فیک شبیدرقلبمافیا
فیک: •شبیدرقلبمافیا•
««پارت دوازده»»
( جسیکا هی ریخت و خورد اما جیمین کم خورد دو ساعتی گذشت جسیکا مست مست شده بود هیچی نمیفهمید حتی حرفاش و کاراش دست خودش نبود روی مبل رو به بالکن نشسته بودن)
جسیکا: جیمین....اجازه میدی....دیگران برامون تصمیم...بگیرن که با...هم باشیم؟[با مستی]
جیمین: نه تو که منو میشناسی فقط به حرف خودم گوش میدم
جسیکا: اگر هر مانعی هم باشه بازم عاشقم میمونی؟[با ناراحتی و مستی]
جیمین: چرا همچین سوالهایی میپرسی؟
جسیکا: فقط جوابمو بده[بهش نگاه کردم این جیمینی که روبهروی من نشسته بود واقعا با جیمین مافیا فرق داشت توی همین لحظه ها بود که از حال رفتم. جیمین نزدیکش شد و بهش خیره شد]
(جیمین: نه عشق برای مردی مثل من نقطه ضعف بود فکر میکردم مافیا بودن یعنی هیچ چیز نمیتونه منو خم کنه اما جسیکا مثل گل رز تو دل جهنم جوونه زد )
(چاره ای نداشتم مجبور شدم اون رو بغل کنم دستام رو زیر کمرش و شونهاش بردم و حواسم به زخمم نبود بلندش کردم انگاری یه چاقویه دیگه توی زخمم فرو کردن اما باید جسیکا رو به اتاق میبردم با قدم های کوچیک بالاخره رسیدم آروم روی تخت گذاشتمش و بیرون اومدم در رو بستم از خدمتکارا خواستم تا وظیفهاشون رو انجام بدن اما از درد شدید زخم خوابم نبرد روی مبل نشستم به سقف خیره شدم ساعت ها گذشت حدود ساعت ۶ صبح شد نفهمیدم با اون همه فکر و خیال و درد زخم چطور خوابم برد.....)
[ساعت ۱۰صبح شد جسیکا بیدار شد دید روی تخته جیمینه اما خود جیمین نیست نشست سرش درد میکرد بلند شد وارد پذیرایی شد دید جیمین روی مبل خوابش برده خدمتکارا صبحونه آماده کرده بودن ]
خدمتکار: سلام صبحتون بخیر خانم
جسیکا: سلام دیشب چی شد؟
خدمتکار: شما خیلی نوشیدنی خوردی و از حال رفتید و آقای پارک شما رو تخت گذاشت و روی مبل تا ساعت ۶ صبح بیدار بود بعد خوابید
جسیکا: چرا بیدار بود؟
خدمتکار: به نظرم زخمش درد میکرد با بغل گرفتن شما به زخمش فشار وارد شد اما این نظر بنده است
جسیکا: باشه برو
خدمتکار: چشم[سر خم کرد و رفت]
(جسیکا کنار جیمین رفت و اون روی مبل خوابوند ، داروهاش آورد و زخمش نگاه کرد کرم زد و باند جدیدی دور کمرش حلقه کرد و بست بعد بلند شد صبحونه خورد و رفت تا به کاراش برسه)
ادامه دارد......
««پایان پارت دوازده»»
✨امیدوارم خوشتون بیاد و حمایت کنید ✨
««پارت دوازده»»
( جسیکا هی ریخت و خورد اما جیمین کم خورد دو ساعتی گذشت جسیکا مست مست شده بود هیچی نمیفهمید حتی حرفاش و کاراش دست خودش نبود روی مبل رو به بالکن نشسته بودن)
جسیکا: جیمین....اجازه میدی....دیگران برامون تصمیم...بگیرن که با...هم باشیم؟[با مستی]
جیمین: نه تو که منو میشناسی فقط به حرف خودم گوش میدم
جسیکا: اگر هر مانعی هم باشه بازم عاشقم میمونی؟[با ناراحتی و مستی]
جیمین: چرا همچین سوالهایی میپرسی؟
جسیکا: فقط جوابمو بده[بهش نگاه کردم این جیمینی که روبهروی من نشسته بود واقعا با جیمین مافیا فرق داشت توی همین لحظه ها بود که از حال رفتم. جیمین نزدیکش شد و بهش خیره شد]
(جیمین: نه عشق برای مردی مثل من نقطه ضعف بود فکر میکردم مافیا بودن یعنی هیچ چیز نمیتونه منو خم کنه اما جسیکا مثل گل رز تو دل جهنم جوونه زد )
(چاره ای نداشتم مجبور شدم اون رو بغل کنم دستام رو زیر کمرش و شونهاش بردم و حواسم به زخمم نبود بلندش کردم انگاری یه چاقویه دیگه توی زخمم فرو کردن اما باید جسیکا رو به اتاق میبردم با قدم های کوچیک بالاخره رسیدم آروم روی تخت گذاشتمش و بیرون اومدم در رو بستم از خدمتکارا خواستم تا وظیفهاشون رو انجام بدن اما از درد شدید زخم خوابم نبرد روی مبل نشستم به سقف خیره شدم ساعت ها گذشت حدود ساعت ۶ صبح شد نفهمیدم با اون همه فکر و خیال و درد زخم چطور خوابم برد.....)
[ساعت ۱۰صبح شد جسیکا بیدار شد دید روی تخته جیمینه اما خود جیمین نیست نشست سرش درد میکرد بلند شد وارد پذیرایی شد دید جیمین روی مبل خوابش برده خدمتکارا صبحونه آماده کرده بودن ]
خدمتکار: سلام صبحتون بخیر خانم
جسیکا: سلام دیشب چی شد؟
خدمتکار: شما خیلی نوشیدنی خوردی و از حال رفتید و آقای پارک شما رو تخت گذاشت و روی مبل تا ساعت ۶ صبح بیدار بود بعد خوابید
جسیکا: چرا بیدار بود؟
خدمتکار: به نظرم زخمش درد میکرد با بغل گرفتن شما به زخمش فشار وارد شد اما این نظر بنده است
جسیکا: باشه برو
خدمتکار: چشم[سر خم کرد و رفت]
(جسیکا کنار جیمین رفت و اون روی مبل خوابوند ، داروهاش آورد و زخمش نگاه کرد کرم زد و باند جدیدی دور کمرش حلقه کرد و بست بعد بلند شد صبحونه خورد و رفت تا به کاراش برسه)
ادامه دارد......
««پایان پارت دوازده»»
✨امیدوارم خوشتون بیاد و حمایت کنید ✨
- ۲.۶k
- ۱۴ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط