ببخشید نت نداشتم....
فیک: •شبیدرقلیمافیا•
««پارت سیزده»»
( جسیکا کل کاراش رو کرد ساعت ۲ ظهر بود جیمین بیدار شد (روی مبل روبهرو توی گوشی بودم)
جسیکا: بیدار شدی؟
جیمین: اره
خدمتکار: خانم جسیکا آقای لوکاس م در هستن
جسیکا: چی؟اینجا چیکار میکنه؟
(جسیکا جیمین رو به اتاق برد و در رو قفل کرد....لوکاس بالا اومد وارد خونه شد و روی مبل نشست.....)
[جسیکا: باز هم باید قایمش میکردم از اینکه همچین کاری میکنم خوشحال نیستم، تو کل زندگیم تا حالا دوست نداشتم مثل بقیه معمولی و ساده زندگی کنم اما الان خیلی میخوام.
جیمین: از اینکه پنهان میکنه منو حس بدی میگیرم، من مافیام چرا باید بترسم و قایم بشم من ارزش و بالاترین مرتبه رو دارم اما اگه بفهمن دیگه نمیتونم با جسیکا باشم و شایعه بزرگترین ضربه رو میزنه.
(هر دو سکوت کردند و پنهان کردند...گاهی آدم های پولدار هم حسرت زندگی ساده را میخورند) ]
لوکاس: سلام خوبی؟
جسیکا: سلام مرسی
لوکاس: چه خبر؟
جسیکا: تو با کامیلا حرف میزنی؟[آروم ولی جدی]
لوکاس: نه من کجا کامیلا کجا؟[با نیش خند]
جسیکا: بهم دروغ میگی؟از کی تا حالا یاد گرفتی؟
لوکاس: بعداً بهت میگم تو چی تو با جیمین حرف میزنی؟
جسیکا: مراقب رفتارات باش! نه چطور؟
لوکاس: آخه خبری از جیمین نیست
جسیکا: اگر خبر از کسی نباشه یعنی پیش منه؟
لوکاس: نه فقط سوال پرسیدم چرا اینجوری حرف میزنی؟
جسیکا: من مثل همیشه حرف میزنم
کالوس: فقط امروز یکم نیش دار تر درسته؟[خنده]
جسیکا: حالا این همه نیش میخوری بازم پرویی[خنده]
کالوس: باشه بابا تو حریف نداری با این زبونت
(جسیکا نگاهی زیرکانه به کالوس کرد)
کالوس: جیمین میدونه؟
جسیکا: چیو؟
کالوس: بگذریم[گوشیش زنگ خورد مجبور شد که بره]
کالوس: باید برم وقت کردم بازم میام خدافظ[رفت]
[جیمین: یاد حرف کامیلا افتادم از جملهی لوکاس | جیمین میدونه؟ | کمی شک کردم با اینکه جسیکا رو دوست دارم اما دلیل نمیشه اعتماد کامل داشته باشم و این شک]
(جسیکا در اتاق رو باز کرد جیمین روی تخت نشسته بود....وارد اتاق شد )
جسیکا: خب رفت [نفس عمیقی کشید]
جیمین: قبلا هم اینقدر میومد دیدنت؟
جسیکا: اره خب اما هر دو سه روز یه بار
جیمین: جسیکا چیزی هست که من ندونم؟
ادامه دارد.....
««پایان پارت سیزده»»
✨امیدوارم خوشتون بیاد و حمایت کنید ✨
««پارت سیزده»»
( جسیکا کل کاراش رو کرد ساعت ۲ ظهر بود جیمین بیدار شد (روی مبل روبهرو توی گوشی بودم)
جسیکا: بیدار شدی؟
جیمین: اره
خدمتکار: خانم جسیکا آقای لوکاس م در هستن
جسیکا: چی؟اینجا چیکار میکنه؟
(جسیکا جیمین رو به اتاق برد و در رو قفل کرد....لوکاس بالا اومد وارد خونه شد و روی مبل نشست.....)
[جسیکا: باز هم باید قایمش میکردم از اینکه همچین کاری میکنم خوشحال نیستم، تو کل زندگیم تا حالا دوست نداشتم مثل بقیه معمولی و ساده زندگی کنم اما الان خیلی میخوام.
جیمین: از اینکه پنهان میکنه منو حس بدی میگیرم، من مافیام چرا باید بترسم و قایم بشم من ارزش و بالاترین مرتبه رو دارم اما اگه بفهمن دیگه نمیتونم با جسیکا باشم و شایعه بزرگترین ضربه رو میزنه.
(هر دو سکوت کردند و پنهان کردند...گاهی آدم های پولدار هم حسرت زندگی ساده را میخورند) ]
لوکاس: سلام خوبی؟
جسیکا: سلام مرسی
لوکاس: چه خبر؟
جسیکا: تو با کامیلا حرف میزنی؟[آروم ولی جدی]
لوکاس: نه من کجا کامیلا کجا؟[با نیش خند]
جسیکا: بهم دروغ میگی؟از کی تا حالا یاد گرفتی؟
لوکاس: بعداً بهت میگم تو چی تو با جیمین حرف میزنی؟
جسیکا: مراقب رفتارات باش! نه چطور؟
لوکاس: آخه خبری از جیمین نیست
جسیکا: اگر خبر از کسی نباشه یعنی پیش منه؟
لوکاس: نه فقط سوال پرسیدم چرا اینجوری حرف میزنی؟
جسیکا: من مثل همیشه حرف میزنم
کالوس: فقط امروز یکم نیش دار تر درسته؟[خنده]
جسیکا: حالا این همه نیش میخوری بازم پرویی[خنده]
کالوس: باشه بابا تو حریف نداری با این زبونت
(جسیکا نگاهی زیرکانه به کالوس کرد)
کالوس: جیمین میدونه؟
جسیکا: چیو؟
کالوس: بگذریم[گوشیش زنگ خورد مجبور شد که بره]
کالوس: باید برم وقت کردم بازم میام خدافظ[رفت]
[جیمین: یاد حرف کامیلا افتادم از جملهی لوکاس | جیمین میدونه؟ | کمی شک کردم با اینکه جسیکا رو دوست دارم اما دلیل نمیشه اعتماد کامل داشته باشم و این شک]
(جسیکا در اتاق رو باز کرد جیمین روی تخت نشسته بود....وارد اتاق شد )
جسیکا: خب رفت [نفس عمیقی کشید]
جیمین: قبلا هم اینقدر میومد دیدنت؟
جسیکا: اره خب اما هر دو سه روز یه بار
جیمین: جسیکا چیزی هست که من ندونم؟
ادامه دارد.....
««پایان پارت سیزده»»
✨امیدوارم خوشتون بیاد و حمایت کنید ✨
- ۲.۵k
- ۱۸ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط