخترم
گوشیش همیشه تو کو.. چیز تو دستشه
٫٫- فکر نمیکنی خیلی ناز شدی؟٫٫
نگاهی به خودم انداختم
درسته یه خورده جذب بود ولی خیلی خوشگله
٫٫+ خوشم اومد ازش... گفتم نظر خانومی هم بدونم٫٫
٫٫- عالی شدی دختر. همینو بخر٫٫
گوشیو خاموش کردم و لباس و در آوردم
سمت فروشنده رفتم و حساب کردم
یه چنتا اکسسوری و کفش و کیف خریدم و تمام
برگشتم خونه و اش و لاش روی تختم افتادم
به زور سمت پذیرایی رفتم و کنترل tv و برداشتم
سریال مورد علاقه ام چند ساعت دیگه شروع میشه
تلویزیون و روی تایمر گذاشتم و بعد خاموشش کردم
لیان خونه نبود!
پس یعنی با سولی رفته خرید
اخمم بیشتر شد
چشمامو بستم که به ثانیه نکشید خوابیدم
.
.
با صدای جیغ پریدم هوا
صدای مامان بود ، Tv روشن بود و خونه تاریک تاریک
فیلم ترسناک در حال پخش بود و یکی ایستاده بود جلوی تی وی
با دیدن اون شخص جیغی کشیدم که اونم جیغی کشید
در حال جیغ کشیدن بودیم که برق روشن شد
عه این که مامانیه که
مامان سمتم اومد و یه پس گردنی زد
-:«چته سلیطه جیغ میزنی؟»
پشت گردنم و ماساژ دادم و اخم کردم
+:«من چمه؟ شما با جیغ کشیدن منو از خواب بیدار کردی!»
یه پس گردنی دیگه زد
-:«تو تلویزیون و روی تایمر گذاشتی پس»
اخمام تو هم رفت و بعد از کمی فکر کردن فهمیدم بله
گند کاری خود من بوده
اخمام باز شد و رنگم پرید
+:«میدونی چیه مامان جونم؟ به مسیح قسم گی خوردم»
بعد سمت اتاقم بدو کردم
خداروشکر دنبالم نیومده بود
دستش واقعا سنگینه ها
نفس عمیقی کشیدم و ساعت و نگاه کردم ۱۲ شب
گوشیمو برداشتم و چنل مدرسه رو چک کردم
لوکیشن گذاشته شده بود
زیرش ساعت زده بود
خانواده کیم فردا ساعت ۱۲:۳۰ منتظر حضور میهمانان گرام میباشد
ذخیره اش کردم و گوشیم و روی پاتختی پرت کردم
روی تخت دراز کشیدم
باید خوب استراحت کنم تا فردا انرژی داشته باشم
...
- ۳۵۴
- ۰۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط