فیک شبیدرقلبمافیا
فیک: •شبیدرقلبمافیا•
««پارت یازده»»
( کامیلا به خونش رسید نمیدونست گفتن این حرفش قضیه را پیچیدهتر میکنه یا نه...کامیلا از ماشین پیاده شد)
کامیلا: کاش کامل میدونستی داستان قبل مافیاتو[در رو بست و با گریه رفت]
جیمین: چیو؟....کامیلا!.....چی رو نمیدونم؟......کامیلا!
(جیمین از بی جواب گذاشتنش تعجب کرد ذهنش درگیر بود که چی رو نمیدونه،گوشیش رو برداشت ناگهان جسیکا زنگ زد..باتردید جواب داد)
جیمین: سلام
جسیکا: سلام حالت خوبه؟کامیلا چی شد؟
جیمین: نمیدونم رفت خونه
جسیکا: باشه بیا خونه
جیمین: باشه قطع میکنم
جسیکا: منتظرتم خدافظ
جیمین
( به خونه جسیکا رفتم وارد خونه شدم و روی مبل نشستم نگاهم را به بالکن قفل کردم هیچ چیز دیگری را نه می شنیدم نه میدیدم ناگهان دستی به شونه ام خورد نگاهم را از بالکن برداشتم و بهش نگاه کردم)
جسیکا: جیمین چرا حالت خوب نیست؟
جیمین: نمیدونم...زندگی قشنگه؟
جسیکا: اره زندگی پر از چالش های زیاد با درس های خوب و بده
جیمین: اما برای من اینطور نبود همیشه بد بود[نگاهش باز به بالکن رفت]
جسیکا: چرا؟ تو همه چیز داری
جیمین: من وقتی پدر و مادرم رو از دست دادم زندگیم تبدیل به جهنم شد
جسیکا: بعدش چطور زندگی کردی؟
(حالا جیمین احساس راحتی میکرد و دلش میخواست کسی کمکش کند اما سال ها پنهان کرده بود و حالا آشکارش میکند)
جیمین: من بعد از اون اتفاق زندگی نکردم فقط نفس میکشیدم خالم سرپرستی من رو قبول کرد اما من مثل شونه ای تو اتاق فردی سرطانی بودم همینقدر اضافی بعد اون هیچکس سرپرستیم رو قبول نکرد[همه خاطرات در ذهنش مرور میشدند]
جسیکا: اما تو فقط یه بچه بودی
جیمین: من بچگی نکردم...خیلی خیلی زود بزرگ شدم زمانی که دغدغهی بقیه بچه های هم سن و سالم خریدن خوراکی و بازی کردن بود من تلاش میکردم تا فردا رو هم دووم بیارم من به یتیم خونه بردن بچه باهوش و خطرناکی بودم یه مرد من رو به سرپرستی گرفت و وارد این گروه کرد
جسیکا: میدونم شاید نتونم کامل درکت کنم چون جای تو زندگی نکردم اما حتی شنیدنش هم ناراحتم کرد
جیمین: کامیلا گفت کاش داستان کامل قبل مافیا بودنت رو میدونستی
کامیلا: حتما مست بوده بعداً باهاش صحبت کن
جیمین: باشه
( جسیکا رفت نوشیدنی آورد و با جیمین شروع به خوردن کرد....
ادامه دارد.....
««پایان پارت یازده»»
✨امیدوارم خوشتون بیاد و حمایت کنید ✨
««پارت یازده»»
( کامیلا به خونش رسید نمیدونست گفتن این حرفش قضیه را پیچیدهتر میکنه یا نه...کامیلا از ماشین پیاده شد)
کامیلا: کاش کامل میدونستی داستان قبل مافیاتو[در رو بست و با گریه رفت]
جیمین: چیو؟....کامیلا!.....چی رو نمیدونم؟......کامیلا!
(جیمین از بی جواب گذاشتنش تعجب کرد ذهنش درگیر بود که چی رو نمیدونه،گوشیش رو برداشت ناگهان جسیکا زنگ زد..باتردید جواب داد)
جیمین: سلام
جسیکا: سلام حالت خوبه؟کامیلا چی شد؟
جیمین: نمیدونم رفت خونه
جسیکا: باشه بیا خونه
جیمین: باشه قطع میکنم
جسیکا: منتظرتم خدافظ
جیمین
( به خونه جسیکا رفتم وارد خونه شدم و روی مبل نشستم نگاهم را به بالکن قفل کردم هیچ چیز دیگری را نه می شنیدم نه میدیدم ناگهان دستی به شونه ام خورد نگاهم را از بالکن برداشتم و بهش نگاه کردم)
جسیکا: جیمین چرا حالت خوب نیست؟
جیمین: نمیدونم...زندگی قشنگه؟
جسیکا: اره زندگی پر از چالش های زیاد با درس های خوب و بده
جیمین: اما برای من اینطور نبود همیشه بد بود[نگاهش باز به بالکن رفت]
جسیکا: چرا؟ تو همه چیز داری
جیمین: من وقتی پدر و مادرم رو از دست دادم زندگیم تبدیل به جهنم شد
جسیکا: بعدش چطور زندگی کردی؟
(حالا جیمین احساس راحتی میکرد و دلش میخواست کسی کمکش کند اما سال ها پنهان کرده بود و حالا آشکارش میکند)
جیمین: من بعد از اون اتفاق زندگی نکردم فقط نفس میکشیدم خالم سرپرستی من رو قبول کرد اما من مثل شونه ای تو اتاق فردی سرطانی بودم همینقدر اضافی بعد اون هیچکس سرپرستیم رو قبول نکرد[همه خاطرات در ذهنش مرور میشدند]
جسیکا: اما تو فقط یه بچه بودی
جیمین: من بچگی نکردم...خیلی خیلی زود بزرگ شدم زمانی که دغدغهی بقیه بچه های هم سن و سالم خریدن خوراکی و بازی کردن بود من تلاش میکردم تا فردا رو هم دووم بیارم من به یتیم خونه بردن بچه باهوش و خطرناکی بودم یه مرد من رو به سرپرستی گرفت و وارد این گروه کرد
جسیکا: میدونم شاید نتونم کامل درکت کنم چون جای تو زندگی نکردم اما حتی شنیدنش هم ناراحتم کرد
جیمین: کامیلا گفت کاش داستان کامل قبل مافیا بودنت رو میدونستی
کامیلا: حتما مست بوده بعداً باهاش صحبت کن
جیمین: باشه
( جسیکا رفت نوشیدنی آورد و با جیمین شروع به خوردن کرد....
ادامه دارد.....
««پایان پارت یازده»»
✨امیدوارم خوشتون بیاد و حمایت کنید ✨
- ۲.۶k
- ۱۲ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط